خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها
گزارنده:  عزیز آریانفر گزارنده: عزیز آریانفر

 

 

 

داکتر الکساندر شیشف

 

 

  

شناسنامه کتاب

نام                                :  خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها

نویسنده                        : داکتر الکساندر پولوکارپویچ شیشف

گزارنده به پارسی دری :  عزیز آریانفر

ویراستار متن روسی      :  سلام الدین میرزا رحمت اف

پیراستار متن روسی       :  قادر رستم

ناشر                             :

آراستار                        :

شمارگان                      : 1000 جلد

سال چاپ                     : 2012

رون چاپ                     : یکم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

فهرست

 

1-    سخن گزارنده...........................................................................................................ص.

2-    سخن پیراستار............................................................................................................ص.

3-    پیشگفتار...................................................................................................................ص.

4-     چشم انداز تاریخی...................................................................................................ص.

5-   معنای کلمه تاجیک و گَلچه.......................................................................................ص.

6-    در باره خاستگاه تاجیک ها.......................................................................................ص.

7-    زبان تاجیک ها..........................................................................................................ص.

8-   پراکندگی  گیتاشناسیک (جغرافیایی).........................................................................ص.

9-   نفوس تاجیک ها........................................................................................................ص.

10-                     پیوست ها.......................................................................................................ص.

11-                     زندگینامه گزارنده...........................................................................................ص

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سخن گزارنده

 

به باور راسخ من، هنگامی که سخن از نژاد و تیره و تبار و زبان و مذهب در میان می آید، سزاوار است در چهارچوبی به مسایل پرداخته شود که ارجگزاری به جایگاه بالای انسان چونانِ برترینِ جانداران، فراتر از همه چیزها قرار گیرد. همین گونه شاینده است تا با توجه به ارزش های والای فرهنگی، میهنی و ملی و آرمان های بزرگ انسانی و با دیدگسترده، بیزار از تنگ نگری های رایج به این مساله بنگریم.

 

از سویی هم، برای دستیابی به تفاهم، همسویی، نزدیکی، سازش و همدیگرپذیری در راستای ملت سازی، در تراز سراسری ملی و  همگرایی گسترده در تراز منطقه یی؛ داشتن شناخت گسترده از توده های باشنده منطقه و آشنایی با ویژگی های تباری، زبانی، آیینی، زیستبومی و... تیره های باشنده در سرزمین ما و کشورهای همسایه ارزش بالایی دارد. برای مثال؛ مادامی که ما ندانیم که نیاکان پشتون های خاوری باشنده پیرامون کوه های سلیمان، از جمله غلزاییان، از بازماندگان هون های سپیدسیمای آریایی اند که از راه کوه ها و دره های بدخشان به سرزمین های کنونی خود کوچیده اند و با تاجیک های باشنده شمال کشور و آسیای میانه از یک تیره و تبار و نژاد و زبان اند و همین گونه نیاکان پشتون های درانی از هرات به جنوب کوچیده و با پارسیان و ایرانیان غربی همخون، همریشه و همتیره و همتبار اند؛ شاید در بسیاری از زمینه ها به بیراهه برویم.  

 

با این همه، با توجه به این که از اواخر سده نزدهم و به ویژه پس از سده بیستم، با رواج یافتن ایدئولوژی های لگام گسیخته ناسیونالیستی و فرازآیی اولتروناسیونالیسم (ملیت پرستی تندرو) در بسیاری از کشورها به ویژه در کشور ما، از مسایل قومی و زبانی و مذهبی به سود محافل و حلقه های حاکم و حامیان خارجی شان سوء استفاده های ناشایست و ابزاری صورت گرفته است (و هنوز هم می گیرد)، بسیاری از مسایل تحریف و چیزهای زیادی کتمان یا به «آگاهانه» باژگونه گردیده اند؛ هرگاه از بازگویی حقایق و افشای بسا از ناگفته ها خودداری هم ورزیم، جفای بزرگی در حق همبستگی ملی، برابری شهروندی، دمکراسی و دادگری اجتماعی کرده ایم.

 

از میانه های سده بیستم بدین سو، بازار نوشته های گمراه کننده در باره زبان پارسی دری، خاستگاه و پرورشگاه آن و نیز این که نام سرزمین ما در در گذشته های دور چه بوده است و نیز تقسیم ناروا و نابخردانه ارثیه بزرگ یگانه و پر بار فرهنگی میان کشورهای ایریانی (ایرانی) تبار تاجیکستان، افغانستان و ایران، زیر تاثیر داربست سیاست های برنامه یی، آگاهانه و هم ناآگاهانه از سوی کسانی که یا در زمینه مطالعات سامانمند علمی- اکادمیک نداشته اند و یا هم دچار آشفته اندیشی بوده اند؛ گرم بوده است و نتیجه هم از پیش روشن- به بیراهه و کژراهه بردن خوانندگان.

 

با توجه به همه این ها، بر آن شدم تا در پهلوی نگارش و برگردان یک رشته آثاری که در یافتن پاسخ سامانمند علمی به این پرسش ها یاری می رسانند، اثر دست داشته را که داکتر شیشف به سال 1910 – درست یک سده پیش از امروز، چونان نخستین کتاب علمی- اکادمیک در باره اتنوگرافی (تبار شناختی) تاجیک ها در تاشکنت زیر نام «تاجیک ها» به چاپ رساند، به پارسی دری برگردانم.

 

این اثر ارزنده، به رغم گذشت یک سده یی زمانه، به رغم این که در این صد سال، همه رشته های خاورشناسی از جمله زبانشناسی، باستانشناسی، تبارشناسی، جامعه شناسی، فرهنگ شناسی و تاریخ؛ دستخوش دگردیسی های ریشه یی شده و پژوهش های دامنه دار و گسترده یی در همه عرصه ها از سوی صدها پژوهشگر نستوه و فرهیخته در سرتاسر جهان در زمینه های گوناگون انجام شده است و هزاران عنوان کتاب و مقاله در عرصه های مختلف (از جمله در باره تاجیک ها) نوشته و چاپ شده است؛ تا به امروز در نوع خود بی مانند است و از آثار رفرنس در پژوهش های تاجیک شناسی به شمار می رود.

 

کتاب وزین «تاجیک ها» با توجه به این که در دوره پیش از انقلاب اکتبر نوشته شده است، از سایر آثاری که در زمینه در دوره شوروی به چاپ رسیدند، این برتری را دارد که بار باوری (ایدئولوژیک) ندارد.

 

هنگامی که شیشف کتاب خود را می نوشت، از ایجاد واحد سیاسی یی به نام «افغانستان» از سوی انگلیسی ها (در تفاهم با روسیه تزاری) چونان یک کشور حایل در بخش خاوری سرزمین خراسان (ایران خاوری) نزدیک به نیم سده و از تثبیت مرزهای سیاسی آن، حدود یک دهه و نیم می گذشت و این کشور هنوز وارد عصر ناسیونالیسم نشده بود و هم هنوز کشورهایی چون تاجیکستان، ازبیکستان و ترکمنستان به روی نقشه پدیدار نگردیده بودند.

 

شیشف در کتاب خود می نویسد که در نظر دارد جلد دوم کتاب را هم در باره تاجیک های کوهنشین بنویسد. تا کنون چیزی در باره این جلد دوم روشن نیست. به گمان غالب، وی این کتاب را در دوره شوروی به پایان رسانده بود. مگر، به دلایل نامعلومی به زیور چاپ آراسته نشد و شاید در بایگانی های شوروی پیشین در تاشکنت یا مسکو زندانی گردیده باشد که امیدواریم روزی به دست دانشپژوهان گذاشته شود.

 

در این کتاب، اطلاعات و آگاهی هایی بس ارزشمندی در باره خاستگاه تاجیک ها و دیگر تیره ها و تبارهای ایریایی (ایرانی)- ائیریانا ویجه (بنگاه و پایگاه ایرانیان) نخستین[1]یا سرزمین پامیر و نیز پرورشگاه و میهن دومی آن ها- کشور جمشیدی ائیریانا ویجه دومین (ایران) – سرزمینی از پامیر و وادی زرافشان (سغدیانا) و فرارود (ورز رود یا ماورالنهر) و بلخ  گرفته تا میانرودان (بین النهرین) و از رود سند تا قفقاز؛ زبان، سنت ها و خوراک و پوشاک و آیین آن ها داده می شود. 

 

بر پایه پژوهش های داکتر شیشف (درست مانند دیگر خاورشناسان بزرگ جهان) می توان برداشت نمود که نام سرزمین ما از سپیده دم تاریخ اساطیری- از دوره جمشید و دوره های پیشدادیان و کیانیان تا پدید آیی نخستین دولت های پهناور در دوره تاریخی مکتوب، همانا ائیریانا ویجه (ائیریانا ویجه دومین) – ایران بوده است.[2]

از برجستگی های کتاب این است که در آن داده های پژوهش های میدانی با پژوهش های نظری (تئوریک) دانشمندان باختر زمین و بزرگترین خاورشناسان روس و روایات چینی ها و آثار عربی و برگرفته هایی از کتاب اوستا در باره سرزمین ایران و و زبان های ایریایی (ایرانی) از جمله پارسی دری- زبان تاجیک ها در یک چشم انداز روشن، پرداز می گردد.

 

داکتر شیشف در سراسر کتاب خود برای نمایش سرزمین پهناور میان بام دنیا و میانرودان (بین النهرین) و سند و آن سوی قفقاز- درست مانند بسیاری از خاورشناسان اروپایی و روسی از نام ایران کار می گیرد و تنها در چند جا از کلمه «پارسیا» کار گرفته است که آن را هم معادل یا برابر واژه ایران می پنداشته است.[3]

 

او برای تفکیک استان پارس و کشور پارسیا (پرشیا) در جاهایی که بایسته دانسته است، این کلمه را به شکل پارس یا تلفظ عربی آن- «فارس» به کار برده است.  

 

شیشف تنها در چند مورد کلمه «آریانا» یا «اریانا» را به کار برده و در پرانتز (ایران) نوشته است. مگر از روی متن بر می آید که منظور از سرزمین اری یا هرات بوده است. به هر رو، «اریانا» («آریانا») اصطلاحی بوده است که یونانیان آن را نخست برای گستره سرزمین هرات (اری) و سپس هم برای نمایاندن بخش خاوری شاهنشاهی پارت ها یا اشکانیان (که شامل گستره بلخ نمی گردیده است) و بعد هم برای سرتاسر این شاهنشاهی پهناور به کار برده اند که روشن است در این سیما «اریانا» همتاواژه پارس یا ایران می شود- یعنی به گونه یی که پروفیسور ریچارد نلسون فرای نوشته است- ایران اشکانی. کلمه Ariana در همه زبان های جهان به شکل اریانا نوشته و تلفظ می شود. مگر چون پارسی زبانان حرف A را به شکل «آ» تلفظ می کنند، از همین رو به زبان پارسی دری به شکل آریانا تلفظ می شود.

 

دردمندانه در کشور ما «آریانا» (نام یونانی شاهنشاهی اشکانیان) با ائیریانا ویجه اساطیری خلط شده و به گونه تحریف شده آریانای کبیر؟!!- چونانِ «نام تاریخی کشور افغانستان باستان»! برای دوره پیش از اسلام عام شده است که از ریشه نادرست است و باید این تصور نادرست ویرایش گردد. زیرا هرگاه منظور از آریانای یونانی ها باشد، مراد از قلمرو خاوری شاهنشاهی اشکانی است و هرگاه منظور از ائریانا ویجه باشد، مراد از سرزمین پهناور ایران است که تایید همه گیتاشناسان و تاریخدانان بزرگ جهان گستره یی از پامیر تا بین الهنرین و از رود سند تا آن سوی قفقاز را در بر می گیرد و محدود ساختن این نام سراسری تنها برای «کشور» افغانستان» آن هم در دوره باستان درست نیست چون میان مفاهیم سرزمین و کشور خلط مبحث می شود.

 

روشن است به گونه یی که پروفیسور الکساندر کنیازیف نوشته است، تاجیک ها باشندگان «اَفتَختون» (بومی و اصیل) سرزمین ما اند که بخش بزرگ پارسی زبانان کشور  را (که بیش از نیمی از باشندگان را می سازند)، تشکیل می دهند. با این هم، دردمندانه تا کنون یک اثر همه جانبه هم در باره این تبار بزرگ در کشور ما به چاپ نرسیده است.  

 

اثر شیشف به رغم ارزشمند بودن، یک رشته نارسایی ها هم دارد و آگنده از برخی از لغزش ها است که کوشیده ایم برخی از آن ها را در زیرنویس ها توضیح بدهیم.

 

روشن است ترجمه این کتاب چهارصد صفحه یی کاریست زمانبر و دشوار که امیدوارم روزی به انجام آن موفق گردم. در این جا تنها چند عنوان از نبشته های این کتاب - «اوچرک[4] تاریخی»، «معنای کلمه تاجیک»، «خاستگاه تاجیک ها»، «زبان تاجیک ها»، «پراکندگی جغرافیایی تاجیک ها» و «نفوس تاجیک ها» را که به گونه پراکنده به پارسی دری برگردانده و پیش از این در کهکشان انترنتی نشر نموده بودم،» و نیز پیشگفتار نویسنده و سخن پیراستار کتاب را خدمت پیشکش می داریم. در واقع، می توان کتاب دست داشته را همچون جلد یکم ارزیابی کرد.

 

شایان یادآوری می دانم که در بخش اوچرک تاریخی، در جاهایی ناگزیر بوده ایم چکیده و فشرده مطالب را خدمت پیشکش نماییم. در برخی از موارد، برای روشنایی افکنی بیشتر، گاهگاهی هم توضیحاتی در متن کتاب در [...] ها داده ایم. آن چه را که گزارنده افزوده است، با حرف «گ.» برجسته ساخته ایم. در پایان هم مطالبی را بیشتر از «ویکی پیدیا» برگرفته و در بخش پیوست ها آورده ایم.

 

کتاب دست داشت، همان گونه که یادآور شدیم، زیر نام تاجیک ها یا تاجیکان به چاپ رسیده است. ما، با توجه به این که زیر نام- «تاجیکان»، چند عنوان کتاب برآمده است، بر آن  شدیم آن را زیر نام «خاستگاه و پرورشگاه تاجیک ها» پیشکش نماییم.

 

در سال های اخیر، کتاب های بسیاری در باره تاجیک ها به زبان روسی نوشته شده است که برخی از آن به زبان پارسی دری هم ترجمه و چاپ گردیده است. ما خواندن این آثار را به خوانندگان گران ارج سفارش می کنیم. از جمله، آثار زیر شایان توجه اند:

1-   بابا جان غفور اف، «تاجیکان»، بنگاه انتشارات «عرفان»، دوشنبه، 1997.

2-   میرزا شکور زاده، «تاجیکان در مسیر تاریخ»، انتشارات «الهدی»،تهران، 1378.

3-   سلیم ایوب زاد، «تاجیکان در قرن بیستم»، برگردان ن. کاویانی، نشر «نیما»، آلمان، 2006.

 

 

عزیز آریانفر

جولای 2012

آیندهون، هالند

 

 

 

 

 

سخن پیراستار

 

داکتر الکساندر پولیکارپویچ شیشف (30.5.1936-  5.12.1860) با این که پژوهشگر حرفه یی تاریخ و اتنوگرافی (تبارشناختی) نبود، با آن هم، رد پای خود را در خاورشناسی روسیه  به یُمن چاپ کتاب «سارت ها» و «تاجیک ها» در اوایل سده گذشته (بیستم) بر جای گذاشته است.

 

شیشف به سرزمینی که در آن هنگام ترکستان روسیه تزاری (ترکستان روسی) خوانده می شد، به عنوان پزشک نظامی پا گذاشت و در درمانگاه خوقند و سپس سر از 1897 به عنوان سرپزشک گردان یکم ترکستان در تاشکنت کار کرد.

 

شیشف، بیگمان آدم توانمندی بود و با پویایی و شور و شیدایی به فرهنگ توده های آسیای میانه، تبارشناسی آن ها و انتروپولوژی (انسان شناسی) شان دلچسپی نشان می داد. او با کار در تاشکنت- در مرکز فرهنگی– سیاسی کهن منطقه، همزمان مواد و مدارک چاپ شده گوناگون در باره جغرافیا (گیتاشناسی) آسیای میانه، تاریخ فرهنگ، تبارشناسی و انترپولوژی توده های آسیای میانه را گردآوری و بررسی می کرد.

 

برایند کاوش های علمی او، دو کتاب به نام های «سارت ها» در دو جلد- جلد یکم، اتنوگرافی (تبارنگاری)، 1904، جلد دوم- انتروپولوژی (انسان شناسی)، 1905،  چاپ دوم- 1915) و کتاب دست داشته «تاجیک ها» بود که به پندار او می بایستی در دو جلد چاپ می شد. مگر تنها جلد یکم آن از چاپ برآمد- تبارشناسی تاجیک ها که به سال 1910 نشر گردید (نگاه شود به: ب. و. لونین، «آسیای میانه در خاورشناسی پیش از انقلاب و خاورشناسی شوروی»، تاشکنت، انتشارات «فان»، 1965، ص. 285، 396، 407). این که جلد دوم کتاب نوشته شده بود یا نه، برای ما روشن نیست.

 

بایسته است نشاندهی کنیم که بخشی از جلد یکم کتاب «تاجیک ها» به سال 1911 در مجله «آسیای میانه» (که در شهر تاشکنت به چاپ می رسید)، نیز بازتاب یافته بود. شیشف پژوهش های خود را در زمینه اتنوگرافی و انتروپولوژی در دوره شوروی نیز ادامه داد. او در این دوره مقاله های گوناگونی را در باره ازبیک ها (سال 1928، شماره 4، و سال 1929، شماره 1) نوشت.

 

کتاب شیشف- پژوهش ویژه علمی نه، بل اساسا یادداشت برداری های او از آثار دسترس در آن برهه است. با این هم، می توان با اطمینان گفت که کتاب «تاجیک ها» نخستین اثر وزین در باره اتنوگرافی تاجیک ها به زبان روسی است. در این کتاب موادی در باره تبارشناختی، فرهنگ زیستاری، پراگندگی گیتاشناسیک (جغرافیایی)، سنت ها و رفتارهای دیرین ترین باشندگان سرزمین های شان در زمینه پیوندهای شان با دیگر توده ها به ویژه ازبیک ها گردآوری گردیده است.

 

شیشف برای نخستین بار با وسواس و دقت بالا انبوه مواد و مدارک در باره اتنوگرافی و فرهنگ زیستاری تاجیک ها را گرد آورد. بخش چشمگیر موادی که شیشف از آن ها بهره مند گردیده بود، در سده نزدهم و اوایل سده بیستم در رسانه های گوناگون به چاپ رسیده بود و کنون دیگر با درآمدن در جزو آثار کمیاب و نایاب کتاب نگاری، برای محافل گسترده خوانندگان بیخی نادسترس است.

 

ارزش این کتاب در گام نخست، در همین نکته است. در کتاب شیشف نه تنها مواد گسترده اتنوگرافی، بل نیز مواد بسیاری در باره زندگی روحی و جهان بینی های باشندگان سرزمین های شان گرد آورده شده است.

 

بیگمان، برخی از برداشت های مولف دیگر کهنه شده اند. طی سده گذشته، علم تاریخ با پژوهش های بینظیر نوی پرغنا شده اند. بر پایه مواد نو باستانشناسیک و منابع سر از نو فاش شده، شماری از رخدادهای تاریخی و دیدگاه های علمی از دید نوی به بررسی گرفته شده و ارزیابی گردیده اند.

 

پس از پژوهش های «شالوده ریختگرانه» چنین مشاهیر علم تاریخ چون اکادمیسین بِرتُلد و باباجان غفوراف و دیگران، آن بخش کتاب شیشف که در باره تاریخ نوشته شده است، به  دشوار می تواند برای پژوهشگران جدی تاریخ دلچسپی برانگیزد. با این هم، بسیاری از برگ های این کتاب هنوز هم مواد بسیار ارزشمندی در باره اتنوگرافی تاجیک ها به شمار می روند.

 

بسیاری از سنت ها و شیوه های بود و باش تاجیک ها که در باره آن مولف می نویسد، با برپایی دولت شوروی و دگرگون  شدن شیوه زندگانی، دیگر رخت از میان بربسته اند ودر باره آن ها تنها می توان از روی این کتاب دانست.

 

افزون بر این، در این کتاب می توانیم ارزیابی های علمی یی را بدون ملاحظاتی چون «مساوات» و «برابری حقوق توده ها» برخاسته از درک نادرست اصل دوستی توده ها و بخش چشمگیر کارهای علمی مختص برای تاریخ نویسان شوروی در باره گذشته آسیای میانه، بیابیم. با آن که در روسیه تزاری هم مانند دوره شوروی، خاورشناسی بیشتر به سود منافع رژیم حاکم بوده است (بی آن که به ارزش علمی این آثار کم بها بدهیم) و به دولت تزاری در تعیین سیاست ملی کمک می نموده است. مگر چنین بر می آید که در روسیه پیش از انقلاب در پژوهش های راستین در باره تاریخ، اتنوگرافی و فرهنگ توده های باشنده امپراتوری نسبت به رژیم کمونیستی (که برای آن «چگونه باید باشد» بر «چگونه است» برتری داشت)، دلچسپی داشتند.

 

شیشف در کتاب خود به پژوهشگران گوناگونی رو می آورد که در میان آن دانشمندان برجسته یی چون ن. خانیکف، و. نالیولین، و. بِرتُلد، کارل ریتر (که چونان دانشمند «دفترنشین»، برجسته آلمانی پرآوازه بود)، ن. اندره یف و نیز به جهانگردان که حقایق را به چشم سر می دیدند، مانند میجر بیدلف و وامبیری که کتاب های شان بارها چاپ شده و به زبان های بسیاری برگردان گردیده است، دیده می شوند. در عین حال، او بازگفته های دوستداران و شیفتگان مطلقا تصادفی فرضیه های علمی و آماتوران به دور از علم را هم می آورد. در این حال، اکثر پنداشت ها و برداشت های متناقض و متضاد مولفان رنگارنگ از سوی شیشف بدون ارائه دید نقادانه آورده می شود.

 

برخی از نویسندگان که شیشف از نوشته های شان چیزهایی را برگرفته است، در باره باشندگان آسیای میانه پیشداوری هایی کرده اند. خاورشناسی و جهانگردان اروپایی و روسی، بیگمان از روی آن وظایف و اهداف گذاشته شده از سوی دولت ها در برابر شان و یا آن ارگان هایی که آن ها را گسیل داشته بودند، برای گردآوری مواد در نواحی خاوری برخورد می کردند.

 

افزون بر آن، شیوه زندگانی اروپایی ها به پیمانه چشمگیری از شیوه زندگانی توده های خاوری متفاوت است. راستش، طرز دید و اندیشه امپراتوری ماآبانه، گاهی امکان نمی دادند سرشت آن پدیده ها و چیزها را که در دیگر جاها رخ می دادند، عمیقا درک و احساس کرد. از این رو، در آثار شماری از نویسندگان که به پرداز شیوه زیستار و بود و باش توده های خاورزمین دست یازیده اند، به ویژه توده های آسیای میانه، یک رشته اظهارات متکبرانه و«خود بزرگ بینانه» دیده می شود. همین گونه، اکثر با دیدگاه های متضاد و متناقض، گاهی توام با ارزیابی ها و داوری های غیر علمی بر می خوریم. دردمندانه و سوگوارانه این گونه نارسایی ها در کتاب دست داشته هم به چشم می خورد.

 

مولف که خود در آسیای میانه بود و باش داشته است، زیستار و زندگانی توده های بومی را به گونه میدانی مطالعه نموده بود. با این هم، گاهی به آثار دست داشته بیش از آن چه که خود می دید، باور می کرد. شاید از همین رو است که او در پیوند با مذهب تاجیک ها به گونه بی اساسی پا می فشارد که تاجیک ها شیعه اند. با آن که نیک می دانسته است که بیشترینه تاجیک ها – سنی و حنفی اند. مگر، در بخش های دیگر، او خود بر این سنی بودن تاجیک ها اشاره می دارد. به گونه مثال، سراسر بخش مربوط به مالکیت زمین در آسیای میانه بر پایه گفته های امام ابو حنیفه – بنیادگذار دبستان حقوقی یی در اسلام که از سوی شاگردان و پیروانش به نامش، مذهب حنفی خوانده می شود و تاجیک ها پیرو او هستند.؛ پرداز می گردد.

 

جای اساسی را در کتاب، شرح اتنوگرافی و فرهنگ زیستاری تاجیک های کوهی آسیای میانه می گیرد: قره تگین، واخیو، درواز، شغنان، روشان و زرافشان علیا- ناتچه، یغناب، فلگار، کشتود، ماگیان و...

 

در عین حال، توجه اندکی به فرهنگ ویژه و زیستار تاجیک های باشنده همواری ها می شود، به ویژه به شهر نشینان که هسته باشندگان شهری را تاجیک ها می سازند. بیشتر از همه جاهای هموار، اتنوگرافی و شیوه های اقتصادی تاجیک های باشنده شهر خجند و پیرامون آن و تا جایی هم شهرهای سمرقند و بخارا- گهواره فرهنگ ملی تاجیک ها به تفصیل شرح داده می شود. مگر، وادی حصار که کنون بخشی از آن در گستره تاجیکستان و بخش دیگر آن در گستره ازبیکستان است، و همچنین همواری کولاب به گونه بایسته پرداز نگردیده است.

 

در کتاب اطلاعاتی چند در باره تاجیک های بخش های خاوری و شمالی افغانستان آورده می شود. مگر در باره باشندگان کابل، هرات، پنجشیر و دیگر شهرهای افغانستان و نیز تاجیک های مناطق تاشکنت و قشقه دریا که کنون در گستره ازبیکستان قرار دارند و همین گونه،  در باره تاجیک های دره فرغانه که در میان سه کشور ازبیکستان، قرغیزستان و تاجیکستان تقسیم شده اند (به جز از خجند) هیچ چیزی گفته نمی شود.

 

این لکه «سفید» بزرگ، در گام نخست به دو دلیل بوده است. نخست این که در اواخر سده نزدهم و اوایل سده بیستم (درست مانند سده بیست و یکم) خصوصیات زیستاری و تبارشناسیک تاجیک های مناطق کوهی، بیشتر بنیادی و عمیق و بارها مفصل تر نسبت به زیستار باشندگان شهرها و همواری ها مطالعه گردیده بود.

 

اتنوگراف ها و انتروپولوژیست ها باورمند بودند که سنت های کهن ایرانیان و تیپ نخستین آن ها به دلیل آن که در مناطق کوهی زندگی می کرده اند و در روند سده ها در تجرید به سر می برده اند، نسبت به هرجای دیگر بهتر حفظ گردیده است و چون اثر شیشف بیشتر یادداشت برداری از آثار دیگر مولفان بوده است، روشن است که طبیعی بوده که شرح مفصل اتنوگرافی تاجیک های نواحی کوهی بر کتاب او نیز رد پای خود را بر جای گذاشته است.

 

دو دیگر، این که شیشف تقریبا در هر بخش کتاب خود، با سخن گفتن در باره زیستار و خصوصیات اتنوگرافیک تاجیک های مناطق هموار و شهرها، خوانندگان را به کتابی که زیر نام «سارت ها» نوشته است، راجع می سازد و چون کتاب سارت ها در پیوند با اتنوگرافی و زیستار تاجیک های وادی ها نوشته شده است و اکثریت مطلق سارت ها از دیدگاه منشاء تاجیک اند، از این رو، مولف نخواسته است بسیاری از چیزها را تکرار کند. (ما در پانوشت ها و پی نوشت ها چیزهایی در باره سارت ها نگاشته ایم).

 

لکه سفید در شرح و وصف تاجیک های باشنده افغانستان به گونه یی که تصور می رود، با آن پیوند دارد که مولف با بود و باش در تاشکنت، در باره این کشور که زیر قیمومت روسیه نبود، به پیمانه بایسته و شاینده مواد در دست نداشت. در پهلوی آن، تقریبا در آخر هر بخش، به شرح و وصف اتنوگرافی توده های باشنده هندوکش می پردازد. با آن که اکثریت این توده ها از رشته خاندان عمومی هند و آریایی خویشاوند تاجیک ها شمرده می شوند، و برخی از سنت های شان به تاجیک های پامیر همانند است، مگر طبیعی است که نمی توان آن ها را تاجیک خواند. همه مواد در زمینه را مولف از کتاب بیدلف که در عشق آباد به چاپ رسیده بود، برگرفته است.

 

به رغم همه این ملاحظات، کتاب شیشف مواد و مدارک ارجناکی برای پژوهشگران تاریخ و فرهنگ توده های آسیای میانه به دست می دهد. در آن اطلاعاتی نهفته است در باره زندگی و بود و باش تاجیک ها در اواخر سده نزدهم و اوایل سده بیستم و بیگمان برای همه آن های دلچسپی برانگیز است که به زندگانی و تاریخ توده هایی باشنده منطقه بی تفاوت نیستند.

 

با درک همین نکته، ما بر آن شدیم تا کتاب دست داشته را چاپ کنیم و باور داریم که به وسعت دید خوانندگان در زمینه خواهد پرداخت و مواد مهمی برای نسل های نو پژوهشگران خواهد گردید.

 

 

 

 

 

 

پیشگفتار

اوچرک دست داشته- «تاجیک ها»، درست در چهارچوب همان برنامه یی تدوین یافته است که اوچرک به چاپ رسیده «سارت ها» پرداز گردیده بود. در تدوین این اوچرک ناگزیر بوده ایم تنها از آثار دسترس در تاشکنت بهره بگیریم.

 

دردمندانه، در باره زندگانی تاجیک های کوهنشین [گَلچه ها یا گَرچه ها] تنها یک چیز روشن است و آن این که همه آثاری که تا کنون در این باره به چاپ رسیده اند، اطلاعات اندکی در دسترس می گذارند و بسنده نیستند.

 

ما داده های پراگنده یی در باره داشته های فکری این مردم [تاجیک های کوهی] داریم و تنها می توانیم سیمای ابتدایی زندگانی آن ها را پرداز نماییم. در باره تلاش پیوسته آنان که از گرسنگی نمیرند، از وابستگی کامل شان به پیداوار تولیدی طبیعی و جهان بینی بس محدود شان در پیوند با اوضاع ویژه کوهساران. 

 

ما داده های بسیار اندکی برای ارزیابی تراز قابلیت توسعه فرهنگی و تکامل تاجیک های کوهی در دست داریم.

 

بگذار این کتاب نشانگر آن باشد که ما هنوز کار بسیار اندکی را برای مطالعه اوضاع زندگانی آن توده هایی انجام داده ایم که دست سرنوشت آنان را به گستره میهن پهناور ما افگنده است و انگیزه آن گردد تا کار پردامنه تری در این راستا انجام یابد.

 

شهر تاشکنت

25  اکتبر 1910

شیشف

 

 

 

چشم انداز تاریخی

 

در باره کهن ترین جاهای آسیای میانه که کنون تاجیک ها در آن بود و باش دارند، تنها گفته های افسانه یی در دست است. دیرین ترین منابع آگاهی بخش اطلاعاتی در زمینه، روایات آیینی- تباری هندی و ایرانی اند. در این منابع، فرضیه یی طرح و مدلل می گردد که برجستگی پامیر گهواره تبار آریایی بوده است که از این جا به جاهای دیگر پراگنده شده اند.

 

در این جا ما باید به کهن ترین منبع- زند- اوستا[5] رو بیاوریم. چون در این اثر، کهن ترین بینش ایرانیان در باره زمین و پراکندگی گستره بود و باش آنان و پاره های مردمی که این همه از دیدگاه جهان بینی و آیینی تنگاتنگ کنار هم بوده اند؛ درست مانند مفهوم هندی زمین، با آموزه های مذهبی برهمن ها بازتاب یافته است.

 

در باره تفاوت سه تیره یاد شده از سوی یونانیان- باختری ها، مادها، و پارس ها، نوشته های زندی سخن به میان نمی آورند: در این نوشته ها همه این توده ها در کل به نام آریایی ها (ایرانی ها) یا اُرمُزدی ها یاد می شوند و زمین های شان به نام اری.

 

از وندیدات (مکاشفه) یکی از بخش های زند- اوستا[6] چند فاکت جغرافیایی نسبتا مهم در پیوند با ایران و باشندگان آن نمایان می گردد.[7] 

 

ائیرینی- وئدو[8] («ایران- وی» یعنی ایران پاک)، جای نخست بود و باش توده های زندی[9]یعنی تیره های پرنفوسی بود که پسان بیشتر در سغدیانا، باکتریانا (بلخ)، ماد و پارس زندگانی می کردند. در این جا اُرمزُد برای نخستین بار جانداران (جانوران زنده) را گرد آورد. یعنی این جا آدم ها با رمه ها و پاده های خود برای نخستین بار در سیمای «نوع ها» در آمدند و جوامع را تشکیل دادند. آن گاه پادشاه جمشید به کمک آدم های های آسمانی یعنی بنیادگذاران و راهنمایان (کسانی همانند نیمه خدایان یونانی) جانداران را گرد آورد، یعنی تیره های جداگانه را به یک توده متحد گردانید و خود رهبر و پیشوای توده ها و رمه ها گردید.

 

پس از آن، اُرمزُد، خنجر زرین، داس و گاو آهن، نماد زمینداری را به جمشید داد و خلق را راهنمنوی کرد تا به آبادانی  اراضی بپردازند.

 

در این هنگام، در ائیرنی- وئدو (ایریانم ویجه) زمستان سختی چیره گردید. پیش از آن در این سرزمین در سال هفت ماه گرم و پنج ماه سرد بود. در عصر جمشید زمستان ده ماه را در بر می گرفت و برای تابستان تنها دو ماه می ماند (به سان آسیای علیا، تبت، لاداک، و... که کنون چنین است). آن گاه جمشید بنا به رهنمود اُرمزُد، مردم را از ائرینی- وئدو به زمین روشن یعنی گرم تر برد. به جنوب.

 

راهپیمایی از کوچیدن باشندگان اولیه به سغد (سغدیانا) آغاز گردید. از آن جا به مور (مرو) و از مرو به بگد (باکتریا– بلخ)[10]و از بلخ به نیسای (نیسا).[11]از آن جا به هرو (هرات)، ویکیریت (Arachjlia)، هیتومات (Hindmand) راگان (Rhagis - ری کنونی در جنوب تهران) رهسپار گردیدند.

 

سه سرزمین آخری بانزهت یا فاضله عبارت اند از: ویرینا (Ver, Persis، که شاید مراد از پرسیپولیس باشد)، هپتا هندو(Sapta Hendo)، هفت هند یا کشور سرزمین سرچشمه های رود سند) و رنگئیاو که باید زیر نام (Aravastan) در باختر پارس، در آشور علیا، در کرانه های های رودها دجله و فرات جستجو گردد. این گونه، مردم با آمدن به سرزمین های گرم تر جنوب حتا به خاور رود سند و در باختر رود فرات تا بین النهرین بخش گردیدند.

 

بیشتر آریایی ها در میانه های این زمین ها- در ویر[12] (Ver, Persis)  پاک جادویی (یعنی وادی های پر آب) جا گرفتند که بسیار خوش جمشید می آمد. این گستره را که از چهار سو با زمین ها احاطه گردیده بود، (هم مانند چهاردهمین سرزمین اهورایی با چهار کنج- ویرینا) جمشید زیستاری (مسکونی) می سازد و آباد می نماید. او در این جا شهرها را بنیاد می گذارد و در آن ها 1000 نفر، 600 نفر، و 300 نفر را جا می دهد. راه ها می کشد، زمینداری و کشتکاری را راه می اندازد، و باغداری رواج می دهد و برای خود کاخ می سازد- برای شکوه و جلال خود.

 

در جریان همه کوچیدن خود، جمشید و مردم او، همه سرزمین هایی را که به آن می آمدند؛ تَهی از باشنده و ناآباد می یافتند. جمشید برای نخستین بار این سرزمین ها را با آدم ها و جانوران مسکون می سازد. در این واحه های بارور، مردم با مقایسه آن ها با خاستگاه وحشی نخستین خویش، خود را به آن پیمانه خوشبخت می پنداشتند که این عصر در حماسه ها به نام عصر زرین یاد می شود.

 

متفاوت از این سرزمین (جایی که بنا به رهنمود اُرمزُد برای نخستین بار دست به زمینداری و آبادسازی شهرها و ساختن کاخ ها یازیدند، جایی که مردمان وحشی کوچرو به شهریان مسکن گزین مبدل شدند)؛ متفاوت از این سرزمین گرم جنوبی که در بخش آفتابی زمین واقع بود؛ محل بود و باش آغازین مردمان زندی که حرکت خود را از آن از ائیرینی – وئدو به سوی جنوب آغاز کرده بودند، سرد و سوزان و خشک بود.

 

این ائیرینی– وئدو، دیرین ترین زیستگاه، می بایستی در شمال میهن بعدی دومین آن ها– آن زمین پرشکوه که از سوی جمشید آبادان گردید که در سرودها نیز به همان نام نخستین خود، ائیرینی- وئدو یاد می گردد؛[13] واقع بوده باشد.

 

از این رو دو ائیرینی داریم:

یکی میهن مردمان زند تا کوچیدن آن ها (به جنوب) و دیگری سرزمینی که آن ها به آن کوچیدند و نباید این دو را خلط کنیم.

 

نخستین ائیرینی، آریا، ایران به مفهوم بس محدود در شمال واقع بود و گهواره و زادگاه و خاستگاه ایرانیان، میهن آغازین و نخستین آن ها که در بخش نخست وندیدات از آن یادآوری می گردد و از آن جا کوچیدن همه ایرانیان آغاز گردید.

                             

دومین ائیرینی، آریا یا ایران به مفهوم گسترده کشور سترگ پرباری است در جنوب ایران نخستین که در آغاز تهی از باشنده بود و برای بار نخست از سوی جمشید (که با نسل های ایرانی که پیش از آن، سرزمین های بسیاری را درنوردیده بودند، به آن جا آمد)، آباد گردید. سرزمینی که خود اُرمُزد با ایزدان خود از آن بازدید کرد. سرزمینی که جمشید تخت خود را در آن گذاشت، ریش سپیدان و بزرگان تبار خود را گرد آورد و کشور و دولت کاملی را در آن پی نهاد.

 

این سرزمین دومی ائیرینی، اریما، اریانا، ایران پرآوازه– کشوری است که در آینده ایرانیان آن را زیر رهبری درخشان تیره های شاهی همخون خود (که نه تنها فرمانرایی خود را در میهن نخستین شان از دست داده بودند، بل حتا از آن یادآوری هم نمی کردند و آن را به خاطر نمی آوردند)، استیلا نمودند.

 

زیستگاه نخستین شمالی مردمان زند کجا است؟ در این باره نمی توان پاسخ معینی داد. زمستان و سرمای سخت ده ماهه در سال، این سرزمین را به یک جای زیست ناپذیر و توانفرسا مبدل گردانیده بود، تنها می تواند بخش میانی آسیای علیا در نزدیکی سرچشمه های رود آمو (اکسوس) و رود یکسرت در پامیر، بیلور، تبت باختری باشد- جایی که کوئن- لون- سرزمین بهشتی چینی ها قرار دارد و برجستگی هموار پشت سر آن که درست با این گونه شرح و توصیف طبیعت همخوانی دارد.  

 

از وندیدات می بینیم که در کشور نخستین توده های زندی، در آغاز هفت ماه گرم و پنج ماه سرد بوده است و سپس سرمای سخت و توانفرسا فرا رسیده است که تنها دو ماه گرم و ده ماه دیگر آن سرد بوده است. یعنی چرخش بزرگ زمین شناسیک رخ داده است.    

 

پژوهش های زمین شناسیک ای. و. موشکیتف در باره گذشته پامیر[14] نیز این اندیشه را تایید می کنند که دال بر دادگرانه بودن اشاره های وندیدات به تغییر اوضاع اقلیمی یی است که مردمان زندی را ناگزیر گردانید که خاستگاه خود را ترک گویند و سرزمین های بیشتر خوشایند و مناسب را برای بود و باش خود بر گزینند.

 

این که مردمان زندی به راستی در زمانه های کهن در پامیر به سر می بردند، همچنین اندیشه های ابراز شده از سوی بیورونف– کارشناس زبانشناسی تایید می کند که می گوید: در آن سوی حدود و سرزمین هایی که ما زیر نام آریا  (ایران)، می شناسیم یعنی در توران، پلینی توده های بسیاری را از زمانه های کهن بر می شمارد که Ariacae، Antariani ، Arimaspi ،   Aramaei اند که ما را ناگزیر می گردانند گمان بزنیم که این قبایل کوچرو به رغم دشمنی همیشگی شان با سغدیانی ها و باکتری ها (بلخیان) روی هم رفته از دیدگاه زبان با آن ها خویشاوند بوده اند زیرا نام های شان به پیمانه معینی تنها از روی زبان های زندی قابل توضیح است.

 

Ariacae  و Antiariani  به گونه بلافصل Aria و Arya  دیرین زندی را به خاطر می آورد.

 

کلمه (پسوند) اسپ (acpa)که بسیار زیاد در نام های آدم ها و جاها به کار می رود، و نیز کلمه arvat (به زبان زندیaurat ) که نیز به همین معنا است، مگر بسیار کم کاربرد دارد، برهان قاطعی یی است برای گسترش چشمگیر زبان زندی تا اقصای اریم اسپان (که همچنین از acpa گرفته شده است) و اری یا ایرامان ها که روشن است نمی توانستند ارمنی باشند، باید آن ها را چونان اریان پنداشت.

 

کوچیدن تیره های ایرانی از چنین سرزمین سرد و سوزان و خشن با کوه های پر از برف (نقل مکانی که نه همانند دیگر رویدادها به دلیل خصومت دشمنان، بل به خاطر بدمنشی و زشت کرداری اهریمن که آب و هوا را خراب ساخت، صورت گرفت)، نیز نه تنها در تناقض با اطلاعات تاریخی ما نیستند، بل حتا آن را تایید هم می کنند.

 

توده های گوناگونی که در این ارتفاعات دیده می شوند، و تا به امروز گویش های سرزمین نخستین خود را نگه داشته اند، به گمان بسیار از برجاماندگان همان قبایل کهن می باشند.

 

نکته شایان توجه و دلچسب دیگر که در حماسه ها دیده می شود، با جغرافیا پیوند می خورد. مردمان کوچیده از خاستگاه خود نخست به سغدو می آیند  هرگاه منظور از سغدو به گونه بلافصل سغدیانا و زمین های پیرامون آن باشد، آن گاه مسیر اولیه حرکت آریایی ها از بخش های میانی آسیای علیا به آن جا و سپس به باکتریا و ایران کنونی از خاور به باختر و یا اولیه از شمال خاوری به سوی جنوب باختری به سوی وادی ها و دره های کوهستانی- مسیری که همه مردمان ناقل حتا تا زمان ما طی نموده بودند، روشن می گردد.

 

درست در همین جا است که ما باید میهن نخستین نیاکان مردمان هندی و ایرانی را جستجو نماییم. و همین گونه، آریایی ها و هم آیریایی ها را. یعنی سرزمینی را که در زند ائیرینی و در سانسکرت آیریا نامیده اند. این نام ها را در آینده توده های کوچیده با خود بردند: پیروان اُرمُزد به جنوب باختری به ایران کنونی و پیروان برهمن به جنوب و جنوب خاوری به هند و به سوی رود گنگ به آیریا- ورته.

 

هر دو این تیره های جداگانه و مستقل مگر با توجه به نزدیکی زبان های شان- خویشاوند، یادبودهایی در باره شمال سرد و سوزان، پر برف، مقدس و خودی بر جا مانده است:  برهمن روی کیلای (گاری) کعبه خدایان خود را بدان جا برد و ایرانی- [نام-گ.] نخستین سرزمین آفریده اُرمُزد  ائرئینی- وئدو را.

 

هم هندی ها و هم ایرانیان در آموزه های کاهنان خود سرزمین هایی را که پسان تر به دست آورده بودند، می ستایند: برهمنان «آیریا- ورته» را چونانِ زمین مردان دلاور («اچو» در زبان سانسکریت به معنای exceiens  است)، و ایرانیان- ایران خود را چونانِ سرزمین مقدس و پرگهر- دیار پاکان که به دست جمشید به پایه آبادانی و سرسبزی رسید.

 

جاهای نو اسکان توده های زندی، راستش زمستان های سرد و سوزان و خشن هم داشت. مگر این جا اُرمُزد پلشتی را به نیکویی مبدل گردانید: به محض این که یخ و برف بهاری آب می گردد، زمین ها با آب جویباران و رودخانه ها سیراب می شوند و با سبزه های دلنواز پوشانیده. در این سرزمین، تیره های کوچیده می توانستند برای بود و باش دایمی مسکن گزین گردند و بپایند و پاده ها و رمه های دشتگرد خود را به جانوران رام خانگی (اهلی) مبدل نمایند.

 

این روایات بس کهن، به دلیل بس ساده بودن خود بس برجسته اند: حمایت اُرمزد از جمشید- پیشوای تیره کوچیده – «ابراهیم ایرانی»[15] که مردم خود را از کشور خشن کوهستانی به سرزمین بس نیکوی پر بار آورد- جایی که پسان ها مردم آن را آبادان و خرم ساختند.

 

در ایران پهناور، میان هند، رودهای دجله و فرات؛ میان رود یکسرات، دریای کسپین و دریای سند، در همه جا آب و هوای گوناگون دیده می شود- گرم، سرد، زمین های حاصلخیز و بایر، زیستایی، خاک، بسته به این که منطقه کوهستانی است، یا بیابانی یا دشت و دمن.

 

در کوهساران، بیابان ها و یا در نوارهای بارور و خرم و شاداب، [ایران-گ.] برای هر یک برازندگی و کمبودها وکاستی های خودشان رقم خورده است، و برای همه: آسمان همیشه روشن و پاک، پرتو درخشان خورشید و ستارگان فروزان ارزانی گردیده است. مگر در آن جا [در ایران-گ.] باران و در کل آب کم است، و به همین خاطر به رودخانه های پر آب و خروشان، آبگیرها، کاریزها و چشمه ساران و.... ارج فراوان گذاشته می شود.

 

نوارهای سرسبز و بارآور از هر سو با بیابان ها پیچانیده شده اند که دستخوش دشواری های بسیاری می شوند و نیازهای فراوانی دارند. گاه از سوی اهریمن- منبع پلشتی ها به چالش کشانده می شود که سرما و خزندگان و گزندگان را بر این کشتزارها و چمنزارها می آورند و گاهی هم بیماری ها و ناداری، فریب، تبهکاری و بزهکاری را بر مردم چیره می سازد.[16]

 

تاریخ نویسان گزارش می دهند که حوضه ترکستان (سرزمین آسیای میانه) در گذشته ها از آن چه که امروز هست، بیخی تفاوت داشت. این یک سرزمین شگوفان بود که در آن یکی از دیرین ترین تمدن های جهان پدید آمده و به شگوفایی رسیده بود.

 

باشندگان آریایی در وادی های رود آمو و یکسرات در اعماق اعصار دیرین چنین دولت هایی چون باکتریانا (باختر یا بلخ)، ماورالنهر  (فرارود)[17]یا بخارا، سغدیا  یا (زرافشان)، و خوارزم (خیوه) را بنیاد گذاشتند که با پرنفوس بودن، آرامی و رفاه و تراز بالای توسعه سیاسی برجسته بودند.

 

باکتریانا (بلخ) یا شهر بکتی (بخدی) یا باکتریس- بلخ کوچک امروزین، به گواهی کتیز و دیودور هنوز در دوره نین آشوری در 1200 پیش از میلاد شگوفا و آباد بود و به حق به نام مادر شهرها (ام البلاد) و «قلب ایران اصلی» یاد می شد.

 

خیوه نادار کنونی، به گزارش بیرونی، زمانی از دیدگاه تراز دانش در جایگاه بالایی بود که گاهنامه خورشیدی آن بهترین گاهنامه به شمار بود. عصر گاهشماری خوارزمیان از سال 678 پیش از میلاد آغاز می شد.

 

یاقوت نامدار (شاید منظور از یاقوت حموی باشد) سخن از کتابخانه غنی مرو به میان می آورد که در روزگاری شهر بالنده خوارزم به شمار می رفت».[18] مگر امروز جای بود و باش کوچرو نشین ترکمن ها است.

 

خوارزم (کشور روشنی- کشور خرشید) در سده یازدهم، به اوج شگوفایی خود رسید که تا یورش چنگیز خان نیمه نخست سده سیزدهم ادامه یافت. این جا هیرکانیای شگوفا قرار داشت که به فرهنگ بالای خود و بازرگانی گسترده خود با بلخ می بالید. ترانس اوکسیانا در پهلوی آموزش به بازرگانی گسترده خود به ویژه فلزات گرانبهای خود می بالید- چیزی که در باره آن منابع چینی نیز گواهی می دهند.

 

سغدیانا، دیرین ترین گهواره فرهنگی آموزه های کوتاه زرتشت در باره دو موجود آغازین- خدای نور و خدای تاریکی بود. این سرزمین مقدس خاور بود که پرتو خود را به یمن به ویژه زند– اوستا – این دیرین ترین اثر زندگانی روحی هند و اروپایی، به سرتا سر جهان می پاشید.

 

افزون بر گویا توسعه بالای درونی، حوضه ترکستان از گذشته ها چونان جای داد و ستد تمدن های کهن خاور و باختر بود. از این سرزمین، کهن ترین راه و پر آوازه ترین راه بازرگانی ابریشم، می گذشت. ابریشم هنوز در 2000 سال پیش از میلاد درچین تولید می شد. از سوی دیگر، یونانیان هنوز پیش از هرودت (پیش از 800 سال پیش از میلاد) ابریشم را می شناختند. آن را به طلا ارزش می دادند و از کشور  (Issedon) یعنی ترکستان خاوری کنونی [(ایالت سینکیانگ کنونی)-گ.] به دست می آوردند.

 

باشندگان آریایی این مناطق در گذشته باستان به پیمانه شاینده نیرومند بوده اند. به سال 1500 پیش از میلاد از پسزنی یورش اردوی بسیار شمار آبی چشمان تاماهو در مرزهای باختری مصر یاد آوری می گردد. [افسانه هایی هم در باره این مردمان هست. برای مثال-گ.] دیودور حکایت می کند که رامسس سوم میامون فرعون نزدهم دودمان شاهان مصری (1462-1284 پیش از میلاد) لیبی، ایتوپی، پارس، اسکیف و باکتریا را فتح کرد. بنا به گفته کتیزی، باکتریا از سوی نین- شاه بابل فتح گردیده بود که او این لشکرکشی خود را گو این که با ارتشی متشکل بر 170000 پیاده، 200000 سواره و 10600 گاری دار که مجهز با جنگ افزارهای سنگین بودند، انجام داد. [19]

 

تیره های فزونشمار که در کوه ها و در پشته های بلند بود و باش داشتند، پیش از آن که زیر یوغ شاهنشاهی های بزرگ بروند، از آزادی سیاسی کامل برخوردار بودند و در وضعی بودند که همانندی دارد به وضع کنونی بختیاری ها در ایران.  آن ها بسیار به سادگی می زیستند، به کشت وکار در وادی ها می پرداختند و به دامداری و رمه داری در دامنه های کوه ها می پرداختند.[20]

 

هرگاه به کتاب شاهان فردوسی باور کنیم، ایرانیان نخستین گوشت جانوران نمی خوردند و خوراک های دیگری را جز گندم، و میوه نمی شناختند. فردوسی به ما باز می گوید که با کدامین شیوه شهزاده مهربان، دوست داشتنی و نیکومنش ضحاک[21] به هیولای نماد خودکامگی و خشونت مبدل شد: او را وادار به خوردن تخم و هم سپس به تدریج خوردن گوشت نمودند. در آغاز گوشت بریان و سپس هم خام. سر انجام، او گوشتخوار انزجار آور- آدمخور گردید که کاوه آهنگر با بر افراشتن درفش خود از پیشبند چرمین [(درفش کاویانی)-گ.] بر وی پیروز گردید. این گونه پرورش شهزاده، روشن است نماد انقلاب است که مختص تمایلات مردم در هنگام گذار به خوراکی های گوشتی است. این انقلاب به گمان غالب مطابقت دارد با دوره آن جنگ های قدیمی که باشندگان کوه های هموار با مردمان همواری های پست می کردند.

 

ما مرهون ایرانیانیم که برای نخستین بار شالوده یی را برای توسعه علم ریاضی گذاشتند. به سخن دیگر: باشندگان ایران، (به گونه یی که می توانیم از روی خویشاوندی نزدیک همه آریایی ها داوری کنیم)، با واژه هایی که اعداد را با یک ها، ده ها و صدها نشان می دادند، آن دستگاه شمارش را به میان آوردند که علم حساب را بیخی از کاربرد استعارات و مساوی ها آزاد گردانید و برای همیشه برای هر عدد نشانه یا علامه بیخی معینی را تثبیت نمود و درست با همین شگرد، یکی از چشمگیر ترین رخدادها در تکامل نوع بشر رو داد.

 

شمارش آغازین چنین بر می آید که تنها به صدها محدود می گشت، چون نام هزاره ها در نوشتارها و گفتارهای هند و اروپایی تشخیص می گردید.

 

آن کیش های نخستین که با درهم آمیزی با دیگر سازه ها پسان ها در مزدایسم ریخت یافتند، و علت آن گردیدند که سرزمین های ایران نام سرزمین های «پاک» را گیرند، چنین بر می آید در نیایش به آتش که همه چیز را پاک می گردانید و در مهر ورزیدن به زمینداری که انسان را ناگزیر می گرداند وارد اتحاد با زمین شود، بازتاب می یافت. این گونه کیش دوگانه، زمان درازی پا از چارچوب خانواده ها بیرون نمی نهاد و موجب پدیدآیی کیش کاهنی نمی گردید.

 

بیخی طبیعی است که از همه ریشه هایی که از آن ها درخت تنومند و پهن پیکر مزدایسم روییدند، دیرین ترین و تناورترین ریشه همو کیش آفتاب و نماینده زمینی آن- شعله خیره کننده آتش بود که همه چیز را می سوزاند و پاک می کرد. این آیین اولیه که آثار آن را تا جایی توسعه بعدی کلی بشریت زدود، در جهان ایرانی چنین برجسته و روشن را حفظ نموده بود که تیره های ایرانی در همه زمانه ها به آن پیمانه همه جانبه زیر تاثیر آن مانده بود که در آوان زندگی آگاهانه خود.

 

روشن نیست که اختراع شدیار و قلبه و ماله منظم خاک های حاصلخیز در کجا صورت گرفته باشد. مگر آن ارجگزاری یی که خیشاوه زمین ها که نزد آریاییان خاوری در ویداهای آن ها می بینیم، به ما نشان می دهند که شاید آن ها این هنر را به ارث گذاشته باشند.

 

توجه ما را آن کوه های هموار به خود جلب می کند که آریایی های خاوری از آن ها فرود آمدند. از سوی دیگر، ما آشنایی با شخم زدن را همچنین در دامنه های شیب های ایران در بین النهرین مشاهده می کنیم در عهدی که ما را از آن دست کم هفت هزاره از آن جدا می کند. از این جاها تا به امروز در آن سوی ایران اختراع بارورسازی خاک در گستره بس پهناور جهان باستان گسترش یافته بود. دگرگونی در شیوه های کارسازی خاک چنین بر می آید که همچنین تعویض یک مواد خوراکی را که در دسترس تیره های ایرانی بود، برای بقای زندگانی شان، برای دیگران در پی داشت.

 

رستنی یی  که تا آن زمان به آدمی نان می داد، ارزن بود. هنگامی که برزگر ابزاری را به دست آورد که به او امکان داد آسانتر در گستره پهن تر زمین را قلبه، ماله و شدیار نماید، آغاز به کارسازی دیگر رستنی ها و گیاهان سودمند نمود و در گام نخست گندم که خاستگاه آن را در کوه های ایران در آسیای صغیر می جویند.

 

شگفتی بر انگیز نیست که ایرانیان سرشار از ساده ترین شگفتی، به یمن پیروزی هایی که بر محیط پیرامون به دست آورده بودند، همچنین بنیادگذاران آیین نو شمرده می شدند- کیش بزرگری با برگزاری جشن ها و آیین های دهگانی[(شخم زدن، نهال شانی، تخم پاشی، درو کردن، خرمن کردن، آرد کردن و...)-گ.] به همراه بود.

 

در اوستا آمده است: «پیروی و اطاعت از دین واقعی در چه است؟ پاسخ اهورامزدا چنین است: در کشت فراوان غلات. هنگامی که نان (گندم) می روید، ابلیس ها را ترس فرا می گیرد. هنگامی که نان (گندم) را درو می کنند، آن ها از نومیدی می جنگند، هنگامی که آن را آسیاب می کنند، آنان پراگنده می شوند»!

 

 با این باورهای آغازین، ایرانیان اولیه که با بیان بس آشکار و رسا در اوستا و دیگر کتاب های مقدس پارسیان بازتاب یافته اند، به طبیعی ترین شیوه، دیگر تصورات آیینی مختلف مختص نسل اولیه، طبیعت و اونیمیسم را در هم می آمیختند.

 

پرستش آسمان و ابرها با شور و شیدایی و شیفتگی، ستایش و ارجگزاری به آب زندگانی بخش، که پیوسته با جوش و خروش از زیر زمین می برآمد، ترس از ارواح خبیثه که زاییده خیالات آشفته و پریشان آدمی اند، هنوز به شکل باورهایی تا هنگام پدیدآیی آیین مزدایسم- پرستش پروردگار تعالی- «موجود خردمند» در سازه های آیین اولیه ایرانیان شامل بودند.

 

مزدایسم (آیین مزدا) در آینده اهمیت به سزا و چشمگیری هم در تاریخ ایران و هم در کل در تاریخ اندیشه انسان بازی کرد- که در برگیرنده اشکال پیشین مذهب بود اما اندیشه نوی را هم به آن افزود- اندیشه آشتی ناپذیری (انتاگونیسم) دو مبداء را- نیکی و پلشتی (خیر و شر) را.

 

 برای ما اهمیت چندانی ندارد که بنیادگذار این آیین کسی به نام زرتشت (زَرَستوسترا، زَرَتوشترا، زدوچ یا زُرُاستر) به راستی یک شخصیت تاریخی بوده است که در باکتریانا، در راگ [(شاید منظور از «راغ» بدخشان و یا ری تهران باشد)-گ.] و یا در آتروپاتنا (Atropatena) (آذربایجان) دیده به گیتی گشوده است و یا این که او یک چهره افسانه یی بوده است که پسان ها با فانتیزی و خیال پردازی آدم ها آفریده شده است. این را که آیا زرتشت مطابق تفاسیر مجاز، مگر نه به کلی موثق ریشه شناسیک (ایتمولوژیک)، به راستی کشتکار نیکومنشی بوده است یا نه[22]و این که آیا درست است که او نخستین کاهن (مغ)، نخستین سپاهدار و نخستین برزگر بود یا نه- این را ما نمی دانیم. بسنده است که نام او نماد در واقع آیین دو آلیستی ایران است.[23]

  

بی تردید، اوستا به آن شکلی که ما آن را کنون می شناسیم، از سوی کاهنان (مغان) نزدیک به سده سوم میلادی در سرزمین مادها پخش گردید: از آن جا کتاب های مقدس نو به ما رسیدند که به گمان بسیار از برجا مانده های کتاب های کهن پدید آمده اند.[24]

 

در باره زبان ایرانیان قدیم ما می توانیم همین گونه از روی اوستا داوری کنیم. از روی دو گویش که در اوستا به چشم می خورد، یکی تنها به کوچکترین بخش اوستا یعنی به یسنا و چند نیایش (موعظه) کوتاه که بخش بیشتر آن به شکل متریک (قافیه دار) سروده شده است و آن ها را به نام گات ها یاد می کنند. این که همانا این بخش اوستا دیرین ترین بخش آن است، از روی متن خود کل کتاب دیده می شود. چون از گات ها و دیگر نیایش ها که با همان گویش نوشته شده اند، در دیگر بخش های اوستا با ارجگزاری خاصی یادآوری می گردد و برخی از آن ها حتا تعبیر و تفسیر هم می گردد که نشان می دهد که گویش این بخش های کتاب بایست از دیگر بخش های اوستا مقدم تر باشد.

 

مگر چون گویش جهان نگری گات ها در بخش های دیگر اوستا بسیار کم از یک دیگر متفاوت اند، همین گونه غیر محتمل است که وقفه زمانی بسیار زیاد تدوین این دو بخش کتاب را از هم دیگر جدا ساخته باشد. به گمان غالب، دلیل اختلاف این دو گویش، جاهای مختلف کاربرد آن است. و چون زبان بخش متباقی اوستا را چونانِ زبان باکتریایی (باختری) ارزیابی می کنند، آسوده تر از همه این است که همنوا با ویسترگارد بپذیریم که سرزمین واقع در شمال باکتریا- یعنی سغد چونانِ میهن گویش اوستایی بوده است.

 

پروفیسور اشپیگل می گوید: با آن که ما این سان به  گونه یی تا جایی بنیادی می توانیم هر دو گویش اوستا (سغدی و باکتریایی) را به گویش های ایرانی خاوری منسوب بدانیم، شوربختانه امکان نداریم که به همین پیمانه برداشت های مثبت را در پیوند با قدامت نسبی این گویش ها انجام دهیم.[25]   

 

مطالعه قیاسی (مقایسه یی) توده ها نشان می دهد که باکتریانا در جریان همه دوره ها شگوفایی یا دست کم توانمندی سیاسی خود، با سرزمین های آن سوی دامنه های کوه ها (منظور از گستره سغد است-گ.) بازرگانی آزاد و یا حتا وحدت سیاسی داشته است. برای نمونه، در جریان سده های پیش از تاریخ، هنگامی که در حوضه رود آمو آیین مزدایسم پدید آمد، آریایی ها چنین بر می آید که در کوه های هموار بلند آسیا از دامنه های تیان شان و پامیر تا رشته کوه های آذربایجان سیطره داشتند.

 

پس از این دوره، که در جریان آن، باکتریانا حتا می توانسته است بر تیره های همان نژادی که در دامنه های جنوبی کوه ها بود و باش داشتند، تا اندازه یی هژمونی داشته بوده باشد، این سرزمین ها برای زمان درازی با آن در غم و خوشی شریک بوده است. چون باکتریا پس از آن، زیر فرمانروایی مادها، پارس ها، مکدونی ها و سِلوِکی ها ( یا سولوکی ها) قرار گرفت.

 

تاریخ نویسان قدیم، با شرح لشکرکشی [هرچند هم افسانه یی-گ.] نین– پادشه آشوری به باکتریا در 1200 پیش از میلاد در باره پرنفوس بودن، توسعه سیاسی و شگوفایی این سرزمین گواهی می دهند.

 

در اوج توانمندی آشوریان،  تکانه نیرومندی که موجب به راه افتادن توده های آسیای میانه گردید، موازنه قواء را در جهان برهم زد. ساک ها (اسکیف ها-اسکیت ها) به سال 633 پیش از میلاد آسیای قدامی را سیل آسا از باکتریا تا جاهایی همسایه با وادی نیل فرا گرفتند.

 

در سال هفتم یا هشتم، مقارن با پادشاهی آشور بانیپال، ساک ها سرزمین های ماد، آشور، ارمنستان، بابل، فلسطین و فنیقی ها را سرکوب می کنند و سپس هم در میان توده هایی که که بر آنان پیروز گردیده بودند، ناپدید می شوند. گو این که آب شده باشند. سیل ویرانگر تنها بر سرزمین ها روان گردید مگر توازن همه توده ها بیخی برهم خورد.

 

پروفیسور گریگوریف- خاورشناس نامدار، در پژوهش خود «در باره توده های اسکیتی ساک ها» بر پایه مدارک آثار سانسکریت و نوشته های میخی عصر هخامنشی ها، گاهنماه های چینی و گواهی های تاریخ نویسان و گیتاشناسان یونانی و رومی، به این نتیجه مثبت رسیدند که ساک ها در کرانه راست رودخانه یکسرت (در ایالت سینکیانک چین) بود و باش داشتند همه سرزمین های واقع در شمال و خاور این رود را در سیطره داشتند.      

 

گریگوریف می گوید که از روی همه این گواهی ها، چنین بر می آید که کتله اصلی ساک ها از زمانه های بسیار قدیم تقریبا نزدیک سرچشمه های آمو و رود یارکند جاگیر داشتند. و از این جا در مسیر شمال از راه کوه های تیان شان تا دریاچه بالخاش (کنون در قزاقستان) و در مسیر شمال خاوری تا چکادهای وادی ایلیی، در مسیر شمال غربی تا ریزشگاه رودخانه چو (در مرز قرغیزستان و قزاقستان) پهن گردیدند. چنین می توان دریافت که ساک ها در سده های ششم و هفتم پیش از میلاد در بخش های قابل زیست پامیر و آلای، در فرغانه،  در مرز غربی کاشغر، در منطقه سمی ریچنسکی (هفت رود) و در بخش شمال خاوری منطقه سیردریا می زیسته اند.

 

با توجه به این که  ساک ها خود به قبایل ایرانی متعلق بودند و وجه تمایز آن ها از ایرانیان تنها در شیوه زندگانی آن ها بود که بخشی از آنان به گونه مسکون و بخشی دیگر به گونه کوچرو بود و باش داشتند، شگفتی برانگیز نیست که در میان توده های که بر آنان چیرگی یافته بودند، حل شدند.

 

شوارتس می گوید: آن چه مربوط می گردد به ملیت آن اسکیت هایی که هنوز در دوره اسکندر مکِدونی در سرزمین ترکستان کنونی به سر می برند، من در این جا نمی توانم وارد جزییات شوم. این کار را برای زمان دیگری می گذاریم. کنون تنها خاطر نشان می سازم که بر پایه همه آن چه که برای ما روشن است، در باره شیوه زندگانی، خصلت مردم، اشیای فیزیکی و پراکندگی این اسکیت ها، من به این نتیجه رسیده ام که قبایل اصلی آنان از نیاکان سلاوی های کنونی اند.[26] 

 

فریسل– کارشناس ژرمانیست که تلاش می ورزید ثابت بسازد که اسکیت ها نیاکان جرمن ها بوده اند، با ارزیابی های خود از این هم بیشتر مرا در این باورم سرسخت تر گردایند. توده های جرمنی که در گذشته ها با سلاوی ها یک توده را می ساختند، و پیش تر از آنان از ترکستان کوچیده بودند، در آن برهه که ما در باره آن اطلاعات دیرین ترین را در باره اسکیت ها در روسیه میانی و باختری داریم، در مناطق شمال خاوری جرمنی و در اسکندانویا می زیستند.

 

چون نام قزغز و قیساق که کنون برای نشان دادن کوچرو های مغولی ترکستان به کار می رود، از زبان تورکی که زبان قرغیزی و قیساقی به آن تعلق دارد، گرفته شده است، شاید کلمه اسکیت هم از واژگان آن توده یی گرفته شده باشد که عمدتا اسکیت ها نامیده می شده اند.

 

در زبان روسی مصدری است به نام «اسکیتاتسیه» (مسافرت، سفر کردن) که از آن اسم هایی چون «اسکیتالیتس» (مسافر، کسی که پیوسته از جایی به جایی می کوچد)، «اسکیتانیا» (مسافرت، سفر، مسافری)، ساخته شده است. افزون بر شکل «اسکیتالیتس»، چنین بر می آید که در گذشته شکل کوتاه آن- «اسکیتتس» (سفری) موجود بوده باشد.

 

شوارتس می گوید که از همین رو، من برآنم که کلمه یونانی «اسکیفیس»، چیزی دیگری جز کلمه یونانی شده «اسکیتالیتس» نبوده است و کلمه اسکیف در گذشته به معنای توده خاصی نبوده، مگر تنها کوچیان را برعکس توده های مسکون اسکیف (اسکیت) می خوانده اند. به باور شوارتس اسکیت هایی که الکساندر (اسکندر) با آن ها در ترکستان در آغاز در خجند و سپس در نزدیکی بخارا سر وکار پیدا کرد، نیاکان سلاوی های کنونی بوده اند به ویژه سلاوی های خاوری.

 

آریان، اسکیت ها را به دو گروه اروپایی و آسیایی تقسیم می کند. زیر نام اسکیت های اروپایی، باید آن هایی را شناخت که در کرانه های راست سیر دریا می زیسته اند. آریان تنها در بخش سوم کتاب چهارم خود آنان را به گونه مستقیم اسکیت های آسیایی می نامد. او، زیر نام اسکیت های آسیایی، آنانی را می شناسد که به کرانه چپ سیر دریا کوچیده بودند، میان این رودخانه و آمو، جایی که امروز قرغیزها و قیساق ها بود و باش دارند. اسکیت های باشنده جنوب رود آمو را آریان ماساگیت ها می خواند.

 

...پس از یورش ساک ها بر آسیای مقدم، مادها برای نخستین بار آغاز به آرزومندی نابودسازی دولت آشوری کردند. به زودی روی ویرانه های امپراتوری نینوا امپراتوری مادها پدید آمد. نینوا تا بن ویران گردید و دیگر از نام آن در تاریخ یاد نگردید. در دوره شاه مادی فراوستر (فراوریتس) ماد به راه استیلاگری افتاد و به سال 655-633 [پیش از میلاد]-گ. به با پارتیا و پارس و نیز بر باکتریانا دست یافت.

 

چند سده پس از این، باکتریانا در عصر کوروش شامل گستره شاهنشاهی پهناور پارس (ایجاد شده از سوی او) گردید. این هم در حالی که باکتریایی ها همراه با باشندگان سغدیانا و مرگیانا (حوزه مرغاب) که زیر فرمان پارس ها بود، داوطلبانه و به خواست خود فرمانروایی کوروش را پذیرفتند و همراه با کشورهایی با باشندگان قدیمی قبایل اسکیت، دوازدهمین ساتراپ پادشاهی پارس را ساختند.[27]درست در همین هنگام، باکتریانا به شگوفایی خود می بالید و مهمترین شهر آن- بلخ مهم ترین گرهگاه بازرگانی آسیای میانه بود.

 

همین گونه، ساتراپ باکتریا می بایستی همراه با همه ساتراپ های پارس از الکساندر مکِدونی (اسکندر) فرمان بردارند که در آن دوازده شهر پی ریزی کرد و در این شهرها 14000 یونانی را جا داد که فرهنگ یونانی را در این جا نهادینه ساختند.

 

الکساندر چند بار ناگزیر گردید در برابر داریوش بجنگد. تا آخر به سال 330 وارد اکتابان گردید و از آن جا به سوی خاور شتافت. رسیدن این پیک که چند ساتراپ بر افروخته شده [از یورش یونانیان-گ.] از جمله بیس (بسوس)- ساتراپ باکتریانا داریوش گریزی را گرفتار و او را سرنگون نموده، اسکندر را وادار گردانید بیش از پیش شتاب ورزد. مگر داریوش پیش از آن که اسکندر بتواند به وی برسد، کشته شده بود. اسکندر با دریافت پیک کشته شدن داریوش، شتابان در پی تابع گردانیدن بیس (بسوس) که خود را شاه پارس اعلام داشته بود، گردید و همین گونه بخش باقی مانده خاور شاهنشاهی پارس و همو: گرگانیا، اری (هرات)، درانگیان (زرنج) و اراخوزیا (قندهار) و سپس به سال 329-328 پیش از میلاد همین گونه باکتریا و سغدیانا را که در برابر او مقاومت بیشتری کردند (بیش تر از آن چه او تا این دیده بود)، گرفت.

 

اسکندر ناچار گردید به رغم آن که در سغدیانا بیس (بسوس) را به دست او سپردند، شورش های پیوسته در جوش و خروش مردمی را سرکوب نماید و دژهای استوار سرشناسان بومی را به محاصره بکشاند. این گونه او تا خاوری ترین مرزهای شاهنشاهی پارس رخنه کرد و حتا از رود یکسرت گذشت به سرزمین اسکیت ها پا گذاشت و با گرفتن دژ کوهستانی یی که تا آن دم تسخیر ناپذیر انگاشته می شد، به گونه نهایی سغدیانا را تابع خود گردانید. در این جا او با رکسانا- دختر سردار باختر- اُکسارت پیوند زناشویی بست و این گونه پایگاه خود را باکتریا را تحکیم بخشید. او این گام مهم را برای تحکیم متصرفات خود در این سرزمین برداشت.

 

پس از درگذشت اسکندر به سال 321 پیش از میلاد، فرمانروایی باکتریانا و سغدیانا به استانازور رسید. مگر هنگام لشکرکشی سِلِوک یکم به سال 307 پیش از میلاد به هند، هر دو این سرزمین زیر تاثیر پادشاهی سوریه درآمدند. باکتریا از دست وی در حدود سال 255 پیش از میلاد به فرماندهی انتیوخ دوم افتاد که جانشین وی- دیودت یکم این گونه بنیادگذار دولت یونانی (یونانو- باختری) در آسیای میانه گردید که نزدیک به یک سده و نیم آزگار سر پا ایستاد و طی این زمان تحولات بسیاری را از سر گزرانید.

 

اوتئمئداس که تخت را از دیودت دوم از 220 تا 190 پیش از میلاد به ارث گرفته بود، از دست انتیوخ [(انتیوخوس)-گ.] کبیر هنگام لشکرکشی او به هند شکست خورد مگر چونان صاحب پادشاهی برای دفاع از کوچروان شمال که سغدیانا را گرفته بودند، ماند. 

 

گروه های انبوه کوچروان پر جوش و خروش که از سپیده دم جهان باستان در آسیای مرکزی آشیانه گزیده بودند، هیچگاهی آرام نمی گرفتند. آن ها همانند امواج توفنده دریا گاه به گاه روی گستره پهناور دشت ها سیل آسا فرود می آمدند و یک دیگر را می راندند. آن ها به گونه طبیعی ره می پیمودند و در جستجوی شرایط مساعد بودند و از همین رو قابل درک است که در ترکستان آن ها از طریق راه های بازرگانی کهن کتل تیریک- دوان یا جونگار (jungaria) رخنه کردند.

 

از سرازیری این چادرنشینان به خاک چین در اواخر سده سوم پیش از میلاد (سال 212 پیش از میلاد) با احداث ساختمان «جهان آوازه» دیوار بزرگ چین جلوگیری و پویایی های شان فَلَج گردانیده شد. این کار از آن رو دارای اهمیت بزرگ سیاسی بود که این سد بزرگ مسیر سرازیری این سیل ویرانگر را به سوی غرب به حوضه ترکستان برگردانید.

 

توده های بس متحرک ایو- چی (ایو- تی)، چیت ها (بر پایه تلفظ او. ایاکینف که گریگوریف هم با او همنوا است- یویی- چژی)، در سده دوم پیش از میلاد در سرزمین ختن در پهلوی همسایگان خود- کوچروان اوسن ها (او- سون)[28] های سپید پوست و آبی چشم بود و باش داشتند. در آن هنگام، در شمال  تیان- شان در جونگاری کنونی تیره سئی یا سِی (ساک ها) بود و باش داشت.

 

به سال 177 پیش از میلاد، ای یو- چی یا یویی- چژی ها که از سوی تیره گیونگن یا با خیون ها دارای منشای مغولی رانده شده بودند، ناگزیر گردیدند به جونگار و به سیر دریا بکوچد و این گونه سئی ها (ساک ها) را بیشتر برانند.

 

پسان تر ها اوسون ها که از دست همان خیون ها تحریک شده بودند، یویی- چژی ها را ناگزیر ساختند بیشتر به سوی جنوب به سغدیانا، ترکستان و باکتریانا بکوچند و سئی ها (ساک ها) را به فرغانه برانند. در این جاها اوسن ها با باشندگانی برخوردند که دارای چشمان بزرگ و بینی های برجسته بودند.

پس از مرگ مئناندر، شاید در حکومت شاه هرمس، نزدیک سال 90 میلادی پادشاهی یونانی- باکتریایی از دست یوئی- چژی ها شکست خورد که پادشاهی نو گیت ها یا هندو اسکیت ها را پی ریختند که تا ریزشگاه (مصب) رود سند پهنا داشت. 

 

اوسون های آبی چشم در گستره میان سیردریا و آمو اسکان یافتند. آن ها به زودی با دیگر توده ها آمیزش بافتند و در آینده کدامین نقش برجسته تاریخی را بازی نکردند.

 

باشندگان قدیم که یویی- چژی ها با آن ها در سرزمین های اشغالی برخوردند و شمار شان نزدیک به یک میلیون نفر می رسید، در شهرها بود و باش داشتند و به بازرگانی اشتغال داشتند. این پیک بس دلچسپ است که از تاریخ چینی توده های شمالی به دست آمده است و به قلم چئن- سین نوشته شده است که باشندگان دولت یوئی- چژی می توانستند از سنگ ها شیشه های رنگی بسازند و در سده پنجم پس از میلاد این هنر از این جا به چین برده شد. از دیدگاه اتنوگرافی (تبارشناختی) چشمان برآمده [(به گفته بابا جان غفور اف - گود رفته)-گ.]، و ریش انبوه- نشانگر این باشندگان بوده است.

 

همزمان با این عصر، چینی ها در حوضه رود تاریم به قدرت رسیدند و بازرگانی بس پویایی را با سرزمین های واقع در غرب، به ویژه با پارس آغاز نمودند. چینی ها درست مانند امروز از راهی گذر می کردند از طریق کتل تریک – دَاوَن که آن را تاونگلینگ نام نهادند.

 

در آن سو، چینی ها به سوی زمین تازی ها (تاجیک ها) پیش رفتند، که شهر اصلی آن ها چژی (چزگئید) در نیمه غربی فرغانه واقع بود.

 

چانگ- کیئنگ- ماموری که از سوی امپراتور چین فرستاده شده بود، در میانه های سده دوم به فرغانه رسید و نوشت: «در آن جا نان می پزند و برنج می کارند و از انگور باده می کشند (در آن هنگام در چین باده را اصلا نمی شناختند) و اسپ های بسیار تیزدو می پرورانند. باشندگان تازی[29] [تاجیک] (چینی ها این قوم را همچنین به نام پاس- سی[Po-sseu] یعنی پارسی ها می خواندند).[30]– مردم ساکن که در شهرها خانه ها و سرپناه ها می ساختند.

 

خوی و بوی تازی ها [تاجیک ها-گ.] با اخلاقیات باشندگان تَوَان[31] همانند است (یا اوسروشن، منطقه یی که شهر اصلی آن بونجیکت است که ویرانه های آن را در 25 ورستی جنوب غربی اورا- تپه یافته اند)، مگر سپاهیان آن ها توانمند نیستند و ترسو اند. از این رو، یوئی- چژی ها توانسته بودند به آسانی بخشی از زمین های شان را بگیرند. تازی ها [تاجیک ها- گ.] بازرگانان بسیار چیره دستی اند و در شهر اصلی شان بازارهای پر جوش و خروشی هست.»

 

روابط چینی ها با پارس از طریق فرغانه و تَوَان به سمرقند انجام می گرفت. سرزمین تَوَان به اسپان خوش تراوش خود می بالید و فرمانروای کشور آسمانی چین آرزومندی سختی داشت تا اسپان تَوَانی را به دست بیاورد و به یاری همین اقدامات خصمانه نمی توانستند به بازرگانی رو به گسترش که از طریق خجیستان صورت می گرفت، باز دارد.

 

با این همه، برای چندی مناسبات بازرگانی چین به دلیل خیزش ها در آسیای میانه برهم خورده بود، تا این که سر انجام چین بار دیگر حوضه رود تاریم را در نیمه دوم سده یکم میلادی گرفت و با این کار در نزد همسایگان غربی خود چنان ترسناک جلوه گر شد که حتا تَوَان کمتر تسخیر پذیر از ترس شماری از اسپان را چونان باج به چین فرستاد. این باج در آینده سه بار تکرار گردید و کار بیخی به جا بود، چون چین نه تنها یوئی-چژی ها را در باکتریا تابع خود گردانید، بل نیز متصرفات خود را تا کرانه های کسپین گسترش داد به گونه یی که حتا دولت مردم روم سفارتی را به دربار چین فرستاد.

 

پس از این، حاکمیت چین در مرزهای غربی اش با گذشت هر سال کمرنگ تر و کمرنگ تر می شد و هرگاه اگر یک سده پسان تر (در سال 265 پس از میلاد) هنوز هم تحایف و هدایایی از مناطق جریان وسطی سیر دریا و سغد به چین گسیل می گردید، هرگاه حاکمان سغد برای نخستین بار لقب چینی را پذیرفتند (نزدیک به 280 پس از میلاد)، همه و همه این ها به خاطر افتخارات گذشته بود.

 

در آن هنگامی که پارس ها در دوره فرمانروایی ساسانیان به اوج قدرت رسیده بودند، و مرزهای دولت خود را گسترش می بخشیدند، توجه اصلی مغول ها در جریان چندین سده به گونه یی که بر می آید، به سوی اروپا متوجه بود. مادامی که هفتاد سال پس از آتیلا[32] نومادها بار دیگر به سرزمین های واقع در میان رودهای دوگانه (آمو و سیر) یورش نیاوردند و دولت نیرومندی را ( به سال 519) به نام ایئتا به میان نیاوردند که دیگر پس از گذشت سی سال زیر حاکمیت تو-کیوها (تورک ها) نیفتاد.[33]

 

تو-کیوها هر چه بیشتر حاکمیت خود را تحکیم بخشیدند. در اواخر  سده ششم، سردار توکی حتا سفیری را به ویزانتین (بیزانتین) به دربار یوستینیان دوم، به مقصد برپایی روابط بازرگانی گسیل داشت.

 

در اوائل سده هفتم میلادی، چینی ها سر از نو بار دیگر حوضه تاریم را گرفتند، و همه قبایل ترکی خاوری را به بردگی گرفتند. توکیوها را هم در هم شکستند و بار دیگر نه تنها سغد را گرفتند بل حتا سرزمین های واقع در پایین تر از آن را در میان رودها. به سال 656-660 میلادی سردار آلن ها [نیاکان اوستی ها-گ.] در خجند زیر وسالی چینی ها درآمد. مگر در این هنگام، چین در مرزهای غربی اش نه تنها با ترک ها، بل نیز ناگزیر بود با پارس ها سر وکار داشته باشد که توانمندی آن ها در هنگام فرمانروایی خسرو یکم (531-579 میلادی) به بالاترین مدارج رسیده بود. خسرو همراه با ترک ها، دولت یفتلیان را نابود کرد. سایه قدرت پارس البته، بر تاجیک ها باشندگان سغد و سرزمین های همسایه با آن نیز پهن گردیده بود.

 

در این هنگام، در پارس آیین زرتشتی به آیین دولتی مبدل گردیده بود. کاهنان سایر مذاهب و هم دارندگان اندیشه های الحادی، مورد پیگرد قرار می گرفتند و اهمیت روحانیون بالا گرفته بود. با این هم، هر یک از توده های شکست خورده زبان، آیین و سنت های خود و قوانین و در بسی از موارد رهبران ملی خود را نیز را نگه داشته بودند. هر چند، بر همه اداره سراسری فرمان می راند.

 

در دورن دولت، خسرو نظم را با تکیه بر عناصر محافظه کار (درباریان و روحانیون) برپا داشته بود. اما در این زمان، دولت پارس از درون پوسیده شده بود و آغاز به فروپاشی نموده بود.

 

در زمان پادشاهی خسرو یکم در مکه نوزادی پا به گیتی نهاد که مُقَدر بود برای میلیون ها انسان برای همه جنبه های زندگانی شان قانون وضع نماید و در روند یک هزاره مسیحیت را بر سر تسلط بر جهان به چالش فرا بخواند. محمد در اپریل 571  پا به گیتی گذاشت.

 

یورش قبایلی که از سرزمین های شمالی سرازیر گردیده بودند، به تجرید باکتریا از مراکز تمدن وقت مساعدت می نمود. دشت های پهناور و باز شمال و شمال غربی که مناطق یکسرت و آمو را محدود می گردانید، بیشتر از همه خطر بزرگ یورش توده های کوچرو را در بر داشت چون این مناطق به وجه احسن کارسازی شده بودند و شهرهای آبادانی داشتند.

 

اردوهای قبایل تاراجگر، از همان آوان تاریخ، پیوسته بر کولونی هایی که پیشرفته بودند، یورش می آوردند و منتظر آن بودند تا به سرزمین های یورش ببرند  که می توانستند به آن ها طعمه نظامی غنی بدهند. به هر پیمانه یی که یورش ها تکرار می گردیدند، به همان پیمانه ترکیب باشندگان این مناطق تغییر می یافتند، چون قبایل مهاجم در بسیاری از جاها، زمین های باشندگان پیشین را می گرفتند که آن ها را  یا این که بیخی نابود  و ریشه کن می کردند و یا این که به سوی وادی ها و دره های بلند کوه ها می راندند.

 

در این هنگام به سال 638 میلادی فرغانه و سرزمین های همسایه با آن، ناگزیر گردیدند در باره بستن پیمان دفاعی با خواهش به چین رو بیاورند. چون عرب ها به پارس یورش آورده بودند و ترس و وحشت را در سرزمین های همسایه فرمانفرما گردانیده بودند. به سال 653 این خواهش تکرار گردید. مگر چینی ها که خود غرق در درگیری های درونی خود بودند، کمک عملی یی نکردند و از همین لحظه تاثیر آن ها در غرب آغاز به پایین آمدن نمود و عروج اعراب آغاز گردید.

 

در آغاز، فاتحان عرب تنها در پی به دست آوردن «غنایم» بودند و افتخار [پخش] مذهب برای ایشان اهمیت بسیار اندکی داشت. موارد دوستی شخصی میان شوالیه های سلحشور عرب و جنگاوران بومی هم دیده می شد. آرمان های جوانمردانه، بر فاتحان که آرزومند بودند جنگجویان خود را روحیه ببخشند، نیز بی تاثیر نماندند. قتیبه آنان را «دهقانان عرب» نامید. نفوذ نیرومند عرب ها در این سرزمین، تنها با گماشته شدن قتیبه بنی مسلم به سال 705 به عنوان والی خراسان، آغاز گردید. با این هم، در دوره فرمانروایی او، عرب ها تنها توانسته بودند در بخش های جنوبی این سرزمین سلطه یابند.

 

در سرزمین های زیر سلطه، والیان عرب گمارده می شدند. با این هم، این والیان تنها فرماندهان نظامی بودند و ستانندگان مالیات؛ و در کنار آنان، دودمان های بومی با اختیارات مدیریتی گماشته شده بودند که به زیستایی خود ادامه می دادند. با این همه، باشندگان بومی حتا در همین اوضاع هم نمی توانستند به خودکامگی عرب ها بی تفاوت بنگرند و کماکان چشم انتظار به امید یاری چین داشتند. سمرقند به سال 731 میلادی و فرغانه به 754 میلادی هنوز باجگزار چین بودند.

 

پرسشی که مطرح می گردید، این است که زندگی سیاسی عرب ها در فرارود چگونه بود؟ نشانگر اصلی و عمده این زندگی سیاسی را بایسته است با حاکمیت اشرافیت زمیندار (دهقانان نامنهاد) که در پارس هم در اتحاد تخت و محراب یعنی اتحاد اقتدار حاکمیت شاهی و کاهنان پرنفوذ بازتاب می یافت، باز شناخت. مالکان بومی- درباریان نخستین هم بودند. حتا نیرومند ترین ایشان همانند اتباع خویش به نام دهقانان یاد می شدند.[34]

 

در منابع عربی، بارها از گاردهای شخصی مالکان- از «چاکران» سخن به میان می آید. مگر، از بازگویی نرشَخی[35].... در باره دربار «شاهان» بخارا بر می آید که این گاردها تنها پاسبانان تشریفاتی بوده اند- متشکل از نمایندگان جوان اشرافیت که به نوبت این خدمت را در دربار شاهان و سرداران خود انجام می داده اند.

 

با چنین ساختار سیاسی، نمی توانسته است سخن بر سر مذهب دولتی به مفهوم جدی کلمه در میان بوده باشد. با آن که در این جا هم مانند پارس، آیین لایه های حاکم- زرتشتی بود. هر چند، در میان باشندگان آیین بودایی (بودیسم) هم رایج بود و همین گونه کیش های دوآلیستی و حتا مسیحیت. هنوز هم در این هنگام باشندگان بومی بسیاری از قرغان (دژ، پشته، تپه) های آرامگاه ها را به نام مغان یعنی کاهنان آتش پرست مسمی می ساختند.

 

در قرغان (دژ، پشته) های حفاری شده، به گونه یی که روشن است، گورهای کوچکی یافت شده اند با استخوان های مردگان. ابعاد کوچک این گورها نشان می دهند که در آن ها تنها استخوان های مردگان را گذاشته شده بودند. استخوان ها نپوسیده اند. معمولا جدا کردن و بریدن گوشت ها از اسکلت مردگان نا محتمل پنداشته می شود. با این هم، طبری[36] به وقوع چنین امری گواهی می دهد.[37]

 

به سال 379  فرمانروای وقت بخارا (بخارا خدات- بخارا خدا) به دست دو دهگان دشمن با وی کشته شد. طبری با بازگویی این رویداد، می افزاید: «از بدن او گوشت ها را بریدند و استخوان هایش را به بخارا بردند».[38]

 

روایات سیوان- تسان در باره سمرقند تنها منبعی اند که سخن از مبارزه میان آیین های زرتشتی و بودایی به زبان می آورند. با این هم، به گفته همین راهب در باره موفقیت پویایی های شخص وی نشان می دهند که این مبارزه شدید نبوده است. تا جایی که روشن است، کاهنان در امر مبارزه با استیلاگران عرب هیچ نقشی را بازی ننموده بودند. داده هایی هم در دست نداریم که به این پرسش پاسخ بگوییم که آیا در میان خود اشرف، مانند پارس لایه ها و مدارجی هم بوده است یا نه؟

 

طبری در برخی از جا ها برای شوالیه های آسیای میانه از واژه هایی کار می گیرد که برای برجسته ساختن لایه های بالایی اشراف پارسی به کار می رفته است. مگر در عین زمان، به گونه یی که روشن است، کلمه دهقان به پیمانه همسانی برای تشخص کشاورزان عادی و سرداران پر نفوذ به کار برده می شده است. به همین مفهوم این واژه کنون هم به کار می رود.

 

جایگاه ویژه یی را چنین بر می آید که اشراف دست اندر کار مسایل مالی داشته بودند، یعنی بازرگانان که به یُمن بازرگانی کاروانی با چین و دیگر کشورها توانگر شده بودند. در پهلوی حکایت طبری در باره راندن این بازرگانان از سوی سغدیان، حکایت نرشَخی در باره بازرگانان بخاری نشان می دهد که آنان دارای جایدادهای گستره یی بوده اند و در کاخ ها زندگی می کرده اند و از دیدگاه وضعیت خود بسیار کم از دهقانان (اشراف) متفاوت بوده اند.

 

شایان یادآوری است که ما در این جا با دارایان اندکشماری سر وکار داریم که منافع شان با منافع اشراف همگون بوده است، نه با لایه بازرگانی– صنعتی بسیار شمار به گونه دوره اسلامی. در باره آشتی ناپذیری میان دهقانان (زمینداران) و بازرگانان هیچ اطلاعی در دست نیست. در این سرزمین، به گونه  یی که طبری باز می گوید، رسم و رواج ها و سنت های سغدی به ویژه گسترش داشته است. همه ساله در سمرقند میزی آراسته و روی آن پیمانه و صراحی باده برای دلاورترین سلحشور سغد گذاشته می شد.  هرگاه کس دیگری به پیمانه دست می زد، و او با این کار مرد سلحشور را به دوئل فرا می خواند. هر که حریف خود را می کشت، او را چونانِ دلاورترین قهرمان کشور تا پیدا شدن مدعی دیگر می شناختند.

 

عرب ها با سرازیر شدن به فرارودان، ناگزیر گردیدند با شمار بسیار متصرفات خورد و بزرگ سر و کار پیدا نمایند که میان آن ها نبردهای پیوسته یی روان بود و دارای لایه های جنگجو و دلاور مگر بیخی بی سر و سامان بودند. در چنین اوضاعی، نتیجه مبارزه نمی توانست تردید برانگیز باشد. در مقایسه با کشاکش های بومی، کشاکش ها میان خود عرب ها و حتا دشمنی میان قبایل شمالی و جنوبی عربی نمی توانستند اهمیت داشته باشند.

 

تا جایی، پیروزی اعراب به یاری خود باشندگان بومی به دست آمده بود[39] قانون معروف عمر که بر اساس آن تنها مومنان حق داشتند سلاح حمل نمایند، در آسیای میانه کاربردی نداشت. قُتَیبه و دیگر فاتحان عرب در لشکرکشی های خود از باشندگان یک جا در برابر باشندگان دیگر جاها بهره می گرفتند.

 

دلیل کند بودن فتوحات تا جایی این بود که خود عرب ها زمان درازی به گرفتن غنایم و باج و خراج بسنده می کردند و در پی استیلای کلی سرزمین ها نبودند و از سوی دیگر موانع طبیعی هم در این امر نقش داشتند.

 

به رغم جنگجویی های درخشان و توانمندی رزمی عرب ها، اوضاع طبیعی میهن شان نمی توانست بر آنان تاثیر گذار نباشد. هرگاه آنان در لشکرکشی های بیابانی و دشتی تقریبا با دشواری یی بر نمی خوردند، در نبردهای کوهی بسیار با دشواری عادت می کردند و بسیار ناکامانه عمل می کردند حتا در چنین کتل هایی که برای سپاهیان امروزی هیچگونه دشواری ندارد. به گفته طبری، سرداران بومی در این هنگام همه ساله در یکی از شهرها در همسایگی خوارزم گرد هم می آمدند و به یک دیگر وعده می سپردند تا به همه دعوا های خود را از راه های مسالمت آمیز و سازش ها رسیدگی کنند و دست به اقدامات جنگی نیازند و همه با هم با عرب ها به مبارزه بپردازند.

 

این که به چه پیمانه این وعده ها تحقق پیدا می کردند، از روی آن که ناگزیر می گردیدند همه ساله این عهدها را تازه کنند و از تاریخ فتوحات قتیبه دیده می شود. قتیبه برای دستیابی به اهدافش، از هیچ ابزاری دریغ نمی کرد. او درجاهایی که شجاعت و دلیری بسنده از کار نمی برآمد، با نیرنگ بازی و شیادی و پیمانشکنی متصرفات اعراب را در ماوراالنهر  تحکیم  می بخشید و به پیمانه بالایی از همچشمی ها و دشمنی ها در میان باشندگان بومی بهره می جست.

 

به سال 712 هنگام لشکرکشی به سمرقند، بخاراییان و خوارزمیان از ته دل به هواداری از قتیبه جنگیدند، به گونه یی که اخشید گوریک به سپهدار عرب گوشزد کرد که او تنها به یاری «برادران و خویشاوندان» دشمنانش، بر آنان پیروز گردید.

 

قتیبه (705-715) با مستقر ساختن پادگان های عربی در مناطق عمده مسکونی، به استیلای کامل این سرزمین آغاز کرد. با این هم، به گونه نهایی ماوراالنهر تنها در عهد دودمان عباسیان که در نیمه سده هشتم برجای امویان نشستند، تسخیر گردید. قتیبه در بخارا، سمرقند و برخی دیگر از جاها مسجدهایی ساخت و باشندگان بخارا را وادار گردانید تا نیمی از خانه های شهرستان را برای اعراب واگذار گردند. بر پایه یک روایت، سمرقندیان می بایستی بیخی شهر خود را که به دست اعراب افتاده بود، ترک می گفتند. طرفه این که قتیبه برای توجیه این کار، آیاتی از قرآن را برخواند و داستان بربادی و تباهی (هلاکت) قوم هود و ثمود را آوند آورد.[40] 

 

به سال 713 قتیبه با سپاهیان خود تا خجند و حتا تا ژررلش در فرغانه که در کرانه راست رود سیر در شمال باختری نمنگان دارد، رسید. او در بسیاری از مناطق در فرغانه والیان عربی گماشت. خجند که در گرهگاه راه ها واقع است و نقش بی چون و چرا یی در سرنوشت های توده ها هنگام استیلای آسیای میانه از سوی اعراب داشت. این شهر یکی از شهرهای بزرگ ماوراالنهر با دژ (حصار) بزرگ، شهرستان و رباط بود. در دژ (حصار) زندان و در شهرستان مسجد جامع داشت. در رباط در میانه میدان- کاخ شاهی واقع بود. شهر به انگورستان (تاکزارها)، و باغ ها و بوستان های خود می بالید. باشندگان پیرامون شهر نمی توانستند نیازهای شهریان را برآورده سازند و از این رو، گندم برای شهر باید از فرغانه و اوسروشنه آورده می شد.

 

راه اصلی از خجند به کتل تریک- دَوَن از طریق نقطه آخری فرغانه- اوزگند از بخش جنوبی فرغانه از طریق شهرها زیر می گذشت: کنِد (کند بادام)، سوخ، ریشتان، زنده رفش وکوبه (که هر یک از دیگری به اندازه یک روز (منزل) مسافه داشت).

 

به رغم آن که فرغانه تنها در سده نهم به گونه نهایی به دست مسلمانان افتاد، در دور و بر اندیجان اماکن مقدسه اسلامی ساخته شده بود. خجند از سوی شمال از یورش های ترک ها با مانع دوگانه یی مصوون بود: رود سیر نزدیک ترین مانع به سوی خجند بود. وادی چرچیک از سوی شمال با دیواری که از کوه های سایلیک تا کرانه های سیر دریا ساخته شده بود؛ در امان بود. بقایای این دیوار تا کنون به شکل یک خاکریز بر جا مانده اند که بومیان همانند خاکریز بخارا آن را به نام کمپیر دوال (دیوار) می خوانند.[41]

 

آن چه مربوط می گردد به راه از بینکنت (تاشکنت)[42]به خجند، در این جا، تا همین امروز هم راه های کوهستانی نسبت به راه هایی که کنون از راه دشت ها کشیده شده اند، اهمیت بزرگی دارند. در تاریخ از دو راه یاد می گردد: یک راه از بینکنت تا چشمه سیمین (نقره فام) که در مقابل روستای ابلیک[43] کنونی واقع است از طریق کتل کنِدر – دَوَن به خجند می رفته است که در آن هنگام منطقه تحکیم یافته یی در نزدیکی زنجیره یی کوهستانی بوده است به سوی خجیستان از طریق سمگار (سمگر). این راه بسیار مهم بود، زیرا در نزدیکی خجند کان های نمکین بزرگ (نمکسارها یا نمکزارها) قرار داشتند که نیازهای شهرهای شاش، خجند و دیگر مناطق را برآورده می ساختند (سنگ نمک به گونه یی که روشن است، کنون هم در کوه های نزدیک به سمگر برداشت می گردد). 

 

دومین راه به سوی پایین، در مسیر رود سیر دریا تا ریزشگاه رود آهنگران به آن و به کرانه راست رود می رفت و از آن جا به سوی شمال امتداد می یافت.

 

راه میان خجند و سمرقند به گستره منطقه اوسروشنه مربوط می گردید. در باره این منطقه پیشتر یادآور ی نمودیم. کنون تنها می افزاییم که زندگانی شهری در اوسروشنه کمتر توسعه یافته بود. منطقه کمتر از دیگر جاها زیر تاثیر فرهنگ عرب رفته بود و از همین رو می بایستی ساختار کهن آریایی اشرافی خود را برای مدت بیشتری نگه داشته باشد. در منطقه مواد برای ساختن جنگ افزارهای آهنین استحصال می شد که در فرغانه ساخته می شد و حتا به جاهای دوری چون بغداد برده می شد. در کوه ها طلا، نقره، گوگرد و نوشادر استخراج می شد.

 

هنوز در سده هشتم خجندیان ناگزیر گردیدند در خیزش های باشندگان در برابر تسلط اعراب که دیگر از مقاومت ترک ها در برابر عرب ها محروم شده بودند، شرکت ورزند. این گونه، به سال های 721-722 سغدی ها که در برابر عرب ها دست به شورش یازدیده بودند، همانا دهقانان و بازرگانان پولدار میهن خود را ترک دادند.

 

پادشاه فرغانه به آنان وعده سپرد تا زمین هایی را در ناحیه اسفره برای شان واگذار نماید مگر پیمان شکنانه به آن ها خیانت ورزید و آنان را در برابر عرب ها تنها گذاشت. گریزیانی که در خجند به محاصره عرب ها افتاده بودند، ناگزیر تسلیم شدند، و تعهد سپردند بدهی های خود را از بابت خراج بپردازند. پس از واگذاری شهر، عرب ها با بهانه گیری به پیمان پشت پا زدند و سغدی ها را ناجوانمردانه و ستمگرانه کشتند. با همین گونه پیمان شکنی، آن ها همه دژها و آبادی ها را در وادی های زرافشان و رود قشقه دریا گرفتند و بیخی سیطره خود را پهن نمودند.

 

به سال 724 عرب ها بار دیگر به ماوراالنهر لشکرکشی نمودند و تا فرغانه پیش رفتند، مگر در راه بازگشت از سوی ترک ها درهم کوبیده شدند و با دیدن زیان های سنگین باز گشتند. ترک ها در آن هنگام میان عرب ها و چینی ها آغاز به جا به جایی نموده بودند.[44] سولو- رییس قبیله تیورگیش[45] ترک با گرفتن سراسر بخش غربی آسیای میانه دولت نیرومندی را بنیاد گذاشت که بر پایه منابع عربی تا سال 737 و بر پایه منابع چینی تا سال 738 دوام کرد. سولو با در دست گرفتن سراسر بخش غربی آسیای میانه، نمی توانست بدون مبارزه ماوراالنهر را به عرب ها واگذار نماید. هرگاه عرب ها به سغد چونانِ «بوستان امیر المومنین» نگاه می کردند، برای ترک ها نیز داشتن منطقه غنی و بارور اهمیت به سزایی داشت. سولو طی سراسر دوره پادشاهی خود، از دهقانان شورشی در برابر عرب ها پشتیبانی می کرد و به عرب ها چنان زیان هایی رساند که به او القابی چون «ابو مزاحم»، فیل و غژگاو داده بودند.

 

از خودکامگی و اخاذی عرب ها و والیان آن ها در گام نخست مردمان عادی زیان می دیدند. گاهی منافع خزانه و قدرت دارایان با منافع مذهب که فتوحات در راه آن صورت می گرفت، با هم بر می خوردند. این جا نیز درست مانند همه جاهای دیگر، دولت اعراب مساله این که آیا از بومیانی که اسلام آورده اند، خراج گرفت یا نه؛ مشکل بزرگی به بار آورده بود.

 

هتراس- والی خراسان، به سال 728 در پی دعوت باشندگان ماوراالنهر به اسلام گردید. به سمرقند دو نفر مبلغ (مسیونر) گسیل گردید: یک عرب و یک پارسی. در این حال، والی به آنان وعده داد که از کسانی که تازه به اسلام رو بیاورند، مالیات گرفته نخواهد شد. دستاوردهای موعظه ها فراتر از همه انتظارات از کار برآمدند و ناخشنودی و ناخرسندی برابری را هم در میان خزانه  داران و هم در میان دهقانان بر انگیخت. دهقانان در حفظ ساختار اشرافی (اریستوکراسی) ذینفع بودند و از همین رو، نمی توانستند در قبال گسترش آیین نو که در این هنگام هنوز بار دمکراتیک خود را از دست نداده بود، بی تفاوت بمانند.

 

خود هتراس دریافت که «توان مسلمانان در حراج است» و دستور داد از مالیات تنها نومسلمانانی را معاف بدارند که ختنه را بپذیرند، مقررات اسلامی را به جا بیاورند و بتوانند قرآن بخوانند. به او پاسخ دادند که باشندگان بومی به راستی اسلام را پذیرفته اند و آغاز به ساختن نیایشگاه ها (مسجدها) نموده اند و این گونه، همه عرب شده اند و کسی نمانده است که از وی مالیات گرفته شود. وانگهی تصمیم گرفته شد : «مالیات را از کسانی بستانند که از آنان در گذشته گرفته می شد».

 

در پی این فرمان، خیزش سراسری رخ داد. همه سغد در برابر عرب ها به پا خاستند و ترک ها را به کمک فرا خواندند. طرفه این که باشندگان بومی به پیروی از پارسیان بیشتر به پذیرش آموزه های شیعیان متمایل بودند[46]چون آن ها با مبارزه از حق ملی و بازماندگان او، با این کار در اپوزیسیون حاکمیت عرب که پارسیان آنان را دوست نداشتند، ایستاده بودند.

 

ابومسلم [خراسانی] (حدود 747 میلادی) از طریق التقاط و تلفیق میان اسلام و باورهای باشندگان بومی، به ویژه آموزه های در باره تناسخ (باززایی)، دهقانان و دهنشینان را به سوی خود کشانید. او پس از پیروزی بر بازماندگان امویان، ناگزیر گردید مساعی تازه یی را برای آن به خرج بدهد که فرمانبرداری همه این توده ها را نگهدارد و هم با اعراب و هم با جنبش های توده یی پارسیان به مبارزه بپردازد.

 

در نیشاپور از جمع آتش پرستان، بیخ اَفرید [(به گفته عَوفی بخارایی، میخ اَفرید)، بنا به منابع دیگر به آفرید]، اصلاحگر مذهبی به پا خاست که آرزومند احیای آموزه های زرتشت به شکل ناب آن بود و به شدت بر روحانیون رسمی پارسی می تازید. مغان به ابومسلم شکواییه بردند که کسی پیدا شده است که هم آیین آنان و هم آیین ابومسلم را به چالش می کشاند[47] و ابومسلم به پشتیبانی مغان برخاست و با سرکوب جنبش به عنوان یکی از پویاترین نمایندگان عباسی ها در سرکوب خیزش ها به سود علویان که عباسیان به تدریج جای آنان را می گرفتند، مشارکت ورزید.

 

به گونه یی که روشن است، جنبش شیعی در آغاز تنها به خاطر پیروری از ارشادات پیامبر و به هواداری از خاندان وی به راه افتاده بود. مگر در این حال، از مدعی مشخصی نام برده نمی شد. هر چند، جانشینان طبیعی پیامبر، علویان (امامان- بازماندگان علی ابن ابی طالب) شمرده می شدند.

 

در بخارا به سال های 750-751 عرب ها در برابر عباسیان دست به خیزش زدند. رهبر جنبش- شریک بن شیخ المهدی[48] اعلام داشت که ««ما به آل محمد بیعت نکرده‏ایم که خون ها بریزیم و به‏ غیر حق عمل کنیم». شریک به هواداری از علویان خیزشی را به راه انداخت. نمایندگان دولت عرب در بخارا و خوارزم، به هواداری از او برخاستند. به ویژه باشندگان شهر بخارا استوار پشت سر او ایستادند. خیزش با خشنونت بسیار درهم کوبیده و فروخوابانیده شد. شهر آتش زده شد. چنانی چه سه شبانه روز پیهم می سوخت. سپس در سمرقند بقیه شورشیان را در هم شکستند.

 

همزمان با ناآرامی های درونی، ماوراالنهر با خطر بزرگی از سوی دشمن بیرونی رو به رو بود. به سال 748 چینی ها بار دیگر در فرغانه و شاش [(تاشکنت)] پدیدار شدند. زیاد بن صالح- سپهدار ابومسلم که تازگی ها خیزش شریک را درهم کوبیده بود، در ماه جولای 751 سپاهیان چینی را به فرماندهی گانو- سیان- چژی در هم شکست. این نبرد در تاریخ ترکستان سرنوشت ساز بود. چون تعیین کرد که کدام یک از دو فرهنگ چینی یا مسلمانی به سرزمین فرارود چیره گردد.

 

این گونه، ابومسلم بر دشمنان خارجی و داخلی خود چیره گردید. با این هم، محبوبیت عظیم او در میان باشندگان بومی خراسان که برای آنان او نه تنها نماینده حاکمیت دولتی، بل نیز آموزگار باوری هم بود، در میان عباسیان نگرانی هایی را بر انگیخت. ابومسلم به سال 755  [بر پایه منابع دیگر، سال 137 هجری خورشیدی برابر با 557] به دربار خلیفه [المنصور] فراخوانده شد و خائنانه و ناجوانمردانه با خشونت سر به نیست شد.

 

پس از این، هواداران ابومسلم به دشمنی عباسیان برخاستند. رهبران شمار بسیاری از جنبش های شیعی از پارس و ماورالنهر[49]به گونه یی پویایی های خود را با نام ابومسلم پیوند زده بودند.[50] رنگ ممیزه خیزشگران (روشن است تنها در جنبش های آشکار) رنگ سپید جامه ها و درفش های شان بود و از  همین رو خیزشگرانی که به همین خاطر به پا برخاسته بودند، کسانی که زمانی درفش سیاه [51]را چنان باشکوه بر دوش می کشیدند، نام سپید جامگان را به خود گرفتند (به عربی الموبیده).[52]

 

طبری آغاز جنبش شیعی را در خراسان هنوز در دوره فرمانروایی عمر دوم (717-720) می پندارد. مگر تنها در 734 حارث بن سوریج پرچم سیاه را به خاطر کتاب خدا و ارشادات پیامبر او بر افراشت. او وعده سپرد سازشنامه هایی را که اعراب با پیروان سایر کیش ها بسته بودند، رعایت نماید، از مسلمانان مالیات  نگیرند و کسی را آزرده نسازند.

 

نخستین فرمانروایان دودمان عباسی، درست مانند امویان، فرمانروایان غیر مذهبی بودند و آشکارا از علوم یونانی و از آموزه های خردورزانه معتزله[53] حمایت می کردند. تفاوت اصلی میان امویان و عباسیان، بیشتر تمایلات دولتی ایشان بود. امویان در گام نخست رهبران اعراب بودند. در حالی که عباسیان می خواستند دولتی یی برپا نمایند که در آن مناطقی با باشندگان پارسی[54] و عربی با حقوق برابر بتوانند بزییند. برای عباسیان ساختار سامانه دولتی ساسانیان الگوی پسندیده یی بود که از دید عرب ها نمونه برتر خردمندی دولتی به شمار می رفت. (جاگیز به سال 869 گفته بود که پارس های ساسانی در هنر مدیریت دولتی برتر از همه توده ها بودند. چنانی که چینی ها در پیشه وری و صنایع، یونانیان در علوم و ترک ها در جنگاوری).

 

ساختمان دولتی مسلمانان در عهد عباسیان آغاز به شکلگیری نمود که چهارچوب کلی آن تا همین امروز بر جا مانده است. مقصد سیاست عباسیان (که آرزومند به رسمیت شناختن متساوی الحقوق بودن توده های منکوب نبودند)، در آن خلاصه می گردید که عناصر میانه رو هر دو ملت [عرب و ایرانی] را به سوی خود بکشانند و به یاری آنان هم خیزش های مردمی را سرکوب نمایند و هم جنبش های ضد اسلامی باشندگان آریایی به خاطر باورهای اصیل خود شان را فرو بنشانند. باید چنان ساختاری را ایجاد می نمودند که همه بخش های متشکله باشندگان برای خود حمایت سودمند نظم نو را می یافتند. عباسیان با پذیره شدن در کل سامانه مدیریت دیوانسالاری (بوروکراتیک) پارسی زیر داربست پوشش خود اسلام را تحت شرایطی گرفتند، مگر روحانیون را زیر حاکمیت مدنی درآوردند.

 

چون حاکمیت عباسیان شالوده ملی نداشت، برای حفظ آن گاردی متشکل از بیگانگان، بیشتر از بردگان ترک خدمت می کردند. شهروندان عبارت بودند از توده هایی که مکلف بودند به دولت پول بپردازند. وظایف والیان مناطق، به ویژه والی خراسان که کماکان ماوراالنهر تابع آن بود، هم گردآوری مالیات بود.

 

بار دیگر، درست همانند دوره ساسانیان، پسر رییس دولت در راس منطقه گماشته شد که دلیل آن همو اهمیت خراسان بود- جایی که مبارزه با دشمنان خارجی و داخلی دشواری بزرگی را به همراه داشت. وظیفه والیان، تحکیم ساختار دولتی با روحیه سنت های ساسانیک، متحد ساختن همه هواداران نظم و آرامش، رام ساختن عناصر ناآرام و سرکش و جنگ با تیول ها و متحدان شکست ناپذیر و دشت نورد و چادر نشین آنان بود.

 

باشندگان این سرزمین از حاکمیت مسلمانان و برقراری کامل امنیت خارجی و داخلی آن تنها هنگامی اطاعت کامل کردند که در راس سرزمین به جای والیان تعویضی، فرمانفرمایان ارثی از اریستوکرات های بومی (طاهریان) که با شرایط بومی خوب آشنا و برخوردار از اعتماد باشندگان بودند، گماشته شدند. بیگمان، روشن است که این فرمانفرمایان بیشتر به خاطر منافع خلافت برای منافع خود عمل می کردند و از همین رو وابستگی آنان به خلفا بیشتر اسمی بود.

 

والیان عباسی که پیش از روی کار آمدن دودمان طاهریان در خراسان فرمان می راندند، می بایستی زنجیره پیوسته یی از خیزش ها و شورش ها را هم از سوی عرب ها و هم از سوی پارسیان سرکوب می کردند. پس از فرونشاندن خیزش، شریک می بایستی رشته کاملی از شورش های عرب های شیعه را در بخارا خاموش می گردانیدند.

 

آن چه مربوط می گردد به سپید پیرهنان (سپید جامگان) یعنی پارتی ابومسلم، پویایی های آنان هیچگاهی آرام نگرفت (این فرقه تا سده دوازدهم در تکاپو بود)، با آن که هر چند هم بسیار کم در جوش و خروش های آشکار پدیدار می گردیدند. در باره وجود آیین سپیدجامگان در شهرها و روستاهای ماوراالنهر که سنت های شان نزدیک به سنت های زندیق ها (دوآلیست ها) بود، مقدسی نیز سخن می گوید. بیش از هر جایی، سپیدجامگان در میان روستاییان و دهنشینان ایلاک دیده می شدند.

 

در باره شورش رفیع بن لیث به سال 806 یاد آور می شویم. روشن نیست رفیع از چه راه هایی توانست باشندگان بومی را به سوی خود بکشاند، والی سمرقند را بکشد و این شهر را بگیرد. باشندگان نَسَف خود فرمانفرمای شاش را با ترک های وی نزد رفیع فرستادند. افزون بر این، یعقوبی- باشندگان فرغانه، خجند، توقز-اوغوز، کرلوک ها و تبتی ها را هواداران رفیع می خواند که به او دسته های کمکی گسیل داشتند. شورش تنها به سال 810 پس از این که تورک ها به سال 809 او را تَرک گفتند، سرکوب گردید و رفیع به مامون تسلیم شد.

 

بایسته است خاطر نشان شویم که تدبیر دیگر والیان عرب که بیگمان دارای اهمیت بزرگی در زندگانی اقتصادی سرزمین فرارود بود همو رواج دادن سکه های پول خرد از فلزات با عیار پایین بود. به گفته نرشَخی در بخارا ، بخار خدات خان آغاز به ضرب زدن سکه های سیمین (درهم)[55] نمود.  سکه ها در دوره فرمانروایی ابوبکر (632-634) از سوی او به چَلَند[56] (دوران) افتادند. درهم ها از سیم ناب ضرب زده می شدند که به روی آن بخار خداتِ دییهم بر سر (تاجدار) بازتاب یافته بود. مقارن با اواخر سده هشتم این سکه ها از چَلَند (دوران) بر افتادند و جای خود را به سکه های خوارزمی گذاشتند.

 

بخاراییان ناحشنود و آرزده از این کار، به طریف بن عطاء رو آوردند. با این خواهش که برای آنان سکه های سیمین را به همان شکلی ضرب بزنند که  درهم های بخار خدات را ضرب می زدند. مگر چنان سکه هایی را که تنها برای برآورده ساختن نیازهای بومی به کار روند و  در بیرون از منطقه چلند نداشته باشند. چون نقره در آن هنگام بسیار گران بود، و بن عطاء بنا به توافق با نمایندگان شهر، آغاز به ضرب زدن سکه ها از آلیاژ (همبسته) شش فلز- سیم، زر، قلع، جست (روی)، آهن و مس نمود. 

 

سکه ها با تصاویر قبلی ضرب زده شدند مگر با نام طریف و از همین رو، سکه های «طریفی» نام گرفتند. درهم های طریفی یگانه و نخستین سکه های این نوع نبودند. افزون بر درهم های خوارزم، تاریخ نویسان و گیتاشناسان (جغرافی دانان) سه نوع درهم های پایین عیار را تفکیک می نمایند که در ماوراالنهر به شکل مالیات (عوارض) پرداخت می گردیدند- درهم های محمدی، موسابایی و طریفی.

 

این در حالی بود که مالیات ها در شاش (چاچ- تاشکت کنونی)، ایلاک و هوفیسیت با درهم های موسابایی پرداخت می گردید. روی همه این سکه ها تصاویری بازتاب یافته بودند که بسیار از نوع عادی سکه های مسلمانی فرق داشتند. همین گونه، روی این سکه ها نوشته های ناخوان و گنگی کنده کاری شده بود.

 

داده های نومیزناتیک (سکه شناسیک) روشن ساخته اند که در سغدیانا در سده های پنجم و ششم آغاز به ضرب زدن درهم ها در ارجگذاری به سنت های ساسانیان نموده بودند. هرگاه نشاندهی های تقویمی (کرونولوژیک) نرشَخی در پیوند با ضرب زدن سکه ها در بخارا درست باشند، آن گاه  بخار خداتی ها شاید نوع سکه را از همسایگان سغدی خود نمادبرداری نموده باشند. نه این که به گونه مستقیم از ساسانیان (در غیر آن، آنان به گونه یی که به زودی پس از آن عرب ها کردند، درهم های خسرو دوم را چونان نمونه می پذیرفتند.).

 

بس دلچسپ است که در اواخر سده هشتم هنگامی که در ماوراالنهر هنوز مدت ها درهم ها و فلس ها نوع کوفی ضرب زده می شدند، نیازمندی باشندگان به سکه های خرد را ناگزیر گردیدند از راه ضرب زدن درهم های نمونه های کهن با تصاویر آتش پرستان برآورده سازند.

 

واپسین اقدام رزمی بزرگ عرب ها در آسیای میانه که اطلاعات در باره آن تا ما رسیده است،  لشکرکشی سال های 822-823 بوده است بر منطقه اوسروشنه که از جزاک تقریبا تا خجند گسترش دارد.

 

در شمال خاوری عرب ها تا تالاس رسیدند- جایی که به سال 751 سپاهیان چینی را در هم کوبیدند. سپس عرب ها از وادی این رودخانه و از منطقه اسفیجاب (چمکنت و حومه آن) عقب نشستند و اما در دشت کالاس که اسیفیجاب را از شاش (تاشکنت) جدا می کند، دیواری را برای دفاع از یورش های کوچیان برپا نمودند. این دیوار از سر دریا تا کوه سایلیک درازی دارد. بقایای این دیوار تا همین اکنون در دشت ها دیده می شوند.

 

در کل، در مناطق شمالی ماوراالنهر که تنها در سده نهم از اعراب متابعت می کردند، عنصر عربی بیخی پیوند نیافت و خطوط برجسته فرهنگ آریایی در آن بیشتر حفظ گردیده بود.  منطقه اوسروشنه از همین مناطق بود. در آن زمانی که ناقلان عرب به همه دیگر مناطق ره پیدا نموده بودند، در اوسروشنه دیده نمی شدند چون باشندگان آن عرب ها را برای بود و باش در سرزمین خود ره نمی دادند. این گونه، اوسروشنه شایسته توجه ویژه در هنگام بررسی بقایای فرهنگ دیرین است. محل موقعیت پایتخت اوسروشنه را که عرب ها آن را بنجیکنت (پنجیکنت، پنجکنت یا پنجه کنت) می نامیدند، با سخنان زیر جغرافی دان عرب تعیین می کردند: « از ثَبات (سَودات) دو فرسخ (برابر با 6-7 ورست) راه است در همواری ها و سپس پنج  فرسخ در بستر رودخانه که در نزدیکی شهر روان است. در هر سوی راه ها کوه ها واقع اند از دهکده ها د روستاها پوشانیده شده است». از روی این تشریحات و توضیحات، بسیار محتمل است که بقایای پایتخت اوسروشنه را بایسته است ویرانه های دلچسپ در نزدیکی های روستای شهرستان (در حدود 25 ورستی در جنوب باختری اوراتپه) شناخت.

 

دگردیسی های مهم هنگامی رخ دادند که سامانیان که زیر فرمان والی خراسان بودند، به عنوان فرمانفرمایان ماوراالنهر گماشته شدند. در این عهد ماوراالنهر به گونه نهایی تابع حاکمیت مسلمانان زیر حمایت دولت بغداد گردید. به سال 875 نوه سامان- خدات پارسی که مسلمان  گردیده بود، از نزد خلیفه معتمد حکمی را دایر بر فرمانفرمایی سراسر ماوراالنهر به دست آورد. مقارن با این عصر، همچنین نفوذ و تاثیر ترک ها در اداره داخلی ماوراالنهر افزایش می یابد. هنوز در دوره معتصم، گارد ترکی که در بافتار آن باشندگان سغد، فرغانه، اوسروشنه و شاش شامل بودند، چونان یکی از تکیه گاه های تخت گردیده بود.[57]

 

این وضعیت به تحکیم نهایی حاکمیت مسلمانان در فرارود مساعدت نمود. باشندگان این سرزمین [از  سوی دستگاه خلافت-گ.] چونان مسلمان مهربان به رسمیت شناخته شدند و خود آغاز به مشارکت در مبارزه در راه اسلام با همسایگان خود – ترک نمودند.

 

با این هم، سامانیان با توجه به خاستگاه اشرافی خود و نظر به وضع خود به عنوان نمایندگان رسمی دولت عربی، نمی توانستند چونان ممثلان تمایلات ملی و دمکراتیک همانند ابومسلم و دیگر «دای» ها  یعنی واعظان شیعی تبارز نمایند.[58] به ویژه اسماعیل بن احمد (892-907) کار بسیاری را در زمینه دولت سازی ماوراالنهر در روحیه مطلق گرایی روشنگرایانه انجام داد. به سال 893 دودمان بومی اوسروشنه سرنگون گردید و این منطقه به متصرفات دولت سامانی ضم گردید. به این عهد ساختمان دولتی ماوراالنهر تشکل کامل می یابد و اطلاعات مفصلی در باره زندگانی اقتصادی باشندگان در دست است. در راس دولت، فرمانروایی مستقل قرار داشت که تنها در برابر خدا مسوول شناخته می شد. تاریخ نویسان پارسی، سامانیان را امیر المومنین می خواندند- لقبی که برای خلفا داده می شد.

 

بنا به ایده آل های پارسیک، فرمانروا در گام نخست می بایستی کدخدای خوب و دلسوز غمگساری برای دولت خود باشد و در اندیشه رفاه و آبادانی آن: از کندن جویبارها و کاریزها یا اَرَدها (قنات ها)ی زیر زمینی گرفته تا ساختن پل ها بر سر رودهای بزرگ تا رفاه و عمران دهکده ها و روستاها و حمایت از کشاورزی، ساختن زیرزمینی های راه های نو، در باره آراستگی شهرها و ساختن ساختمان های بلند و قشنگ و سازماندهی کارها در راه های بزرگ و مانند آن...

 

بخش بزرگ نقش شاه البته، در گزینش افراد بود که به آنان می توانست بخش های جداگانه مدیریت را بسپارد. ارگان های مدیریتی سازمان سیاسی خاور مسلمان در کل به دو کتگوری بزرگ تقسیم می شوند: درگاه (دربار، کاخ) و دیوان (دفتر) که خط فاصل همیشه از میان این دو می گذرد.

 

 تا عهد سامانیان ما هیچ اطلاعی در باره موجودیت گارد خاص فرمانروا (که متشکل از بردگان خریده شده که بیشتر شان ترک تبار بودند، مانند دربار عباسیان) در دولت های خاوری اسلامی در دست نداریم. در دربار اسماعیل و جانشینان وی ما چنین گاردی را می بینیم با آن که «آدم های درگاه»  [«سپاهیان گارد»] در این عهد دارای چنین اهمیتی که در آینده پیدا نمودند، نگردیده بودند.

 

کرسی های بلندپایه لشکری نه تنها به فرمانده گارد، بل نیز به نمایندگان تیره های سرشناس بومی سپرده می شد. در بافتار سپاه، افزون بر ترک ها، دهقانان [پارسی زبانان اشرافی] نیز شامل بودند. روی همرفته، بخش بیشتر باشندگان ماوراالنهر در آن هنگام هنوز سلاح حمل نمی کردند.

 

این گونه، اهمیت و قدرت فرمانداران بومی در شماری از مناطق بر افتاد و در ترکیب ماوراالنهر و بر سراسر سرزمین فراوردان قدرت نامحدود درگاه و دیوان و نظام مدیریت یوروکراتیک تحکیم یافت. خود مبارزه با زمینداران بزرگ خردورزانه پیش برده می شد. در بیشترینه موارد ملکیت های فئودالی از راه خرید به دست لایه های باززرگانی- صنعتی می افتاد.

 

در عهد سامانیان تنها بخش خاوری خان نشین کنونی بخارا (منطقه خوتَل و چَغانیان)، خوارزم، و متصرفات ترک ها در اسفیجاب در ظاهر وابسته به دولت مرکزی مگر زیر حاکمیت دودمان های بومی مانده بودند. در شهر تومکیت- پایتخت این منطقه به گفته جغرافی دان عرب- «یک دهقان مقتدر» فرمان می راند که حتا از حق ضرب زدن سکه برخوردار بود.[59]

 

وضع مردم در عهد سامانیان تا جایی به دلیل حکمفرمایی صلح و توسعه چشمگیر صنعت و بازرگانی خوب بود. از سمرقند- پارچه (تکه) های نقره یی (سیمگوک) [(شاید سیمگون یا سیمین)] و آبدان های بزرگ مسین، جام های پر نقش و نگار، دستمال ها، رکاب ها، ساخته های دستی، کمربندها و...؛ از جزاک– سورت های خوب ابریشم و جامه های ابریشمین؛ از بناکیت- پارچه های ترکستانی، از شاش– زین های بلند از چرم اسپ، دستمال ها و دستپاک ها، چرم های آورده شده از زمین های ترک ها و پوست های دباغی شده یا آش داده شده)، بالاپوش های بارانی، قالینچه های نمازخوانی (جای نماز)، سرشانه اندازها و شانه های مو، گندم، پیازهای شیرین، سوزن های مرغوب، کاغذ پنبه یی که به زمین های ترک ها فرستاده می شد، قیچی ها و...را برای فروش به دیگرجاها می بردند.

 

 از سمرقند، همچنین پارچه هایی که به سرزمین ترک ها برده می شد و پارچه های سرخ که به نام ململ جیل یاد می شد، پارچه های نقاشی شده و رنگ آمیزی شده، مقادیر بزرگ ابریشم و پارچه های ابریشمین، چهارمغز (گردو)؛ از فزغانه و اسفیجاب- برده های ترک، پارچه های سفید، جنگ ابزارها، شمشیرها، مس، آهن و... برده می شد. این گونه، ما می بینیم که هزار سال پیش در این سرزمین همین چیزهایی که امروز ساخته می شوند، ساخته می شدند.

 

صنایع بی تردید، زیر تاثیر چین توسعه می یافت. فاتحان عرب در ماوراالنهر شمار فراوان محصولات چینی را یافتند که فروش آن ها البته می بایستی با توسعه صنایع بومی کاهش می یافت. هنر پیشه وران چینی چنان تاثیری بر مسلمانان برجا گذاشته بود که عرب ها چنانی که بر می آید، همه ظروف مصنوعی یی را که در ماوراالنهر می ساختند، «ظروف چینی» [یعنی ساخت چین-گ.] می خواندند.

 

از فرآورده های ماوراالنهر معروف ترین شان در جهان مسلمان پارچه های ابریشمین و پنبه یی دره های زرافشان و مصنوعات فلزی فرغانه به ویژه اسلحه بودند که حتا در بغداد بازار داشتند.

 

به توسعه صنایع فلزی در فرغانه بی تردید کان های زغالسنگ منطقه اسفرین (کوه های سنگ سیاه درگیرنده مانند زغال که خاکستر آن برای سفیدسازی جامه ها به کار می رفت) مساعدت می کرد.

 

کاغذ سمرقندی دارای اهمیت بزرگی در تاریخ فرهنگ چونان کهن ترین نمونه کاغذ که به ما معلوم است، می باشد. بنا به نبشته های مسلمانان، سمرقندیان تهیه کاغذ را از نزد صنعتکاران و صنعتگران چینی که از سوی زیاد بن صالح به سال 750 به اسارت گرفته شده بودند، آموختند. با این هم، بر پایه پژوهش های پروفیسور کاراباچیک، سمرقندیان می توانسته اند از چینیان تنها ایده تهیه کاغذ را به عاریه بگیرند و مستقلانه شیوه تهیه آن را از پارچه های پنبه یی بیابند، چون در چین کاغذ الیافی تنها سر از سال 940 پدیدار گردیده بود. مقارن با اواخر سده دهم کاغذ سمرقندی در کشورهای اسلامی هنوز توانسته بود بیخی کاغذهای درختی و پوستی (ساخته شده از پوست جانوران) را از میدان به در کند.

 

اهمیت بزرگی را همواره بازرگانی با کوچ نشینان داشت که از نزد آنان شمار بزرگ چارپایان «گوشتده» و باربر و هم چرم، پشم و برده ها را به دست می آوردند. داد و ستد با توده های شهر نشین و دهنشین به همین پبمانه برای کوچیان لازم بود که این گونه، از نزد آنان وسایل دوخت جامه و پخت نان را به دست می آوردند. کوچروان و چادرنشینان، خود پاده ها و رمه های خود را به چراگاه ها به مرزهای روستاهای همسایه می بردند. بی آن که منتظر کاروان ها در دشت ها باشند. سر انجام، به توسعه صنایع و بازرگانی عدم پرداخت ها و عوارض سنگین مساعدت کردند. بایسته است نشاندهی کرد که سامانیان به پرداخت حقوق (معاش) به جنگاوران بسنده می کردند و به آنان زمین نمی دادند.

 

دودمان سامانی به یاری سازماندهی دولت که در بالا یادآور گردیدیم، توانستند نزدیک به یک سده آزگار در ماوراالنهر به قدرت بمانند. در دوره سامانیان جنبش های شیعی در ماوراالنهر تقویت یافتند. به ویژه در سال اخیر پادشاهی نصر دوم بن احمد (934).[60]

 

تبلیغات شیعی در خراسان– جایی که یکی از مهم ترین اماکن مقدس شیعیان [(مشهد)-گ.] قرار داشت، هیچگاهی پایان نمی پذیرفت و بازماندگان خاندان علی از مدت ها از نفوذ بسیار بزرگی در میان مردم برخوردار بودند. ابزارهای تبلیغات شیعی با تشکیل خلافت فاطمیان[61]در اوایل سده دهم هجری به پیمانه چشمگیری تقویت یافتند. مبلغان فاطمی به خراسان ره یافته و حسین بن علی مروزی را که محمد بن احمد نخشبی از پیروان او بود، به کیش خود کشاندند.

 

نخشبی با عمل نمودن به وصایای آموزگار خود، پویایی های خود را در ماوراالنهر پهن ساخت- جایی که در آغاز در شهر زادگاه خود – نَسَف (قرشی کنونی) و پسان ها در پایتخت موفقیت هایی داشت. او موفق گردید چندین تن از شوالیه ها را به مذهب خود بکشاند که در میان آنان آی تاش- حاجب بزرگ، ابوبکر بن ابو .....- دبیر خاص، عارض ابومنصور چغانی- رییس بخاری، مستوفی و حسین ملک حاکم ایلاک[62]دیده می شدند.

 

گرایش امیر به «بدعت» شیعه گری نمی توانست از سوی روحانیون [سنی] تایید گردد. از این رو، آن ها به متحدان طبیعی خود- به نمایندگان گارد ترکی رو آوردند. این گرایش به آن انجامید که امیر ناگزیر گردید از تاج و تخت به سود پسر خود- نوح دست بکشد. نوح اعلام داشت که به جای لشکرکشی بر ترک های کافر، بایسته است کافران را در کشور خود نابود سازیم و دارایی آنان از خزانه که به امیر بدعت کار می ریزد، گرفته تا.... باید به دست مومنان بیفتد.

 

کشتار بدعت کاران [(شیعیان اسماعیلی)-گ.] در ماوراالنهر و خراسان آغاز گردید- از نخشبی و پیروان سرشناس او گرفته تا ... در این حال، تدبیرهایی روی دست گرفته شد تا همراه بدعت گران (به خاطر دشمنی های شخصی) مومنان کشته نشوند. از همان به بعد، شیعیان در ماوراالنهر تنها چونان پیروان یک کیش زیرزمینی می توانستند وجود داشته باشند.

 

در  عهد سامانیان نفوذ ترکان در فراورد گسترش یافت. ترک ها که از سوی مغولان رانده شده بودند، زمین هایی پیرامون ماوراالنهر را همانند حلقه یی به تصرف خود درآوردند. این است که میان ترکان و باشندگان ماوراالنهر مراودات بس پویایی برقرار می گردد. بازرگانان و مبلغان به دشت ها راه یافتند و همراه با آنان آیین اسلام نیز.

 

برخی از فرماندهان نظامی از جمله بردگان ترک در دوره سامانیان از نفوذ بسیاری برخوردار بودند. برخی از اردوهای اوغوزها (ترکمن ها) بنا به دلایلی گنگی زمین های خود را ترک گفته بودند، با موافقت حکومت در ماوراالنهر بخشی از زمین هایی را به دست آوردند که تنها برای چادرنشینان مساعد بود. در ازای این کار، تعهد سپردند از مرزها در برابر هر گونه یورش های احتمالی پاسداری کنند.

 

شاخه دیگر ترکمن ها زیر فرماندهی سلجوق از هم قبیله یی های خود در ریزشگاه های سیر دریا جدا شدند. سلجوق اسلام آورد و ملکیت های مسلمانان را که در مخاصمت آمیز ترین مناسبات با نوادگان سامان قرار داشتند، آزاد ساخت. سلجوقیان[63] را سامانیان پذیرفتند و در حومه نور (کنون نور آتا در شمال خاوری بخارا) اسکان دادند.

 

در سده نهم میلادی، ایلک های کرلک (قرلق)، ختن و کاشغر را گرفتند و آغاز به تهدید ماوراالنهر نمودند و سر انجام به سال 999  ایلک نصر بر آن شد که آخرین بقایای حاکمیت سامانیان را در ماوراالنهر از میان بردارد. به گفته یکی از معاصران و شاهدان رویدادها سامانیان بر آن شدند تا که مقاومت نومیدانه یی را در برابر دشمنان نشان بدهند. به دستور حکومت خطیبان مساجد بخارا می بایستی مردم را متقاعد می گردانیدند تا برای دفاع از دودمان فرمانروای خود سلاح بردارند. در آن هنگام، بخاراییان درست مانند دیگر باشندگان ماوراالنهر تنها در صورتی سلاح در دست می گرفتند که هرگاه سامانیان می توانستند جنبش ملی یی را به سود خود سازمان می دادند. در این صورت، ایستادگی مردم می توانست دشواری های جدی یی را برای قره خانیان بیافریند. هر چند هم به دشوار می توانست جلو واژگونی دودمان سامانی را بگیرد. هر چه بود، موعظه های خطیبان هیچگونه تاثیری بر جا نگذاشتند.

 

سامانیان به شمول خود اسماعیلیان هیچگاهی در پی آن نبودند تا اعتماد توده های مردمی را جلب کنند و آنان را به تکیه گاه تخت خود مبدل گردانند. پیگرد جنبش های شیعی که بی تردید دارای بار دمکراتیک بودند، گواه بر این امر اند. ما می بینیم که آموزه های شیعیان در هنگام فرمانروایی آخرین نمایندگان دودومان سامانی در ماوراالنهر پیروان پنهانی یی داشت از جمله پدر و برادر ابن سینای سرشناس.

 

روحانیون سنی نیز نه هوادار دودمان سامانی، بل که متمایل به دشمنان آنان بودند. باشندگان که به موعظه های خطیبان باور نداشتند، به فقیهانی رو می آوردند که خود از آنان پیروی می کردند- یعنی به نمایندگان روحانیت سنتی غیر رسمی که همواره بر مردم نفوذ بیشتری نسبت به خطیبان و امامان گماشته شده از سوی دولت داشتند.

 

به گونه یی که همیشه در چنین موارد پیش می آید، کوچیان خرافاتی که درست چندی پیش به اسلام رو آورده بودند، نسبت به حکومت «بافرهنگ»، پیروان سختکوش و آتشین مذهب و روحانیت برآمدند. مردم بنا به مشورت پیشوایان مذهبی خود فیصله کردند که وقتی کشمکش بر سر مادیات و رفاه دنیوی باشد، بر مسلمانان فرض نیست خود را قربانی چنین چیزی بسازند.[64]

 

ایلئک اعلام داشت که به بخارا می رود. مردم [سردار] فاتح  را با سردی استقبال نمودند. فرماندهان نیروهای مسلح بخاری- بیک توزون و ائنال تگین به پای خود به اردوگاه سردار فاتح آمدند مگر دستگیر و بازداشت شدند. به روز دوشنبه 23 اکتبر 998 ایِلئک بی آن که با مقاومتی بربخورد، بخارا را گرفت و به خزانه دربار سامانیان دست یافت. عبدالمالک و دیگر اعضای دودمان شاهی به سوی چیزگئید رهسپار شدند (به فرغانه)، ایلئک با گماشتن والیانی در سمرقند و بخارا نیز به دنبال شان به آن صوب شتافت.

 

این گونه، در پرتو بی تفاوتی سراسری مردم، دودمان برجسته سامانی واژگون گردید. به دشوار در آن هنگام کسی اهمیت رویداد تاریخی بزرگی را که به فرمانروایی عنصر بومی آریایی [ایرانی] پایان می بخشید، درک می کرد.

 

با افتادن ماوراالنهر به دست قره خانیان، کارها راه نا به هنجاری و نا به سامانی را پیش گرفت. ساختار دولتی دگرگون گردید. زمینداری و صنایع آغاز به رکود گذاشت. خان ها به شیوه زیستار کوچ نشینی ادامه می دادند. شمس الملک تنها زمستان ها را با سپاهیان خود در حومه بخارا به سر می برد، در این حال، جداّ مراقب بود تا جنگاوران در چادرهای خود بزییند و فضا را برای شهریان را تنگ نسازند.

 

پس از غروب آفتاب، هیچ سپاهی یی نمی توانست در گرد و بر شهر گردش نماید. قره خانیان به رغم داشتن شیوه زیستار کوچروی، این مکلفیت شاهان را انجام می دادند که در شهرها بناهای آباد و بلند و قشنگ و آراسته بسازند و راهسازی نمایند.

 

نگاه پارسیان به شاه همچون فرمانروای یگانه دولت و کشور نیز برای چادرنشینان، که در نظر ایشان شاهنشاهی ملکیت همه عشیره خان شمرده می شد، بیگانه بود. نظام ویژه و کشاکش های درون عشیره یی در دولت قره خانیان گسترش داشت. به همین پیمانه، سیستم شهرک های لشکری(که برای سپاهیان در ازای مواجب شان و یا دست کم پرداخت بخشی از آن به شکل سهمیه های زمینی داده می شد)؛ برای باشندگان بومی زیانبار بود.

 

در بخش خاوری جهان اسلام، این سیستم تنها پس از سیطره یابی ترک ها گسترش یافت. دادن زمین به جای مواجب به لشکریان کار عادی یی بود، مگر این پدیده به تثبیت حق دهقان سرواژ (دهقان برده) نمی انجامید. نظام الملک[65] به صاحبان زمین های سهمیه یی (زمین هایی که به جای مواجب به لشکریان داده می شد)، خاطرنشان می ساخت که به آنان امکان داده می شود که تنها از باشندگان مبلغ معینی را بگیرند و افزون بر آن، هیچ حقی بر جایداد، دارایی، زنان و فرزندان مردم ندارند. از نا به سامانی برخاسته از نظام ویژه و شاید نیز سیستم زمین های سهمیه یی، روشن است بیشتر لایه زمیندار زیانمند می گردید.

 

شاید که در اوایل حاکمیت دودمان نو، اهمیت «دهقانان» بالا رفته باشد. پدیدآیی سکه هایی مزین به سیمای دهقان ایلکی، گواه بر همین امر است. مگر در روایات در باره فتوحات مغولان با هیچ گزارشی در باره اهمیت و نقش این لایه در ماوراالنهر بر نمی خوریم. در حالی که در خراسان کماکان از کشتمندانی یاد می شود که در کاخ های خاندانی خود بود و باش داشتند و در چهارچوب سنت های همیشگی خود دهنشینان را برای کارهای محاصره گرد می آوردند و مغولان به آنان دستورهای بایسته می فرستادند.

 

افت لایه زمیندار در ماوراالنهر، شاید ناشی از پایین آمدن شدید بهای زمین بوده باشد که نرشخی در باره آن سخن گفته است. در عصر او، زمینی را که در عهد سامانیان یک جفت آن چهار هزار درهم می ارزید، کسی رایگان هم نمی گرفت و هرگاه خریداری هم پیدا می شد، با آن هم، زمین کماکان به دلیل خشونت و زشتکرداری حاکمان و برخورد نامهربانانه با اتباع، کماکان دست ناخورده می ماند.

 

در دوره مئلیک خان همه آسیای میانه مسلمان تابع یک شهریار بودند. مگر در این هنگام در مرزهای خاوری جهان اسلام، مردمی نزدیک می شدند که برای نخستین بار مسلمانان ماوراالنهر را وادار گردانیدند که حاکمیت کافران بر خود را بپذیرند. قره ختایان یا قره ختاییان (قره کیتان ها، قره کیدان ها- ترک ها) یا ترک های قره کیدانی (قره کیدانیان) که مغولستان را در دست داشتند، حوضه رودبار تاریم را گرفتند.

 

در ربع دوم سده دوازدهم میلادی، ایلوی داشی- سردار کیدانی گریخته از سرزمین کیدانی چین شمالی که در این هنگام آن را چژور چژینی ها گرفته بودند، با سازماندهی لشکری متشکل از گریزیان کیدانی و ترک های قبایل گوناگون، اویغورهای تیان شان خاوری را که به زندگانی شهرنشینی و دهنشینی رو آورده، زمین های حومه تیان شان را هنوز در حوالی 1028 میلادی از دست داده بودند، زیر فرمان خود درآورد.

 

ارتش ایلوی- داشی با فزونی یابی شمار سپاهیان، همپا با پیروزی های بیشتر ترک ها در به دست آوردن متصرفات جنگی جذاب، تیان شان غربی و ماوراالنهر را (با درهم شکستن سپاهیان محمود خان در نزدیکی خجند به سال 1137)  گرفت.

 

ماوراالنهر در این هنگام درگیر نبردهای درونگروهی و خانه جنگی های سهمگین بود. خوارزمشاه[66] می کوشید بر همه این سرزمین ها هژمونی خود را پهن سازد و در این امر از یاری قره ختایان که در وابستگی وسالی (باجگزاری) آنان قرار داشت، بهره مند بود. روشن است خوارزمشاه [مسلمان] نمی توانست زیر وسالی قره ختایان کافر بماند و برای حفظ آبروی خود می بایست نقش آزادیبخش مسلمانان را بازی می کرد. چون در این هنگام، در اوایل سده سیزدهم یکی از گسترده ترین جنبش ها در تاریخ اسلام به راه افتاده بود که سراسر ترکستان خاوری، هفترود (سمی ریچی)، منطقه کولجین و ماوراالنهر را فرا گرفته بود.

 

دولت قره ختایان که مرکز شان در وادی روبار چو بود- جایی که پایتخت بالاساگون قرار داشت، تا سال 1211 (هنگامی که واپسین گورخان قره کیدانی به دست دامادش- کوچلوک خان نایمان  که از سوی مغولان از سرزمین خود رانده شده و نزد کیدانیان پناهگزین گردیده بود، به اسارت گرفته شد)؛ ادامه یافت.

 

کوچلوک بی آن که دست به کدامین لشکرکشی فاتحانه به ترکستان خاوری بیازد، سه یا چهار سال پی در پی (مقارن با سال های 1211 تا 1213 یا 1214) هنگام برداشت گندم به این سرزمین یورش برد و آن را بر باد داد.

 

محمد خوارزمشاه نیز در این هنگام دسته یی را به همان منطقه گسیل داشت. شبیخون ها و یورش های کوچلوک بیخی به مقصد خود رسیدند که باشندگان را ناگزیر گردانید تابعیت خود را نسبت به او ابراز بدارند.

 

با داوری از روی رفتارهای خوارزمشاه در دیگر جاها می توان گمان زد که حضور همزمان دسته های سپاهیان کوچلوک و محمد خوارزمشاه به اتخاذ چنین تصمیمی از سوی باشندگان تنها مساعدت می کردند. به همین پیمانه کم، خوارزمشاه می توانست جلو ستم خشنی را  بگیرد که پس از پیروزی کوچلوک، اسلام در ترکستان خاوری متحمل گردید. محمد خوارزمشاه نه تنها به همباوران و همکشیان کاشغری و ختنی خود کمک نکرد، بل حتا نتوانست مناطق هم آیین شمالی ماوراالنهر خود را در برابر کوچلوک دفاع کند. به گفته ابن اثیر، سلطان دست کم تا 1218 تابستان ها را از ترس یورش های کوچلوک بر ماوراالنهر در سمرقند می گذرانید. سر انجام، باشندگان ایسفیجاب، شاش، فرغانه و کاسانه دستور دریافت داشتند به جنوب غرب بکوچند که پس از آن، این مناطق  از ترس افتادن به دست کوچلوک، تهی از باشنده گردیدند.

 

در رابطه با ایسفیجاب و شاش اطلاعات ابن اثیر بیخی از سوی یاقوت حموی تایید می گردد که عین علت این تدبیر را باز می گوید: چون خوارزمشاه توان نگه داشتن مناطق زیر سلطه خود را نداشت، آن ها را تهی از سکنه ساخت.

 

روی هم رفته، در آستانه تهاجم مغولان، حاکمیت دولتی در متصرفات خوارزمشاه به شدت لرزان گردیده بود. محمد خوازمشاه که به گارد ترکی خود نیاز داشت، بیخی می بایست همه تلاش خود را به خرج می داد تا با آن در صلح و تفاهم به سر برد. سپاهیان اجیر [ترک] یگانه نیروی رزمی خوارزمشاه را می ساختند. او به توده های مردم در سده دوازدهم هنوز به پبمانه بسیاری بیش از پیش به دید نیروی کار می نگریست که آن را می بایستی در فرمانبرداری کامل نگه می داشت.

 

کاتب سمرقندی[67] لطیفه جالبی را در باره سلطان سنجر می آورد که گفته بود- «دفاع از توانگران در برابر ایذا و توهین ضعفا نسبت به دفاع از ضعفا در برابر ظلم و ستم و جور اقویا اولاتر است. چون توهین ضعفا از طرف اقویا ظلم است و حال آن که توهین به اقویا از طرف ضعفا هم ظلم است و هم رسوایی و بدنامی و ننک».

 

همین گونه از سنجر نقل قول نموده که اگر عوم الناس از اطاعت سر پیچی کنند، اختلال کاملی رخ خواهد داد. مهتران کارهای کهتران را یه دست خواهند گرفت و مهتران نمی توانند کارهای کهتران را انجام دهند. یعنی مردم عادی خواهان زندگی به شیوه آدم های سرشناس خواهند گردید و کسی برای انجام کار که قسمت آدم های عادی است، نمی ماند.

 

به هر رو، هر چه بود، سپاهیان اجیر [ترک] یگانه تکیه گاه تاج و تخت بودند و شاه از سوی خود می بایستی به آنان نسبت به عناصر مدنی اولویت قایل می شد.

 

سیستم سهمیه های نظامی (دادن زمین به لشکریان به عوض مواجب) که در دوره سلجوقیان نهادینه شده بود، به موجودیت خود ادامه می داد. در یک سخن، ساختار سیاسی شرقی که از سوی عباسیان به میان آمده بود، و در دوره طاهریان و سامانیان بیشتر به تکامل رسیده بود، دیگر با فروپاشی کامل رو به رو بود. مردم که از سوی محمد خوارزمشاه از زیر یوغ کافران نجات یافته بودند، در برابر آزاد سازنندگان خود به پا خاسته بودند و تنها با روان شدن سیل خون سرکوب گردیدند و آرام ساخته شدند.

 

سر انجام مبارزه میان دولتی چنین لرزان و ناتوان و نیروهای تازه نفس چادرنشینان کوچرو که در این هنگام زیر فرمان یکی از بانبوغ ترین سازمانگران رزمی همه اعصار [چنگیز خان] متحد گردیده بودند، از پیش روشن بود.

 

بافتار تباری باشندگان ماورالنهر در آستانه سرازیری مغولان به پیمانه چشمگیری دگرگون گردیده بود. در باره گوناگونی بافتار تباری می توانیم به گونه تقریبی بر پایه ترکیب ارتش داوری کنیم.

 

خوارزمشاه به پدافند سمرقند- مهم ترین شهر ماوراالنهر، اهمیت ویژه یی قایل بود. روشن است که در این جا بخش بزرگتر سپاهیان وی مستقر بودند. به گونه یی که جنیدی نوشته است، در پادگان سمرقند نزدیک به 110000 سپاهی به سر می بردند که از آنان 60000 تن ترک و 50000 تن تاجیک بودند. به گفته نسفی شمار سپاهیان تنها به چهل هزار نفر می رسید. ابن اثیر تعداد رزم آوران را 50000  نفر نوشته است. جوزجانی همه را به شمول ترک ها، تاجیکان، کوهستانی ها [تاجیک های گلچه یا گرچه] و قرلق ها 60000 می نویسد.

 

عرب ادریسی، در شمار چادرنشینان کوچرو که در پیرامون فرغانه بود و باش داشتند، همچمین از قبچاقیان (خبفتچاق)  و بلغار[68] هم نام می برد. این گونه، دیده می شود که باشندگان بومی ماوراالنهر در آستانه تهاجم مغولان به پبمانه چشمگیری ترکی شده بودند.[69]

 

تهاجم مغولان به شدت بر ماوراالنهر هم در بعد بدتر شدن رفاه اقتصادی باشندگان و هم در بافتار تبارشناسیک باشندگان بومی تاثیر گذاشت.

 

آغاز محاصره سمرقند را ماه سپتامبر 1219 می دانند. بی تردید مغولان چنگیز خان در تراز بسیار پایین فرهنگی قرار داشتند حتا در مقایسه با هم قبیله یی های خود کئرایت ها و نایمان ها. از همین رو، پس از متحد شدن مغولان، هنوز تا استیلای سرزمین های بافرهنگ لزوم الگوبرداری بسیاری از مردمان مغلوب پدید آمد.

 

نخستین نمایندگان فرهنگی در دربار چنگیز خان بازرگانان مسلمان بودند. امور دفتری و دیوانی در دولت چنگیز خان پس از منکوب ساختن نایمان ها (به سال 1206) پدید آمد. تاشاتون اویغور که کرسی مهر داری خان مایمان در دست وی بود، همین وظیفه را در دربار چنگیز خان پیش می برد. افزون بر این، به او سپرده شده بود تا فرزندان خان را سواد اویغوری و نوشتار بیاموزد. این گونه، نخستین آموزگار مغولان و نخستین کارمندان دیوانی و دفتری شاهنشاهی مغولی، اویغورها بودند.  در آینده کارمندان اویغوری همراه با فاتحان مغولی به کشورهای بافرهنگ هم به چین و هم به کشورهای مسلمان آمدند و موفقانه با بومیان که بارها نسبت به ایشان کارآزموده تر و آگاه تر بودند به رقابت برخاستند.

 

نخستین شهری که در ماوراالنهر آماج گردید- شهر نور بود. شهر اشغال گردید. به خواست سوبود باشندگان شهر را ترک گفتند و باخود تنها چیزهای حیاتی و وسایل زمینداری و چارپایان خود را گرفتند. پس از این، خانه های ایشان از سوی مغولان به تاراج رفت. در ماه فبروری 1220 چنگیز خان به نزدیک بخارا رسید. شهر گرفته شد. باشندگان ناگزیر گردیدند که همه زرادخانه و ذخایر علوفه دژ را که برای سپاهیان سلطان تهیه نموده بودند، به مغولان بسپارند. شهر، پس از تاراج از سوی یورشگران، آتش زده شد. تنها مسجد جامع و چند کاخ که از خشت (آجُر) پخته ساخته شده بود، پا بر جا ماندند.

 

مغولان، در سر راه سمرقند از بخارا، با خود اسیران بسیاری را به همراه می بردند. بر پایه اطلاعات ابن اثیر، سرنوشت این اسیران نگونبخت بس سهمگین بود. آن ها می بایستی پای پیاده پشت سر سواران مغول راه می پیمودند. هر که را که از راه باز می ماند و از پا در می آمد، می کشتند. افزون بر شهریان اسیر، در میان انبوه مردم، بی تردید شمار بسیاری از دهنشینان هم بودند. مغولان در همه سرزمین هایی که می خواستند، آن را بگیرند، برای محاصره، کشاورزان روستاهای پیرامون را به کار وا می داشتند.

 

در ماه مارچ، مغولان به سمرقند رسیدند. سپاهیان ترک سلطان [(خوارزمشاه)] به مغولان پیشنهاد خدمت کردند- چیزی که برای نخستین بار از سوی آن ها پذیرفته شد.  شهر تسلیم شد. دژ جنگی با یورش گرفته شد. پاسداران آن را کشتند. مغولان، سپاهیان ترک سلطان را که در آغاز به  خدمت شان درآمده بودند، در یک همواری به محاصره گرفتند و همه را با همه فرماندهان شان کشتند.

 

آن چه مربوط می گردد به بقیه باشندگان، 30000 صنعتگر را به پسران و خویشاوندان خود دادند. چنگیز خان برای محاصره شهرها به همین شمار نفر نیاز داشت. بقیه را گذاشتند تا به شهر برگردند. در این حال، از آنان  200000 دینار  فدیه رستگاری گرفته شد. پس از آن، چند بار باشندگان را از شهر بیرون راندند. این گونه، شهر تقریبا تهی از سکنه شد.

 

وانگهی رون (نوبت) بیناکنت (نزدیکی سرچشمه رود آهنگران) رسید. مغول ها سپاهیان پادگان شهر را کشتند و از باشندگان صنعتکاران، پیشه وران و جوانان برای کارهای محاصره شهرها با خود گرفتند. از آن جا به سوی خجند رهسپار گردیدند. محاصره خجند یکی از دلچسپ ترین صحنه های تاریخ نظامی است. فرمانده پادگان خجند- تیمور مالک نتوانست در شهر پایداری نماید و با یک هزار رزمجو در یکی جزیره های شسر دریا پنهان گردید. می توان گمان برد که او بایستی در جزیره واقع به فاصله یک ورست پایین تر از خجند گریخته بود. سر انجام، تیمور مالک هر چه بود، ناگزیر گردید جزیره را ترک گوید. شاید ذخایر شهین خانه و جنگ افزار او به ته کشیده بود. شبهنگام او دسته های خود را سوار کشتی ها کرد و زیر پرتو مشعل ها به سوی پایین رودخانه راند. در نزدیکی خجند، هر چه بود، همه بنه و زرادخانه و همه همراهان خود را از دست داد و خود را به تنهایی به خوارزم رساند.

 

در باره رفتارهای مغولان، تاریخ اشغال خوارزم هم حکایاتی دارد. هنگام گرفتن شهر، باشندگان را بیرون از آن، به دشت بردند. اعلام گردید که صنعتگران از دیگران جدا شوند. شماری اطاعت کردند و برخی هم هنروری خود را پنهان کردند. با این سنجش که مغولان مانند دیگر شهرها صنعتگران را با خود به همراه خواهند برد و به دیگران اجازه خواهند داد در میهن شان بمانند.

 

به گونه یی که جنیدی می نویسد، شمار صنعتگران سر به صد هزار نفر می زد که آنان را به سرزمین های خاوری بردند تا شمار بسیاری از باشندگان را آموزش دهند و کودکان خرد سال و زنان جوان را به اسارت گرفتند. بقیه باشندگان را کشتند به گونه یی که هر سپاهی مغول 24  نفر را کشته بود.

 

در بالا در باره تهی شدن روستاها و پایین آمدن بهای زمین ها در هنگام خانه جنگی ها در ماوراالنهر در آستانه حمله مغول یاد آوری کردیم. در هنگام یورش مغول ها شهرها ویران گردیدند و صنعتگری نابود شد و همراه با شهرها شمار بسیاری از باشندگان بومی ماوراالنهر سر به نیست شدند.

 

 سرزمین های هر دو سوی کوه های تیان شان و ماوراالنهر به پسر دوم چنگیز خان- جغتای رسید.

 

فراموش نباید کرد که مغول ها چادرنشین و کوچرو بودند. هنگام اشغال ماوراالنهر آن ها می بایستی به زمین های اشغالی می کوچیدند، به ویژه در دامنه های کوه ها– جایی که چراگاه های سرسبز پهناور داشت و جویباران و چشمه ساران سرشار از آب در جوش و خروش بودند.

 

مانند حالا، این کوچیان می بایستی گیاهان و رستنی های خشکیده بته زاران را با خود می بردند. روشن است در این حال، زمین برهنه و سوخته دامنه های کوه ها نمی توانست در برابر سیل های بهاری و تابستانی، بیستد. همه این ها، بی درنگ، به کاهش گستره چراگاه های سرسبز و بند شدن بسیاری از کاریزها [با لای و گل و سنگ آورده شده با سیلاب ها]  انجامید. این گونه، رفته، رفته طبیعت خود محل تغییر می کرد.

 

بافتار تباری نزدیک ترین همسایگان ماوراالنهر در این هنگام، چنین بود:

 از رودخانه تالاس تا سیر دریا چادرنشینان کانگل ها (که کنون دیگر طایفه اردوی بزرگ را می ساختند) و قرلق ها بود و باش داشتند. تیان شان غربی را قرغیزها گرفته بودند و به عنوان بومیان- قره قرغیزها [(قزاق ها)]. در اواخر جنوری 1223 دستگاه خان دیگر به کرانه راست سیر دریا قرار داشت. مغول ها دیگر با انجام کار ویرانگرانه خود، برگشته بودند. دیگر حاکمیت آنان بر ماورالنهر را هیچ کسی به چالش نمی کشانید.

 

با آن که جغتای از ارتش پدر، شمار اندک ترک هایی را گرفته بود که آن هم پُره مغولی نشده بودند (و از همین رو، نیروهای رزمی او متشکل از سپاهیان قبایل زیر فرمان ترکی او بودند)؛ با این هم، قدرت جغتای ها مادامی مستحکم بود که ترسی که فاتحان بر مردم مستولی نموده بودند، نپریده بود و مادامی که طوائف و قبایل ترک به شیوه زندگانی عشیره یی ادامه می دادند، و به بزرگی نیروی خود پی نمی بردند. به ویژه به یمن کشاکش ها میان چنگیزیان بر سر قدرت و زمین و همچشمی ها میان شان، کار کسانی به گونه طبیعی بالا گرفت که توانسته بودند نیرومند ترین طوائف ترک را به سوی خود بکشانند. آگاه شدن و پی بردن طوائف ترک به نیروی خود، با تمایل طبیعی آنان به استقلال، ناگزیر می بایستی به فروپاشی اولوس جغتای انجامید.

 

 دیگر در نیمه دوم سده چهاردهم، جغتایی ها ماوراالنهر را از دست داند. و این سرزمین به تیمورلان (مشهور به تیمور کورگانی یا تیمور لنگ) که توانسته بود پیرامون خود ترک های بومی را گرد بیاورد، رسید. چنانی که روشن است، تیمور شهر سمرقند را چونان مقر خود برگزید. تیمور از قبیله مغولی ترکی شده برخاسته بود. [70]

 

هنگامی که تیمور هنوز کودکی بیش نبود، پادشاهی جغتایان فرو پاشید. در ماوراالنهر سر از سال 1346 قدرت به امیران ترک تعلق داشت و خان های مغولی دست نشانده آنان، اسما فرمان می راندند. به ویژه بر باشندگان سرزمین های همسایه آن بسیار سخت می گذشت. به تاریخ 10 اپریل 1370 تیمور سوگند وفاداری همه فرماندهان ماوراالنهر را پذیرفت. او سال های نخست فرمانروایی خود را به برپایی نظم در کشور و امنیت مرزهای آن پرداخت.

 

در سمرقند بناهای بسیار بزرگ و پرشکوه ساخته شد. تیمور بیشتر در اندیشه شگوفایی میهن خود – ماورراالنهر و زیبایی و پاکیزگی پایتخت خود– سمرقند بود.  او در سمرقند نمایندگان همه رشته های هنری و علوم را گرد آورد. تنها در سال های پسین فرمانروایی اش تدبیرهایی را برای بالابری رفاه دیگر مناطق کشور بیشتر سرزمین های بیگانه روی دست گرفت.

 

او همچنین متوجه بهبود مدیریت مدنی نیز بود که بر آن، موارد فزونشمار به سزا رساندن کارمندان بلندپایه به دلیل رشوه ستانی ها و باجگیری ها در سمرقند، هرات، شیراز و تبریز گواهی می دهد. تیمور به روحانیون و زاهدان در ظاهر احترام می گذاشت در ادره دارایی ها و کارهای روحانیون دخالت نمی کرد و اجازه گسترش بدعت را (با منع آموزه های فلسفی و منطقی) نمی داد. او به رعایت موازین مذهبی از سوی رعایای خود بذل توجه می کرد مگر خود پابندی چندانی به مذهب نداشت و در آستانه مرگ، هنگامی که بیماری سختی دامنگیرش شده بود، دستور داد دارایی های پیرهایش را بازپس بگیرند.

 

ساختار اداره مدنی و نظامی تقریبا به گونه مطلق بر پایه قوانین چنگیز خان بود که در نتیجه آن روحانیون بلند پایه تیمور را مسلمان مومن نمی پنداشتند چون او قوانین چنگیزی را بالاتر از سنت های مذهبی می انگاشت.

 

 بی درنگ پس از درگذشت تیمور، قبایل آغاز به بازستاندن متصرفات از دست رفته خود نمودند. قدرت تیموریان سست گردید. چون شمار حریفان شان بسیار بزرگ بود. کشور به چند بخش کوچک فروپاشید. هنگامی که سه پسر محمود- واپسین فرمانروای تیموری ماوراالنهر بر سر بقایای شاهنشاهی با هم می جنگیدند، نیروی نو سر بر داشت، که طومار همه متصرفات کوچک را در ماوراالنهر در هم پیچید و پس از یک دوره انارشی حاکمیت نیرومندی را برپا نمود. این نیروی تازه نفس ازبیک ها بودند که به سال 1503 به فرماندهی شیبان خان (شیبک خان، شیبانی ها) تیموریان را بیرون راندند.

 

در آغاز، برای تفکیک قبایل بخش خاوری اولوس جوچی ها از جغتایان، ایشان را ازبیک می خواندند. پیش از ازبیک خان که میان سال های 1312-1342 فرمان می راند، این نام در جایی دیده  نمی شود و از همین رو، باید انگاشت که این نام خاستگاه خود را از نام همین فرمانراوا گرفته است. در دوره این پادشاه که سی سال آزگار فرمان راند، مردم حسب عادت اتباع او را ازبیک ها می خواندند، همین گونه این نام در میان اتباع چادرنشین کوچرو مسلمان او تثبیت گردیده بود.

 

 در نیمه دوم سده پانزدهم هنگامی که بخش هایی از طوائف ترک که به ابوالخیر خان و بازماندگان او وفادار مانده بودند، نام آزادگان یا رستگاران- کزاک [(قزاق- درست آن قزاخ)-گ.] را به خود گرفتند.

 

بخش دیگری از همین طوائف نام ازبیک را حفظ نمودند. این نام برای پیروان و هواداران شیبانیان هنگامی که آن ها گستره اولوس جوچی ها را که به ماوراالنهر در ترکیب دسته های شیبان خان و بازماندگان وی کوچیده بودند [از دیگر حریفان] پاکسازی کردند، هم محفوظ ماند. ازبیک های ماوراالنهر این گونه، از بخیه خوردن پاره هایی از همان قبایل ترکی که توده های اصلی شان به ترکیب قرغیزها و قزاقی ها داخل شده بودند، بافته شده اند. با این هم؛ در ترکیب ازبیک ها نقش بس پیشتازی را تا جایی حتا از دیدگاه کلی هم بازماندگان مغول های بومی و قبایل ترکی شمال خاوری که «هنگ» جوچی را تشکیل می دادند و در خدمت خان ها به سر می بردند، و در کل لایه خادمان چنگیزی را می ساختند، بازی نمودند.

 

 بالاتر از این، البته، قبایل بومی ترک که تا این هنگام در خدمت تیموریان بودند و بی درنگ به خدمت شیبانیان پیروزمند در ماوراالنهر درآمدند، نیز در بافتار ازبیک ها شامل گردیدند.

 

ازبیک ها دیگر در ماوراالنهر فرغانه و تاشکنت باشندگان فزونشمار ترکی شهرنشین و دهنشین و یا هم ترکی شده یی را یافتند که شمار ایشان در نتیجه مسکون شدن خود ازبیک ها و آمیزش آنان با باشندگان بومی رو به افزونی داشت (در میان شبه نظامیان شیبانیان نام های توده هایی چون: مجار، اویشون، تاتار، اویغور، کونگرات، سالور- کاتاک، دیورمن، بامالیک، آتاجی، کیات، نایمان و... دیده می شد).[71]

 

ازبیک ها زمین های میان رودهای دوگانه (سیردریا و آمو دریا) را مانند همه پیشینیان خود تصرف کردند. و در مسیر بالی رودخانه ها آغاز به  با گرفتن سمرقند و سر انجام هم فرغانه پیشروی نمودند.

 

 در جریان سراسر سده شانزدهم شیبانی ها بر ماوراالنهر فرمان می راندند. آن ها خوارزم (خیوه) را به یک دودمان ویژه از خان ها که همچنین برخاسته از شیبانبان بودند، سپردند و از خراسان در برابر صفویان عقب نشینی کردند.

 

سپس دودمان جنیدی (جانایدی ها) یا هشترخانیان (استراخانیانیان) که خویشاوند شیبانیان (از ریشته زن) بودند، بر همان منطقه که به تدریج فراخنای آن رو به کاهش داشت، در جریان سده های هفتم و هشتم فرمانروایی کردند.

 

سر انجام، منغیت ها، خویشاوندان شیبانیان (از رشته زن) خان نشین بخارا را (که دیگر به پیمانه چشمگیری در نتیجه تشکیل خان نشین خوقند، تشکیل متصرفات مستقل در تاشکنت، اوراتپه، خجند و دیگرجاها، و در نتیجه پدیدآیی درانیان در افغانستان، گستره آن کاهش یافته بود)، گرفتند.

 

به سال 1758 چینی ها بار دیگر فرغانه را تا تاشکنت پس از کشتار وحشتناک کالمیک ها در جونگار گرفتند.[72] چینی ها در این جا زمان درازی نپاییدند و قدرت بازماندگان شیبانیان بار دیگر احیاء گردید و تا زمانی که [خان نشین ها] ی بخارا، خیوه و خوقند به دست روس ها نیفتاد، پا بر جا ماند.

 

ازبیک ها با آمدن به ماوراالنهر در کل زمان درازی به گونه مطلق شیوه زندگانی چادرنشینی و شبانی و رمه داری را پیش می بردند. در شهرها تنها بیک ها که ولایت های جداگانه را رهبری می کردند، افسران بلندپایه نظامی و دیگر کسان وابسته به لایه های حاکم زندگی می کردند. دیگران، همه با رمه ها و پاده های خود در جاهای گوناگون آواره بودند و جای بود باش خود را در بستگی از چنین تصادفاتی چون جنگ، به ویژه کشاکش های درونی تغییر می دادند.

 

با گذشت زمان، به محض این که رستنی های بته زار ها و سبزه زارهای دامنه های کوه ها در نتیجه برخورد بی رویه از سوی باشندگان کوچرو آغاز به نابود شدن نمودند، این نوار سرسبز آغاز به خشکیدن نمود و دامنه چراگاه های فراخ پیشین این سرزمین آغاز به کوچکتر شدن نمود. شمار باشندگان هم در نتیجه رشد طبیعی و هم در نتیجه سرازیر شدن ازبیک ها و نیز تاجیک ها از قره تگین و حصار افزایش یافت.

 

کاهش گستره چراگاه ها سرانجام ازبیک ها را وادار گردانید تا به زمینداری و کشت و کار رو بیاورند که کار قابل انجامی هم بود. چون در آن هنگام تقریبا همه زمین هایی که به باشندگان تاجیک تعلق داشتند(به استثنای زمین های سهمیه یی لشکریان)، به تصرف طوائف و ایل های فاتحان ازبیک قرار گرفته بود. بخشی از ازبیک ها با رو آوردن به زمینداری، آهسته آهسته، از شیوه زندگانی چادرنشینی به دهنشینی و شهرنشینی درآمدند.

 

ازبیک ها با بود و باش در اوضاع از ریشه متفاوت (با شیوه پیشین چادرنشینی شان) زمینداری و باغداری به گونه بس طبیعی می بایستی به شیوه و طرز زندگانی موجود و آماده یی رو می آوردند.

 

 آن ها چنین هم کردند و در کل، کیش تاجیک های بومی را که هرگاه نه در درازای هزاره ها، دست کم در درازای سده ها ریخت یافته بودند، پذیرفتند. آن ها از تاجیک ها نه تنها شیوه ها و ابزارهای زمینداری و بل نیز ارشی تکتور خانه های خود، ظروف و انواع گوناگون تولید را همراه با ابزار و شیو های همان تولیدات فراگرفتند.

 

این گونه، ازبیک ها با فراگرفتن همه این ها به شکل کاملا آماده به شاگردان گوش به فرمان تاجیک های مغلوب خود مبدل گردیدند. بر همین مبنا، ازبیک هایی که دیگر زمیندار شده بودند، ناچار از تاجیک ها با گرفتن این یا آن ابزار یا این با آن سامان و آلات که در زبان خود برای آن ها نام نداشتند، نام های تاجیکی آن ها را فرا گرفتند. چون چنین چیزهایی در زندگانی پیشین چادرنشینی و کوچروی آن ها وجود نداشت. این بود که ازبیک ها این ابزارها را با نام های تاجیکی آن یعنی به زبان پارسی فرا گرفتند. این گونه، به زبان ازبیک ها شمار فراوان واژه های پارسی و همراه با آن، آیین اسلام با ادبیات آن وارد گردید که به همین پیمانه واژه های عربی داخل گردید. این گونه همراه با دگرگونی شدید شیوه زندگانی، زبان ازبیک ها نیز دگرگون گردید.

 

چنین است نقش فرهنگی باشندگان بومی این سرزمین ها– تاجیک ها.[73]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

معنای کلمه تاجیک و گَلچه

 

کلمه تاجیک برخاسته از اسم پارسی «تاج» است و به معنای تاجپوش، تاجدار– دارنده دیهیم می باشد.[74] شرح مفصل این تر این کلمه و تاریخچه پیدایش آن را در نوشته های ن. و. خانیکف[75] آمده است.

 

خانیکف می نویسد که تاجک یا تاجیک به معنای تاجدار است- کسی که تاج بر سر می نهد. مگر روشن است که در این جا سخن بر سر دییهم پادشاهی نیست. بل در باره آن است که چه اهمیتی به سزا و عرفانی یی را در آموزه های زرتشتی بی تردید در گام نخست پیروان این آیین نسبت به بی دینان داشته اند. درست مانند آن که مسیحیان تا کنون با کشیدن نشان صلیب به خود [به گردن آویختن زنجیره صلیبی یا زدن نشان صلیبی بر کلاه های شان-گ.] به گونه مثال از عمامه مسلمانان متمایز می گردند.  

 

خانیکف ادامه می دهد: «از همه این ها چنین بر می آید که می توان نتیجه گیری کرد که کلمه تاجیک مانند کلمه عربی «صلیبی» (مسیحی) یا بنی صلیب (مسیحی زاده) مانند کلمه صلیبی ما یعنی صلیب دار (پیروان آیین مسیح) در آغاز، نام کدام تبار یا نام کدام تیره خاص نبوده است و به معنای همه پیروان آیین زرتشتی به کار می رفته است». در درازای سده ها این آیین به ویژه از سوی ایرانیان که همه اقوام بیگانه باورمند به این آیین را بلعیده اند، پذیره شده است.

 

این امر همچنین از روی آن که حتا در عهد باستان در جمع توده هایی باشنده پارس از عصر هرودت و سنگ نبشته های داریوش به گونه مسمتر این تاثیر گذاری درونی قبیله یی را می بینیم، مسلم است. قبایل جدید گاه پدیدار می گردیدند و گاه هم ناپدید می شدند، مگر واژه عمومی تباری (اتنیکی) ایران، پیوسته گسترش می یافت. در عهد ساسانیان دیگر القاب شاهان و فرمانروای ایران و انیران (بیرون از ایران) شامل می گردد. نفس گستردگی جغرافیایی این واژه (ایران) به دادگرانه بودن این توضیح یاری می رساند.

 

پیشتر از هر جایی، این نام [تاجیک] در گهواره آموزه های زرتشت یا درست تر در جایی که این آیین برای نخستین بار به آیین دولتی مبدل گردید، در باکتریانای کهن و سغدیانا اشتهار داشت. در واقع، در بخارا، بلخ و افغانستان،[76] تاجیک به کسی اطلاق می گردد که زیان پارسی را زبان مادری خود می داند. در خراسان و سیستان این کلمه [تاجیک] دیگر معنای مشخص و معین خود را از دست می دهد. در پارس باختری و ماورای قفقاز این کلمه را بیخی به کار نمی برند. به جز به شکل مخفف آن به صورت «تات».[77]

 

این که «تات» عین مفهوم تاجیک را دارد، گواهی پترو دیلا یال (Pitro della yall)- درباری ایتالیایی که در اوایل سده هفدهم در خدمت شاه عباس صفوی بود، به ما کمک می کند. در ص. 469 جلد دوم ترجمه فرانسوی نامه های او که به سال 1663 به چاپ رسیده است، می خوانیم: «قزلباش، نام قبیله یی سرشناسی است که به پارس یورش آورده و در آن دیار چنانی که در گذشته به شما نوشته بودم، در دوره شاه اسماعیل صفوی استحکام یافته اند. در حالی که تات نام کسانی است که یکراست از قبایل دیرین اصیل پارسی بر می خیزد».[78] این گونه، نام تاجیک، به هر پیمانه که از مرکز آموزه های زرتشت دورتر برویم، کمتر به کار می رود و رنگ می بازد».

 

خانیکف می گوید که با بررسی و تحلیل تاریخ خود کلمه تاجیک، ما متوجه می شویم که «این کلمه خاستگاه پارسی دارد». در زبان پارسی، کلمه تاج به معنای دییهم است و سازینه هایی چون تاجدار، تاجپوش، تاجور و ... بی تردید واژه های بس کهنی اند. چون از گفته هایی دیگین می دانیم که در گاهنامه ها (تقویم) های چینی در حدود سال 122 پیش از میلاد در تبصره های سپهدار تان-کیاو در باره دودمان پادشاهی «تیاوج» ها سخن گفته می شود. یادآوری های پیوسته از این دودمان از سوی گاهنامه نگاران چینی، اجازه نمی دهند شهبه یی به خود راه بدهیم که به راستی سخن بر سر تاجیک ها است.

 

افزون بر آن، کلمه «تاج» از مدت های بسیار پیش از سوی ارمنیان به شکل «تاگ» ها [از پارسیان] فرا گرفته شده بود که که از آن کلمه «تاگوور» (به معنای تاجور) ساخته بودند. در هندوستان به گفته Fordts به شکل«Thath» به کار برده می شود. کلمه یونانی «Taios» که در نزد اسخیل ها با آن بر می خوریم، و یه شکل معمولی از فعل Tassia ساخته می شود، مگر، من باور ندارم که این کلمه با کلمه تاج پارسیان نسبتی نداشته باشد. به هر رو، این کلمه بسیار کهن است و با همه سازینه ها و زاییدگی های آن در چند سده پیش از میلاد کاربرد داشته است.

 

هرگاه چنین باشد که است، ما بی چون و چرا بایستی یادآوری هایی در باره تاجیک ها در نبشته های یونانیان باستان بربخوریم. در حقیقت هم، در کتاب سوم بند 91 تاریخ هِرودت می خوانیم که ساتاگیدها، گنداری ها، دادیک ها، و آپاخیت ها همه  باهم یکجا 170 تالانت[79] در سال می پرداختند و به خزانه سوزا واریز می کردند و هفتمین ساتراپ را می ساختند و چون سوزا که در باره آن این جا سخن به میان آمده است، روشن است که سوزیانای غربی یعنی شوشتر کنونی نیست و سوزای اریایی است- جایی که به گفته آریان، اسکندر مقِدونی در لشکرکشی از گیلان و مازندران به باکتریانا، ساتیبرزان را به عنوان ساتراپ آریایی ها گمارد، پس بس محتمل است که دادیک های گالی کارناس تاریخ نویس - تاجیک های خراسان بوده باشند.

 

گذشته از آن که در کتاب هفتم، بند 66، هرودت آن ها را از نگاه جنگ افزارهای شان با باختربان مقایسه می کند. هامر نیز دیدگاه همانندی در باره این دادیک ها دارد. افزون بر این ها، ریتر (در کتاب زمینداری در آسیا، جلد هفتم، ص. 714) نشاندهی کرده است که دیونیسی پیریگیتسی، معاصر نیرون و ترویان (54-93 پیش از میلاد) از آنان به نام «تاساپی» ها یاد کرده است.

 

در سراسر دوره دودمان ساسانی، چینی ها با ساسانیان مراودات بسیار تنگاتنگی داشتند و آخرین بازماندگان خاندان شاهی ایرانی که از پیگرد عرب ها در چین پناهجو گردیده و پناهگاه یافته بودند، امید خود را برای بازگرداندن تاج و تخت نیاکان به یاری دربار پیکنگ (جایی که در باره آن ها بار آخر در گاهنامه های چینی یادآوری شده است)، تا 771 پیش از میلاد از دست نمی دادند.

 

به محض این که چینی ها با بخش های بیشتر غربی تر شاهنشاهی پارس اشنا شدند، آن ها آغاز به کاربرد کلمه «پوسی» برای شناسایی پارسیان نمودند. با این هم، نام پیشینی را که برای آن ها به کار می بردند، یعنی «تیاوجی» ها را کنار نگذاشتند. از همین رو، کوچکترین تردیدی نیست که این کلمه (تاجیک) در دوره ساسانیان گجسته و ننگینی شمرده و پنداشته شده باشد.

 

چگونه کنون توضیح بدهیم که این واژه با استیلای عرب ها بر پارس و با پذیرفتن آیین اسلام از سوی پارسیان بیخی ناپدید می گردد؟ من (خانیکف) به جستجوی این کلمه در آثار گیتاشناسان (جغرافی دانان) عرب سده های نخستین هجری پرداختم. چنین کلمه یی حتا در ترجمه پارسی تاریخ طبری دیده نمی شود که در بخارا انجام شده بود. گذشته از آن، نه تنها یاقوت- آخرین جغرافی دان عرب پیش از فرارسیدن عهد مغولان، نه حتا ابن بطوطه، نخستین جهانگرد عرب پس از استیلای پارس از سوی مغولان در باره تاجیک ها سخن بر زبان نمی راند. باز هم می گوییم که روی هم رفته، تا عصر تیمور، این کلمه از زبان ها برافتاده بود.[80]

 

حتا پس از تیمور، برای مثال؛ در یادداشت های بابر، این کلمه تنها دو بار به چشم می خورد: «در دولت کابل [کابلستان] اقوام مختلفی وجود دارند. در وادی ها و دشت های آن، ترک ها، ایماق ها و عرب ها زندگی می کنند. در شهرها و قسمت بزرگ ده ها، عمدتا تاجیک ها زندگی می کنند. بسیاری از مناطق و نواحی دیگر مسکونی را پشه یی ها، پاراچ ها، تاجیک ها، بَرَکی ها و افغان ها در اختیار دارند. در مناطق کوهی، در غرب هزاره ها؛ و نوکدارها (به نوشته مارکوپولو- نوکودورها) زندگی می کنند که به زبان مغولی سخن می زنند».

 

ناپدید شدن این کلمه از زبان تحریر، به راستی شگفتی آور است. به یمن غنای آثار دست نویس موزه بریتانیا و همکاری گ. ری -متصدی آن، خانیکف شمار بسیاری از قاموس های کهن زبان پارسی را دید. مگر در هیچ جایی با هیچ یادآوری یی در باره تاجیک ها برنخورد. تاجیک ها در واژه نامه ها سر از نیمه دوم سده هفدهم به چشم می خورند.[81] از این رو، بایستی به همین عهد بازگشت دو باره این کلمه را در زبان نگارشی را پیوند داد.

 

شاید عرب ها در این کلمه چیز ناپسند و گجسته یی را یافته بودند. و هرگاه مفهوم این کلمه تنها به معنای «توده های پارسیگو» می بود، بیگمان عرب ها آن را از میان بر نمی داشتند، مگر چون تاجیک به معنای کسی بوده که نشانه نمایش دهنده پیروی از کیش زرتشتی را به همراه دارد؛ از این رو، نه تنها مسلمانان حسود– فاتحان پیروزمند از آن بیزار بوده اند، بل نیز توده های مغلوب مسلمان شده، راضی به پدرود گفتن با آن شده باشند.

 

جدا از این، عرب ها برای این که مسلمان شدگان ایرانی را از آنانی که به رغم ستمدیدگی، به آیین زرتشت باورمند مانده بودند، تفکیک کنند، زرتشتیان را کافران و بیخدایان می خواندند. از همین جا است که در آینده کلمه «گیاوور» یا «گبر» زاییده شد.

 

هر چه بود، وامبیری می گوید که نام تاجیک در آسیای میانه هنوز در اعصار بس کهن موجود بوده است- این را مانوسکریپت (نبشته) اویغوری «کوتا دوگو بالیگ» (دانش خوشبختی) بهتر ثابت می گرداند. این مانوسکریپت به سال 465 هجری به رشته نگارش درآمده است که در آن کلمه تاجیک بارها در برابر کلمه ترک یادآوری گردیده است.[82]

 

این گونه، بی شهبه می نماید که کلمه تاجیک که از ژرفای دوره های کهن و تا افتادن پارس به دست عرب ها، به معنای پیرو کیش زرتشت بوده است، به دلایل مذهبی از کاربرد بر افتاده است و بار دیگر در زبان نگارشی پس از آن پدید آمده است که مغولان با روان ساختن سیل خون تا جایی تعصب سامی یی را که عرب ها بر ایرانیان تلقیح نموده بودند، شستند و روفتند.

 

در چنین عصری، هنگامی که اسلامیسم به پیمانه بسنده یی تحکیم یافته بود، برای آن که از خاطرات دیرین نترسید، [کلمه تاجیک] در واقع به مفهوم واژه اتنوگرافیک (تبارشناسیک) «پارسی زبان» پدید آمد. کنون دیگر تاجیک های غیر مسلمان وجود ندارد، مگر بایسته است نشاندهی است که در میان تاجیک ها بیشتر از دیگر ایرانیان بسیاری از باورها که ارجگذاری نخستین بار به آتش را بر پشت می کشند، بر جا مانده است، که می بایستی نخستین آدم ها احساس می کردند، که امکانات کاربرد این نیروی طبیعی را برای آوردن نیازهای انسان درک کردند که دیگر نوع بشر را از همه جهان جانوران به شدت تفکیک می کرد، درک کرده بودند.

 

کنون تاجیک های همواری نشین، چونان باشندگان اصیل سرزمین های این جایی خود را به نام های شهرهایی که که در آن بود و باش دارند، تاشکندیان، خجندیان، سمرقندیان) و... می خوانند: برعکس، تاجیک های کوهنشبن در دره ها، بیشتر به یک نام «گلچه» معروف هستند، هر چند هم در گستره بود و باش خود، یعنی در کوهستان ها و گاهی هم به نام رودهایی که در کنار آن بود و باش دارند، خوانده می شوند مانند قره تگینی ها یا هم به نام های دیهه ها و دره هایی که در آن به سر می برند.

 

«گَلچه»[83]به معنای پزنده نان است. این نام، این مفهوم در باره تاجیک های کوهساران را می رساند که آن به دلیل کمبود فرآورده های کشاورزی می توانند با نان (گندم) دیگران زندگی کنند که از شهرهای نزدیک برای شان می رسد. از همین رو، تاجیک های باشنده همواری ها کلمه گلچه را به معنای نادار و بینوا و نژند می پندارند.

 

 

 

 

 

در باره خاستگاه تاجیک ها

 

روایات مذهبی- تباری هندی و ایرانی، دیرین ترین منابع اطلاعاتی در باره ترکستان اند. بر شالوده این روایات، گذشته از همه، فرضیه یی مستدل می گردد مبنی بر این که برجستگی پامیر که ترکستان را از جنوب خاوری در بر می گیرد، گهواره تیره های «اریایی» است که از این جا به جاهای گوناگون پراگنده شده اند.

 

یکی از شاخه های آریایی ها (پیروان زرتشت)، سغدیانا (سرزمین میان رودخانه های آمو و سیر)، مرغیان (مرو)، باکتریانا (ترکستان افغانی)، آریانا (ایران)[84] و سراسر گستره کوهستان های هموار ایران، در یک سخن سراسر ایران و نیز خوارزم (خیوه) را گرفتند.   

 

آریایی هایی که زیر نام تاجیک ها در سرزمین ترکستان مانده اند، تا امروز باشندگان اصیل شهرنشین و دهنشین حوضه های رودخانه های آمو و سیر دریا و همین گونه رودخانه تریم در ترکستان خاوری (کنون استان سینکیانگ چین) را می سازند.

 

باشندگان کوچرو این سرزمین که در دوره های کهن زیر نام اسکیت ها، ماساگیت (ماساژیت) ها، ساک ها و... یاد شده اند، به گواهی نویسندگان یونانی با باشندگان مسکون [(تاجیک ها یا ایرانیان)-گ.] خویشاوند بودند و از همین رو دارای خاستگاه آریایی اند.

 

تمدن آریایی ها در ترکستان غربی یکی از کهن ترین تمدن ها است. تاریخ نویسان قدیم با شرح لشکرکشی شاه آشوری نین به باکتریانا به سال 1200 پیش از میلاد گواه بر پرنفوس بودن، توسعه سیاسی و وضعیت شگوفای این سرزمین می باشد و هر چند به محض احیای پادشاهی آشوری بر پایه آثار میخی، شخصیت نین و سیمیرامیدها افسانه یی می نماید، مگر نفس داشتن تصورات در باره باکتریا، چونان دولت توانمندی در باستان،  اهمیت خود را حفظ می نماید.

 

خراسان کهن که فراخنای آن از تاتاریای چین آغاز می گردید، به گواهی مدارک توپوگرافیک گواهی می دهد، از سوی کولونی های آریایی بنیادگذاری و مسکون شد.

 

در عهد باستان، خوارزم همچنین فرهنگ شگوفایی داشت و تا جایی که اطلاعات ما در اعماق سده ها میسر می سازد، این کشور تمدن بالنده یی داشته است.

 

همه پژوهشگران تاریخ باستان خیوه هماهنگ اند که باشندگان خان نشین خیوه به خانواده اریایی تعلق داشته اند.[85]چندی پیش اثر ریاضی دان و منجم پر آوازه البیرونی(که در اواخر سده دهم و اوایل سده یازدهم میلادی می زیست) «آثار الباقیه» [(الآثارالباقیه عن القرون الخالیه»] که در گذشته تنها نام آن روشن بود، به دست آمد. بیرونی در این کتاب می گوید که گاهنامه خورشیدی خوارزمی یکی از بهترین گاهنامه هایی بوده است که او دیده است و این گاهنامه موثق تر از گاهنامه های یونانیان و عربی است و ما نمی توانیم به او که استاد کارش بوده است، باور نداشته باشیم. در همین جا ما با نام های دوازده ماه، هر ماه سی روز، نشانه های بروج و.... بر می خوریم.

 

 

همه این واژه ها و نام ها نمونه زبانی اند که در خوارزم با آن سخن می گفتند. همه این نام ها بخش بیشتر شان به زبان زندی و آن هم به شکلی بیشتر پاک تر نسبت به آن بود که در پارس حفظ گردیده بود. بر شالوده چند کلمه آورده شده از زبان قدیم خوارزم، دیده می شود که این زبان به زبان های زندی، پارس قدیم و پهلوی نزدیک و همانند بود. یعنی باشندگان قدیم خوارزم متعلق به شاخه پارسی خاندان توده های آریایی بوده اند.

 

رشته آغاز توسعه تمدن در واحه خیوه در اعماق جهان باستان گم می شود. البیرونی بر پایه اطلاعاتی که در دست داشته است، گزارش می دهد که زمانی که در این سرزمین مبدای سالشماری بوده است، قدیم تر از زمان مبدای سالشماری سِلوِکی سال های 980 میلادی بوده است. این مبدای تاریخ فراتر از 1929 پیش از میلاد بود. مبدای تاریخ سِلوِکی ها آغاز می گردید سر از یکم اکتبر سال 312 پیش از میلاد ، سر از روز تهاجم سلوکی در بابل .

 

هرگاه با اطلاعات امروزین نمی توانیم فیصله نماییم که به چه اندازه، این گفته ها محتمل اند، کاملا حق داریم به نتیجه برسیم که فرهنگ خیوه قدیم با فرهنگ یاکتریانا خویشاوند و همزمان بوده است و دست کم برخاسته از فرهنگ باکتریانای قدیم بوده است.

 

گواهی های تاریخی نشان می دهند که هنوز در جهان باستان باشندگان مسکون این جا مورد یورش های توده های همسایه قرار می گرفته اند مگر توانسته بودند زمین های خود را نگهدارند و تیپ طایفه یی خود را حفظ نمایند. شاید به این کار، این امر مساعدت نموده باشد که توده های کوچی مهاجم با باشندگان ساکن خویشاوندی داشته بودند.

 

کوچیانی که در نزدیکی سرزمین های آسیای میانه بود و باش داشتند، و خود از سوی توده های کوچی دور تر رانده شده بودند، به گونه عادی به زمین های باشندگان مسکون یورش می آوردند. فشارهای آنان نیرومند بود و باشندگان مسکون را وادار می گردانید از کوچیان مهاجم فرمانبرداری نمایند.

 

بر پایه گزارش منابع چینی، پیشتر از دیگران به مناطق مسکونی «سی ها» یا «سای ها» سرازیر گردیدند که به گواهی همه پژوهشگران، «سی ها» یا «سای ها» با ساک های نویسندگان یونانی یکی بوده اند. ساک ها پادشاهان یونانو- باختری را در هم کوبیدند و کشور داهی ها یعنی سغدیانا و باکتریانا را گرفتند.

 

دلیل این تهاجم آن بود که ساک ها که در جونگار بود و باش داشتند، خود از سوی یک توده کوچ نشین دیگر- یوئیچژی ها و اوسون ها زیر فشار قرار داشتند که این دو به نوبه خود از سوی خون ها که از بیابان گوبی (در مغولستان) و خوان– خی (هوان- هی؟) تا سرزمین ایلئی و منطقه دریاچه های میانی آسیایی بود و باش داشتند و این فشاردهی کوچروان سرزمین های دوردست به جنبیدن توده های کوچنشین نزدیک تر انجامیده بود.

 

در پی ساک ها، یوئی چژی ها به ماوراالنهر سرازیر گردیدند.

 

چژان- تسیان (فرستاده چین به سرزمین های غربی در اواخر سده دوم پیش از میلاد) این رویدادها را چنین باز می گوید: «منزل یوئیچژی کشور میان دَوَن- خوان و رشته کوه تسلیان- شان (تانگوت کنونی) را در بر می گرفت.

 

هنگامی که خون ها آن ها را شکست دادند، آن جا را ترک گفتند و بر داهه ها ضربه وارد کردند و ملک آن ها را گرفتند که در نتیجه آن محل بود و باش خود را در سمت شمالی رود گوی- شوی (آمودریا) تثبیت نمودند. چژان- تسیان  با شرح سرزمین که یوئیچژی ها گرفته بودند، می گوید که این سرزمین تقریبا سه هزار متر از دَوَن (فرغانه) به سوی غرب و از رود گوی- شوی (آمو) به سوی شمال واقع است.

 

در جنوب آن، سرزمین داهیا (باکتریانا و سغدیانا) واقع است و در غرب آن انسی (پارت) در شمال آن کانگیوی (دشت کنونی قرغیزستان). از این جا روشن می شود که یوئیچژی ها در کرانه راست رود آمو در خوارزم جا گزین گردیده بود. این یوئیچژی ها با ترک گفتن چین به سوی غرب، از سوی نویسندگان چینی به نام «دا-یوئیچژی» یا به هجای دیگر (شاید درست تر) «دا- یوئی تی» یعنی «یوئیچژی های کبیر» با «یوئیچژی های بزرگ» یاد شدند. 

 

پ. وسیلفسکی می پرسد: «دا-یوئی تی» ها چه مردمانی بودند؟ و ادامه می دهد: نه در نوشته های نویسندگان یونانی و نه در رومی ما با چنین نامی بر نمی خوریم. از سوی دیگر، چنین مردمی نمی توانستند هم برای آن ها روشن باشند. راستش، نویسندگان یونانی و رومی در باره این توده ها چیزهایی می دانستند مگر با نام های دیگر. کلید پرده برداری از این معما، صفت چینی «دا» - به معنای کبیر، عظیم، بزرگ، سترگ... است که در «قَید» هایی پارسی با صفت «ماز» یا «ماس» همخوانی دارد.

 

با این کلمه، نویسندگان باستان نام مردم چادرنشین ماساگیت (ماساژیت ها) (گیت های کبیر) را سر می کردند. در نتیجه، یونانیان و رومیان یوئیچژی ها را (یوئی تی) ها می خواندند مگر تنها در ترجمه ها.

 

سپس اخبار چینی این گمان را در باره تعلق باشندگان نیمه غربی آسیای میانه به خاندان آریایی تایید می کنند. «از دَوَن تا غرب تا انسی (شاید نیسا در شمال خاوری عشق آباد)، آن ها با این که به زبان های گوناگون سخن می گویند،  مگر در عادات بس باهم همگون اند و هنگام سخن گفتن، زیان یک دیگر را می فهمند. باشندگان چشمان برآمده و ریش انبوه دارند.

 

این نشانه آخری، بسیار مهم است چون برای چینی های بی ریش با چشمان فرو رفته، البته، سیمای باشندگان حوضه رودهای سیر و آمو باید شگفتی بر انگیز بوده باشد و از همین رو، چینی ها در نوشته های خود به پرداز آن، چونان پدیده نو پرداخته بودند. برای ما، این نشانگر های چهره های باشندگان سرزمین های عربی چونان آوندهای انکارناپذیری است به سود آن پنداشت که این باشندگان بسته به خاندان آریایی توده ها اند.

 

یوئی تی ها با مسکون شدن در بخش های شمالی خوارزم، کماکان توده های چادرنشینی ماندند و با رمه ها و پاده های خود پیوسته از جایی به جایی می کوچیدند.

 

در سده پنجم میلادی در نبشته های نویسندگان بیزانتین سخن از توده هایی به میان می آید که گاه به نام هون ها– هپتالیان (یفتلیان) و گاه به نام هون ها- کیداری ها یا هون های سفید یاد شده اند.[86] ویوین سن مارتین پژوهش های گسترده یی را در باره هون های سفید انجام داد که در آن ثابت ساخت که یفتلیان بازماندگان مسقیم یوئی تی ها- فاتحان کرانه های دو سوی رود آمو (ترانس اکسونی) و همان شاخه یی از هون ها اند که نویسندگان چینی ایشان را یه نام «یدا» ها خوانده اند.

 

اطلاعات چینی ها در باره هون ها چنین است که خاندان یداها با یوئیچژی های بزرگ از یک تیره اند. (منابع دیگر می گویند که یداها شاخه یی از قبیله هاوهیوی اند. آن ها شهرنشین نیستند و درجاهایی بود و باش دارند که سیزه و آب فراوان دارد. آن ها در جاهایی می پایند که چمن ها و دمن های فراخ دارد و کاروان های شان در آن اطراق می کند.  در سرزمین های شان گاری های چرخدار وجود ندارد و از عرابه کار می گیرند. این مردمان اسپ ها و اشتران بسیار دارند. آن ها بسیار خشن و دلیر هستند و توانمندی جنگی دارند.

 

گزارش های نویسندگان بیزانتینی در باره یدایی ها (یفتلی ها) از گزارش های چینی ها تفاوات چشمگیری دارد. مهم ترین تفاوت در آن است که یداها بر پایه منابع چینی چادرنشین و کوچرو اند، هر چند هم برخی از آن ها در شهرها بود و باش دارند. در حالی که در منابع یونانی هون ها، مردمان شهرنشین و ده نشین اند.

 

شاید که یداهایی در آغاز، بی تردید توده های کوچرو که به خوارزم آمدند- به سرزمینی که از زمانه های قدیم مسکون بوده است، ناگهانی به شیوه زندگانی مسکون رو نیاورده و به دشت های پیرامون خوارزم به کوچیدن ادامه داده باشند و حتا در خود خوارزم، مگر هنگامی که بیزانتینی ها در باره یفتلیان آگاهی یافته بودند، آن ها دیگر کوچرو نه، بل که مسکون شده بودند و بیزانتینی ها نمی توانستند در این موارد اشتباه کرده باشند. چینی ها هم بر پایه شناخت دیرین خود از ایشان، آن ها را توده های کوچ نشین می پنداشته اند.

 

پروکوپی، آن ها را چنین پرداز می کند: «با آن که یفتلی ها- توده یی اند از قبیله هون؛ مگر با هون هایی آشنا برای ما در هم نیامیخته اند، همراه آن ها بود و باش ندارند و با آن ها مناطق مشترک ندارند. یفتلی ها همسایه پارس ها در شمال اند- جایی که مردمی به نام هورهو(گورگو) در مرزهای پارس بود و باش دارند و میان یفتلیان و پارس ها اکثر بر سر مرزها جنگ هایی در می گیرد. یفتلی ها مانند قبایل هون چادرنشین نیستند. مگر از زمان های قدیم در سرزمین حاصل خیزی به سر می برند و هیچگاهی بر سرزمین های رومیان تاخت و تاز نکرده اند- نه به تنهایی و نه همراه با سپاهیان ماد.

 

از جمع همه هون ها تنها آن ها بدن های سفید دارند و دارای چهره های زیبا اند. آن ها از یک پادشاه فرمان می برند و شهرهای آباد و زیبا ساخته اند. دادگرانه باید گفت که از رومیان یا دیگر توده ها هیچ چیزی کمی ندارند.

 

تاریخ نویسان مسلمان پارس، از جمله میرخوند، این یفتلیان یا هون های سفید را هیاطله[87] می خوانند و نویسندگان ارمنی به نام تیتالی و... از نبشته های نویسندگان ارمنی می دانیم که ارساکیدهای باکتریایی که پیوسته به مرزهای شمال خاوری پارس یورش آورده و آن را پریشان می ساختند، در اواخر سده چهارم میلادی از سوی تیتال ها درهم کوبیده شدند و این تیتال ها به نوبه خود آغاز به یورش های خانمان براندازی به پارس نمودند و با این کار، نیروی ساسانیان را از جنگ با رومیان به سوی خود می کشانیدند. از هیمن منبع، می توان دید که یفتلیان گاه به گاه فرمانروایی ساسانیان بر خود را می پذیرفتند و ناگزیر به خواست های شان گردن می نهادند.

 

یقتلیان مشارکت پویایی در تحولات پارس داشتند و گاهی هم پارسیان را وادار به پرداخت باج می نمودند. برای مثال، فیروز (488-491) دو سال به یفتلیان باج می پرداخت.  قباد- برادر فیروز، به یاری لشکر سی هزار نفری یفتلیان بر تخت نشست. نوشیروان- پسر قباد با بستن پیمان صلح با یونانیان، سلاح خود را متوجه ترکستان، کابلستان و سگانیان (چغانیان) کرد و سرزمین های یفتلیان را گرفت.[88]

 

در سده ششم یفتلیان مغلوب توده نوخاسته دیگر آسیای میانه یی- تورک ها شدند که چینی ها آن ها را تو-کیوئی ها می خواندند.[89]

 

کنون اندکی به گذشته بر می گردیم. پس از برآمد یوئیچژی ها، اوسون ها در ایلی ماندگار شدند و در آن ها به نیروی بس توانمندی مبدل گردند.[90] سردار آن ها- «کیون- می» یا «کیون-مو» نام داشت که پایتخت وی برپایه منابع چینی «چی-گون- چی» یعنی «شهر دره سرخ» بود. این شهر در خاور یان- هیای یا ژی- های یعنی دریاچه ایسیک-قول (در قرغیزستان) واقع بود. گاهنامه نویسان چینی می پندارند که شمار اوسون ها در آن هنگام به 120 هزار خانوار و 630 هزار نفر می رسید و شمار سپاهیان شان که زیر فرمان دو سپهدار به نام های تالو و دارو بودند، سر به 180 هزار نفر می زد. در این جا در سرزمین ایلی، بالخاش (در قزاقستان) و ایسیک- قول اوسون ها سرزمینی را در تصرف داشتند که در گذشته متعلق به توده های سای یا سی بود.

 

به گونه یی که چینی ها می گویند، سرزمین اوسون ها که هنوز تا دوردست ها به سوی غرب پهنا می یافت، وادی فراخی بود پر از چراگاه های بسیار خوب و رمه های فراوان که عمده ترین دارایی اوسون ها را می ساخت. مگر سرد و بارانی بود و کوه های آن پوشیده از درختزارها است - بیشتر شاهدرخت و  برگریز.

 

مردم به سان هون ها به سر می بردند یعنی زندگانی چادرنشین داشتند. پیشه اصلی آن ها اسپ پروری بود. دارایان و توانگران تا 4000-5000 اسپ داشتند. چینی ها، اوسون ها را مردمان خشن، بدرفتار، پیمان شکن و درنده خو پرداز می کنند.

 

هون های نیرومندتر گاه به گاه بر آن می تاختند. در یکی از نبردها، یکی از سرداران اوسون کشته شد. روایت چنین است که پسر این سردار را ماده گرگی به گونه معجزه آسایی غذا می داد و کدام پرنده به او خوردنی می رساند. شان یوی هون که این معجزه را دیده بود، این کودک را چونان یک موجود الهی انگاشت، او را پرورش داد و به او پادشاهی پدرش را باز گردانید و به او لقب کیون-می داد و او را فرمانروای مناطق غربی خود ساخت.

 

این امر توانمندی توسون ها را افزایش بخشید. با آن که هون ها بر آنان بالادستی خود را حفظ نموده بودند. چینی ها در پی همپیمان شدن با اوسون ها بودند. برای پایدار شدن این همپیمانی، یک شاهدخت چینی به همسری کیون-می با لقب کیون-دی (شهبانو) داده شد. به سال 107 پیش از میلاد نخستین کاخ چینی برای شاهدخت نگونبخت ساخته شد. مادوانلین- گاهنامه نگار چینی در باره او سروده های غمگنانه یی را در نوشته های خود آورده است که نشاندهنده بسیاری از گوشه های زندگانی آن برهه است:

«بستگانم شوهرم دادند، و ناگزیر به زندگی در سرزمین دور دستم کردند.

کاخ من، چادر ژنده یی است، با دیوارهای پشمین.

خوراکم گوشت خام، و نوشیدنیم هم شیر ترش است».

 

به هر رو، توانمندی اوسون ها افزایش می یافت. آن ها چند بار همراه با چینی ها بر فاتحان خود تاختند و به ضعف آنان در غرب به پیمانه بسیاری مساعدت کردند. مگر در دوره پادشاهی نوه شاهدخت یاد شده که او- تزی (اوتسزیو- تو) نام داشت، اوسون ها به دو گروه  کیون- می های بزرگ و کوچک از هم گسیختند که در نتیجه توانمندی شان هم سست گردید.

 

کیون- می های کوچک به سوی کوهساران به سوی شمال شتافتند- به منطقه ماورای ایلی کنونی یا شاید هم به سوی آلان و چونگار و این گونه پایتخت چی–گو چین را ترک گفتند که در کرانه جنوبی دریاچه ایسیک –قول در قزل سوی کنونی (رودخانه سرخ) واقع بود و پس از آن، بخشی از آنان با یورش های پایان ناپذیر و پیهم «سیان بی» های توانمند شده در شمال، طوائف هون های شمالی (که دیگر این نام را به خود گرفته بودند، چون خود شان زیر فرمان قبایل سیان بی تونگوزی یا حتا به گونه یی که شماری می پندارند، کوریایی بودند) رانده شدند.

 

سیان بی ها بخشی از اوسون ها را از چراگاه های شان راندند و آنان را وادار گردانیدند به سوی غرب بروند و در همان مسیری که یوئیچژی ها رفته بودند- جایی که آن ها همراه با یوئیچژی ها شاید در حوالی نیمه سده یکم پیش از میلاد همه سرزمین پادشاهی باکتری ها حتا در آن سوی هندوکش را گرفتند.

 

مقارن با 555 میلادی زمین های اوسون ها و باشندگان آن ها از سوی تو-کیونی ها (تورک ها) گرفته شد و سفیر بیزانتین زیمارخ به سال 568 نه تنها تیان شان، بل نیز ترانس اوکسیان (زمین های دو سوی آمو) را زیر سلطه ترک ها یافت.

 

این اوسون ها (هئو- سون ها در گویش کهن چینی) به گواهی ابو رموز؟، دلچسپی بالایی را برای تبارشناسی آسیا با آن بر می انگیزد که آن ها به شماری از توده های آسیای مرکزی، با داوری از روی توضیحات چینی ها، بسیار متفاوت از دیگران - به نژاد آبی چشمان موبور متعلق می باشند.

 

یوئیچژی ها و واسون ها و نیز ترک ها نخستین توده هایی بودند در دوره های تاریخی که به سرزمین های ما از خاور آمدند و در تیپ نژادی باشندگان بومی این سرزمین ها دگرگونی هایی آوردند.

 

در سده هفتم میلادی، عرب ها در سیمای فاتحان برآمدند. متصرفات عرب ها در آسیای میانه، پایدار و مداوم نبود. خلفاء به آن پیمانه نیرو نداشتند که بر سرنوشت استان های متصرفه در سراسر گستره خلافت فرمان برانند. حاکمان در این استان ها از سوی عرب ها گماشته می شدند و از استقلال عمل برخوردار بودند و پس از مرگ، پسران شان به جای شان فرمانفرمایی می کردند. خلفاء، از سویی هم، توان برکناری حاکمان نافرمانبر را نداشتند.

 

این گونه، در آسیای میانه پس از چندی خاندان های مستقل آغاز به پدیدآمدن نمودند که خلیفه را چیزی بیش از یک رهبر مذهبی نمی شناختند و این بود که، فروپاشی استان ها آغاز گردید. پیش تر از دیگر استان ها، طاهریان در خراسان (در آغاز سده سوم هجری) جدا شدند.  در پی آنان، صفاریان در سجِستان (سیستان) در اواخر سده سوم هجری و سامانیان در ماوراالنهر در اواخر سده سوم و... همه آن ها از زبان و ادبیات پارسی حمایت می کردند. این گونه، زبان پارسی رستاخیز و نوزایی خود را مدیون این دودمان ها است.

 

با این هم، دودمان های مستقل زمان درازی بر اریکه قدرت نماندند. هنوز در عهد سامانیان بالاروی نفوذ ترک ها در اداره داخلی به مشاهده می رسید. برخی از فرماندهان نظامی ترک ها از نفوذ بزرگی برخوردار بودند. برخی از اردوهای اوغوزها یا اوغز ها (ترکمن ها) با موافقت حکومت، بخشی از زمین های ماوراالنهر را گرفتند. سر انجام، در هنگام ایلئک نصر قرلوق به سال 999 برای همیشه فرمانروای عنصر بومی آریایی پایان یافت.

 

 

 

زبان تاجیک ها

تاجیک ها به زبان پارسی سخن می گویند و از آن شاخه ایرانیان اند که در برگیرنده توده هایی است که زمانی به زبان زندی[91] (به زبان اوستایی یا زبانی که کتاب مقدس کهن پارسی، درست مانند زبان سنگنبشته های میخی نخستین شاهان بزرگ پارسی به آن نوشته شده است) یا به زبان هایی خویشاوند نزدیک این زبان؛ سخن می گفتند.

 

از زبان زندی، زبانی زاییده شد با عناصر زبان سامی به نام زبان پهلوی[92] و از زبان پهلوی، زبان پارسی نو به میان آمد.[93]

 

با این گروه زندی، کردوش؟ های قدیم، کردهای جغرافی دانان معاصر (که گستره بود و باش آنان را در کوهستان های مرزی ایران به جانب بین النهرین یا میسوپوتامی (میانرودان) و به سوی بلندی های سرزمین ارمن ها پرداز می کنند)، ایرانی ها یا اوسیتین های قفقاز، بلوچ ها- در بلوچستان و سر انجام افغان ها در افغانستان که خود را پشتون و زبان خود را پشتو می خوانند؛ تعلق دارند.

 

همه تاجیک ها با گویش های گوناگون پارسی سخن می گویند- از تاجیک های بخاری گرفته  که به پویازیسیتی و ستردگی گویش پارسی خود می بالند گرفته تا سرکوهی ها و واخانی ها که به گفتارهای ناآشنایی سخن می زنند. باشندگان خجند، روستاهای گلیاکندز و کیستاکوز (در نزدیکی خجند) زبانی دارند که از دیدگاه طرز ادا و گفتار، پاکیزه تر از همه دیگر تاجیک ها می باشد.[94] این نکته به ویژه در خجند برجسته است- جایی که به زبانی سخن می زنند که در آن اداهای بسیاری حفظ گردیده است همانند آن هایی که سخنسرای پارسی قدیم- رودکی که خاستگاهش بخارا بود.[95]

 

باشندگان دره ها برادران خود را تاجیک های کوهی (گَلچه ها) می نامند، با آن که خود کوهنشینان خود را تاجیک می خوانند یا با نام آن جاهایی که در آن بود و باش دارند، یاد می کنند. افزون بر گویش بومی (که به آن باشندگان کوهی تقریبا بیخی در میان خود با یک دیگر، هنگامی که نخواهند که بیگانگان به سخنان ایشان پی ببرند، گپ می زنند)؛ بیشتر به زبان پارسی سخن می گویند.

 

گپ های آنان نرم، رسا و آهنگین است و به ویژه باشندگان دیهه های واقع در بستر رودخانه پنج و در پایین شاهدره (شخ دره یا شاخدره) و گونت- جایی که تقریبا به زبان قرغزی بیخی هیچ کلمه یی شنیده نمی شود و بیشتر در گفتگوهای باشندگان بخش های بالایی (علیای) رودخانه های نامبرده شده همسایه با پامیر، کاربرد دارد.

 

تاجیک های کوهی به گونه یی سخن می رانند که گویی ترانه می سرایند یا آواز می خوانند و هنگامی که گپ می زنند، سخنان خود را با اداها و ژست هایی هماهنگ و همراه می سازند. آواز شان برای گویش های اروپاییان تا اندازه یی شگفتی برانگیز است.[96]

 

سرکولی ها، واخانی ها و شغنانی ها، مُنجانی ها، باشندگان بخش بالایی وادی لودها (لودخواه) وودیتسایی ها (توده های باشنده سنگلیخ (سنگلاخ) و اشکاشم) از گلچه ها به شمار اند. توده های باشنده حصار، درواز، و قره تگین در شمال آمو و بدخشان که با این گروه خویشاوندی نزدیک دارند، با آن که کنون به زبان پارسی یا ترکی سخن می گویند، در برخی از جاها به پیمانه چشمگیری  سازه های خون ازبیکی[97] را پذیرفته اند.[98]

 

روند از میان رفتن زبان، شاید چنین رخ بدهد که در آغاز افراد یک قبیله به دو زبان سخن می گویند. چنان که امروز در سَرَ کول، شُغنان و واخان چنین است- جایی که تقریبا هرکسی افزون بر زبان مادری خود به زبان پارسی سخن می گوید و در دره های سودات، کنر، و پنج کور– جایی که بسیاری از قبایل دُردی (نام عمومی دُردستان را به همه دره های واقع میان پنجاب غربی و هندوکش اطلاق می گردد)، علاوه بر گویش خود، به زبان پشتو هم سخن می گویند. با گذشت زمان، مراودات با همسایه ها به آن می انجامد که به رایج ترین زبان از یکی از این دو زبان ارجحیت داده شود که در فرجام زبان بومی را از میان بر می دارد. این روند در صورت نبود خط و کتاب سرعت بیشتری می گیرد.

 

زبان هایی تیره های تاجیک های کوهی (گلچه یی)، چنین بر می آید که از زبان پارسی کهن (زند) برخاسته باشند.

 

زبان ایداها (ایدگ ها) که به آن در کیدکو [ه] سخن می گویند، تنها گویشی است از زبان منجانی ها که از نگاه ساختمان خود همانند با زبان گلچه ها است و دستور زبان آن از سوی شاو به چاپ رسیده است. همانند آن ها ایداها از دیگر زبان های دردی با تلفظ پاکیزه حرف «و» و با آن که این زبان برای بیان حال و آینده تنها یک زمان دارد، تفاوت می کند.

 

در جنوب تر آن ها به سوی رود سند، در دره های سوات و پنج کور و وادی کنر به زبانی سخن می گویند که بیشتر به سانسکرت نزدیک است. زبان هواری (خواری، خاوری؟-گ.) (یا چترالی) با زبان هایی که در بالا یادآور شدیم، همسانی دارد. شاید حلقه میانگینی میان آن  ها باشد. روی هم رفته، چنین پذیرفته شده است که بدخشان و بخش های علیا (بالایی) وادی آمو یکی از نخستین جاهایی بود و باش نژاد آریایی بوده است.

 

حرکت آن ها به سوی جنوب، شاید تدریجی و در آغاز بیشتر به دلایل رشد و افزایش شمار طبیعی شان صورت گرفته باشد، تا این که از عطش فتوحات. به محضی که زمین های بیشتر حاصلخیز، با اقلیم بهتر و گواراتر را تصرف نمودند، شمار آن ها باید با شتاب بیشتری فزونی یافته باشد. اقدامات رزمی بیشتر چشمگیر ممکن گردیده باشد، و حرکت به پیش سرعت بیشتری یافته باشد.

 

گلچه ها شاید بازماندگان آن هایی باشند که در جاهای خود مانده بودند و در اعصار بعدی به تدریج به دره های تنگ و باریک رانده شده باشند- جایی که آن ها کنون بود و باش دارند. در برخی از موارد، به گونه مثال؛ مانند با پیش روی به دره لودهو (لودکوه)، آن ها از کهستان بزرگ عبور کرده و در سمت جنوبی آن در دوره های نسیتا بعدتر ساکن شده باشند.

 

باشندگان روستاها و دیهه ها واقع در حوضه یگناب (یغناب)- دریا، در پهلوی  زبان تاجیکی دیگر به یک گویش ویژه بومی سخن می گویند که برای باشندگان وادی سیردریا و آمو و نیز برای یک عده کوهنشینان که در بالادست های رود خانه زرافشان به سر می برند، بیخی نامفهوم است.[99] 

 

خود یگنابی ها (یگناوبی) بر آن پا می فشارند، که زبان شان – تحریری نیست، کتاب ها، افسانه ها، مثل ها و ترانه ها ندارند و نمی دانند که چه وقت به کدام دلیل به این جا کوچیده اند. اما روایات  مبهمی حفظ گردیده است که میهن شان کشمیر است.[100]

 

حکیم بیتف می پرسد که آیا آن ها سیاهپوشان یا کافران[101] نیستند؟ هیچ کسی از قبایل ساکن در کوه های زرافشان با این گویش سخن نمی گوید. از مطالعات اخیر چنین بر می آید که زبان یگنابی ها رو به مردن دارد و با گذشت هر روز، فیزیولوژی مستقل خود را از دست می دهد. تاجیک هایی که در چهارسو در پیرامون آن ها بود و باش دارند، گویش باشندگان کوهی را کنار می زنند.

 

داده های زیر ما را به چنین نتیجه یی می رساند: در گفتگوها و سخن زدن های یگنابی ها بیشتر واژه های تاجیکی شنیده می شود. با آن که برای ایشان در زبان مادری شان واژه های خود شان هم رسانا است. در گفتار آن ها  نه تنها کلمه های تاجیکی با پساوندهای یگناوبی ره یافته است، برعکس، کلمه ها و واژه های یگناوبی با پسوندهای دستور زبان تاجیکی هم شنیده می شود، بل جمله های کامل تاجیکی با اشکال دستوری مختص با آن.

 

گویش یگناوبی ها بس روان است. هر چند هم برای بسیاری نامفهوم می باشد. بیشتر پسوندهای کلمه ها و واژه ها با کلمه بعدی اداشونده همسان می شود. یگنابی ها کلمه های تاجیکی را هنگام گفت و شنود به شکل بسیار دگرگونشده یی ادا می نمانید. نمونه های گردآوری شده گویش یگناوبی از سوی اسکندر طوره، از سوی کارشناسان چونان گویش متعلق به گروه زبان های ایرانی شناخته شده است. در این گویش بسیاری از وبژگی های زبان کهن ایرانی حفظ گردیده است که در دیگر گوبش های معاصر سرزمین ترکستان صرف به گونه نمادین شنیده می شود.

 

کنون به این زبان در دیهه های زیر یگناوبی سخن می گویند:  ده کلان- 25 خانوار، کیرونت ها- 35 خانوار، کیان سی- 38 خانوار، ده بلند- 12 خانوار، گره میان- 18 خانوار، ساکین- 12 خانوار، پسکان- 25 خانوار، کهون (کوهان؟)- 30 خانوار، پتین- 20 خانوار، تگی چنار- (تک چنار؟)- 10 خانوار، پال دره- 15 خانوار، چوکات- 3 خانوار، خسکی دره- 12 خاانوار، دومزایی- 15 خانوار، وانگی زایی- 5 خانوار و مرتوگرمیان- 4 خانوار. روی هم رفته،  284 خانه.

 

هرگاه شمار باشندگان هر خانه را پنج نفر بگیریم، گویندگان این زبان به 1420 نفر می رسد. در هشت دیهه دیگر هم چند نفری اند که زبان یگناوبی را می دانند. مگر شمار چنین کسانی بسیار کم است.[102]

 

 

پراگندگی گیتاشناسیک (جغرافیایی) تاجیک ها

تاجیک ها چه «دره نشین» یا کوهنشین، در گستره پهناوری از همواری ها و دره های کوهستانی به سر می برند. روستاهای آن ها در شمال (در تاشکنت) تا 41.5 درجه موازی، در غرب (در منطقه سمرقند)؛[103] تا 37 درجه نصف النهار، در جنوب (در خاک های افغانستان و هند) تا 36 درجه موازی و در خاور (در خاک چین در کوئن لون) تا 53 درجه نصف النهار واقع است.

 

در متصرفات روسیه، تاجیک ها در هر دو سوی کرانه های سیردریا و رود زرافشان و شاخه های آن زندگی می کند و می توان آن ها را به دو گروه تقسیم کرد: تاجیک های کوهنشین و تاجیک های همواری نشین. تاجیک های کوهی در دره رود سیر دریا در واقع، آن هایی اند که در کوه ها در مناطق علیای چزچیک و دره های تنگ خط الرس کندر- دَوَن بود و باش دارند. این ها تاجیک های کوهی کرانه راست رودخانه سیردریا اند.

 

در کرانه چپ این رودخانه، تاجیک ها در وادی ها، در خجند و اسپرزهای دامنه های رشته کوه های ترکستان پراگنده اند. تاجیک ها در همه کوه های واقع در جنوب خجند و همانا کوه های واقع در زرافشان علیا و کوه هایی که حوضه رود زرافشان را از حوضه سیر دریا جدا می کنند، به گونه انبوه بود و باش دارند. در این جاها شمار ازبیک ها بس ناچیز و اندک است.

 

سر انجام، در بخش های کوهی روستاهای نمنگان، خوقند، مرگیلان (مرغیلان) و وادی فرغانه نیز تاجیک های مسکون اند و همین گونه، در منطقه سر کول پامیر روسی.

 

در ناحیه تاشکنت منطقه سیردریا،[104] تاجیک ها در بخش های علیای دره رودخانه چرچیک و انگره در روستاهای جداگانه میان سارت ها[105] و ترک ها بود و باش دارند. 

 

 

سرچشمه رود چرچیک در کوهساران بلند پر برف کوه های آلاتاو واقع است که در بخش های علیا چتکال نام دارد. در کوه های چتکال سرچشمه چند شاخه پر آب رودخانه واقع است: سن تالاش، تراس، پسکیم، و اوگان که پس از پیوستن به رود اصلی، چتکال نام در نزدیکی روستای چمبالک، نام چرچیک را به خود می گیرد. در مسیر رود چتکال و شاخه های آن عمدتا تاجیک ها بود و باش دارند.

 

در زمانه های قدیم کرانه های چتکال نسبت به اکنون بیشتر پر نفوس بود. کنون در جریان میانی آن چند دیهه تاجیک نشین و سارت بود و باش  دارند که از شر رهزنی های قرغیزها و قره قرغیزها[106] که روستاهای مسکونی را در آستانه افتادن تاشکنت به دست سپاهیان روسی نابود کرده بودند، در امان مانده اند.

 

به خاطر موقعیت بلند، این سرزمین از تراز دریا (سطح بحر)[107]دو هزار – پنج هزار و حتا هفت هزار پا (فُت) و بارش چشمگیر برف و باران. در کرانه های چتکال، کشت دیمی است و شیوه های آبیاری وجود ندارد. با آن که در جاهای بیشتر پست تر آبیاری به یاری جویه های کوهی هم به مشاهده می رسد.

 

خود چتکال که در دره ژرف و باریکی در جوش و خروش است و در برخی از جاها کرانه های آن ساخته شده از صخره های بلند با شیب تند است، بیخی برای جویه کشی نامساعد است.

 

رودخانه آهنگران (انگرین) به پیمانه چشمگیری نسبت به رودخانه چیرچیک کوچک تر است که هر دو از کوه های آلاتاو و همو: در زنجیره های جنوبی کوه های کورامین و انگرین (کوه های نمنگان) سرچشمه می گیرند.

 

همه کشتکاری ناحیه حاصلخیز انگرین در دره علیا متمرکز است که تا هنوز در اسپرزهای زنجیره های کناری کوهستانی و در شیارها و چال های کناری چپ متمرکز اند. جویه های فراوان و پهنه خاک قابل قلبه، ماله و شدیار بسیار خوب، این ناحیه را یکی از پربار ترین نواحی منطقه گردانیده است.

 

بخش کوهی ناحیه نمنگان منطقه فرغانه (جایی که همچنین روستاهای تاجیکی در میان سارت ها و قرغیزهای چادرنشین پراکنده اند)، به گونه بلافصل با شرق دره رودخانه چرچیک و آهنگران (با جداشدن از این دره ها با کوه های نمنگان)، هم مرز می شود. در میان قشلاق های تاجیک ها قشلاق های اخس[108] ها و کاسان گستره نمنگان جلب توجه می کنتد.

 

 

در خود وادی فرغانه، تاجیک ها در همه شهرها پراکند اند و یکجا با سارت ها و دیگر اقوام ساکن وادی بود و باش دارند. بخش بیشتر آن ها در نواحی کوهستانی دشوار گذر در جنوب فرورفتگی کاسه مانند فرغانه در مناطق خوقند و مرگیلان (مرغیلان) به سر می برند.

 

کوه ها در جنوب فرغانه رشته سه گانه سه رده یی اند. دامنه های این کوه ها به پرچین هایی مانا است بر بالای دیواره های شیارها که جویه های تند سراسر آن ها را بریده باشد. این دامنه ها، زمین هایی نرمی اند که گویی بر روی آن، آب برفی چون کلندی جویه ها را کنده است.

 

در پشت سر این دامنه ها، زنجیره یی دومی کوه های دندانه دار صخره یی رنگارنگ سر به آسمان کشیده اند که به یمن تعویض رنگ ها و سایه های خود، چونان متن بیشتر تیره برای رنگ سرخگون دامنه های کوه ها است.

 

سر انجام، برای آن که این منظره دلکش و دلانگیز به گونه تمام نما نمایان گردد، بالای رشته تیره رنگ دوم، رشته سوم کوه های بسیار بلند تیره لکه دار تا تاریک ترین ابرها بلند می گردد که با پرده یی از برف خیره کننده پوشانده شده است. این کوه ها دره فرغانه را از قره تگین جدا می کنند. در دره های ژرف این کوه ها به ویژه در مسیر رودخانه های ایفیرامت، شاه مردان، سوخ و اسفره، قشلاق های تاجیک نشین واقع اند.

 

در دامنه های کوه ها قشلاق «کان بادام» واقع است، بالاتر در کوه ها: اسفره، سوخ و دروخ.

 

ادامه کوه های فرغانه به سوی غرب، رشته کوه ترکستان نام گرفته است. وادی های این رشته کوه، بخش مهم بخشداری خجند منطقه سمرقند[109] را در بر می گیرد و بخشداری خجند را از وادی رود زرافشان جدا می کنند. شهر خجند مرکز بود و باش تاجیک های باشنده همواری ها است.[110] در شمال تر از دامنه کوه های رشته کوه ترکستان همین گونه، تاجیک ها بود و باش دارند و نیز در شهر اوراتپه.

 

یکی از بهترین جاها که تاجیک ها در آن بود و باش گسترده دارند، وادی رودخانه زرافشان در منطقه سمرقند است. از شهر سمرقند به سوی جریان علیای رود خانه زرافشان  متحد شدن تدریجی مردم به قبایل مختلف که قشلاق های هر دو رود زرافشان را تشکیل می دهند، به مشاهده می رسد.  بقایای فاتحان پیشین جای خود را به باشندگان اصیل آسیای میانه- [تاجیک های] گلچه می سپارند.

 

هنوز از قشلاق های یوری و سودژین به سوی سرچشمه هایی زرافشان جز از تاجیک ها قوم دیگری بود و باش ندارند.

 

رودخانه زرافشان از یخچال زرافشان واقع در گره کوهستانی رشته کوه های ترکستان، حصار و آلای سرچشمه می گیرد. درازی یخچال به 24 ورست می رسد. انجام پایینی آن در ارتفاع 9000 فُُت بالاتر از تراز دریا است و نوک بالای آن در نزدیکی کتل در ارتفاع 13800 فُت، به فاصله 50 ورست پایین تر از انجام کنونی یخچال، در نزدیکی روستای دیامی نور، نخستین دریاچه واقع است. بالا تر از آن، یک رشته آب های ایستاده بزرگ به چشم می خورد که پسروی یعنی کوچک شدن یخچال زرافشان را ثابت می سازد.

 

این یخچال، در انجام پایینی خود، یک تاق یا گنبد یخی را می سازد که از زیر آن رود زرافشان روان می گردد که در جریان علیای خود به نام ماتچ یاد می گردد. در ارتفاع 4590 فت عقب روستای ورزِ منار از سوی چپ رود فان دریا به زرافشان می ریزد که از دو شاخه ساخته شده است: اسکندر دریا و اندکی پایین تر آخرین شاخه- ماگیان دریا که همین گونه از جانب چپ به آن می ریزد. در شهر پنجکنت (پنجه کنت) رود زرافشان در بستر صخره یی روان است و چندان برای آبیاری دسترس نیست. پشت پنجکنت کانال های بسیاری از این رود کشیده شده است.

 

رود زرافشان، در فاصله هشت ورستی از شهر سمرقند، به دو شاخه تقسیم می شود: آق دریا (که درازای آن نزدیک به 105 ورست) و قره دریا (که درازای آن به 100 ورست) می رسد. مگر این دو، باز هم بار دیگر در نزدیکی شهر خاطرچی در خان نشین بخارا به هم می پیوندند. گستره سرزمینی بسته میان دو شاخه (آستین) رود زرافشان جزیره بزرگ را به عرض سیزده ورست می سازد که در همه جهات با کانال های آبیاری بریده شده است و بسیار پرنفوس می باشد. این جزیره «میان کول» نام دارد و پربارترین بخش وادی زرافشان است.[111]

 

با بالارفتن به سوی بالا در مسیر رود زرافشان از طریق پنجکنت، به «کوهستان» می رسیم- به سرزمین شگفتی بر انگیز «گذرها[112]یا محله های کوهستانی» با دره های خوشنما و قشنگ و آبشارهای سیمگون و کوهبچه های برفی آن. در این «گذر» های دراز کوه ها (که از آن ها آهسته، آهسته بلندرفتن به سوی برجستگی های هموار زنجیره قره تگین آغاز می گردد)، هرگاه بتوان گفت «جام جهان نمای» آسیای میانه را- با همه چیزهای خوشایند و خیره کننده یی که این سرزمین در تصویر طبیعت گنجانده است و در خود دارد، می توان دید.

 

در دهانه دره، میوه زارها پراگنده اند که با آب های روان آبیاری می شوند. بالاتر: مرغزارهای سرسبز، راغ ها، کشتزارها، بیشه ها و درختزارهای شاداب دیده می شوند که کرانه های رودخانه را از دو سو در بر گرفته اند و یا در نزدیکی ورزِ منار، تراس های بلند را سنگریزه و سنگچل دار رسوبی می پوشانند که بسترهای دریاچه های خشکیده اند.

 

از لا به لای شاخه های درختان، چکادهای سفید کوه ها چشم ها را می نوازند. آب های ایستاده در حوضه های خارایین پراکنده اند و از بلندای کوهسار رودخانه های یخچالی پایین می شوند.

 

ناحیه های فَلگار و ماتچین، بخش کوهستانی دره زرافشان را در بر می گیرند. ناحیه فلگار از قشلاق سر راه (در کرانه چپ) یابان آغاز می گردد و در مسیر زرافشان تا قشلاق شام تیچ گسترش پیدا می کند که دو اقسقال نشین دارد- «اورمیتان» با ده قشلاق دارای 632 حویلی و «ورزِ منار» با 21 قشلاق دارای 697 حویلی یعنی در کل 1329 حویلی.

 

ناحیه ماتچین از قشلاق های «آب بردن» آغاز می گردد و به یخچال »خواجه موسا» (زرافشان) پایان می یابد. و به سوی بالا در مسیر زرافشان به امتداد 144 ورست افتاده است که همچنین دو اقسقال نشین دارد- «آب بردن» و «پله دار». «آب بردن» ده قشلاق با 270 حویلی و «پله دار» 22  قشلاق با 366 حویلی و سر هم 636 حویلی دارد. خاوری ترین قشلاق آن: وادیف، ده حوض و ده حصار است.

 

این را که زرافشان علیا را گلچه ها چه وقت گرفته اند، خود شان هم نمی دانند. با این هم، نزدآن ها کدام روایت مبهمی هست که از جنوب از یک سرزمین کوهستانی دیگر به این جا آمده اند. کوچیدن های همانندی چندی پیش هم رخ دادند و به گونه صلح آمیز و بیشتر در مواقعی که در نتیجه کدامین دلایل، باشندگان وادی زرافشان را  زیانمند ساخت، گندمزارها ترک گفتند.

 

به گونه مثال؛ به سال 1767 در دوره فرمانروایی امیر بخارا- دانیار در نتیجه جنگ های درونی، گرسنگی و وبا، سمرقند و حومه آن تهی از باشنده شد و در نتیجه زمین های بسیاری بی صاحب ماند. گلچه های باشنده فان، ماتچه، قره تگین و دیگر جاها با خانواده های خود به این جاهای بی صاحب آمدند و آن را گرفتند.

 

در گستره امارت بخارا، جاهای بود و باش تاجیک ها نیز چشمگیر اند. دست کم دو سوم باشندگان شهری بخارا تاجیک اند.[113]

 

پر نفوس ترین بخش واحه بخارا آن بخشی است که ادامه میان کال یا «میانرودان» بخاری را تشکیل می دهد. در این منطقه از کته قرغان تا پیشمبه (شاید پنجشنبه یا پیشابه) دهکده ها در سیمای یک شهر به هم می پیوندند که در میان روستاهای پرمیوه و سرسبز و شاداب «غرق» می شوند که از دوردست به آن شکل یک درختزار را می دهند. هر باغ را گو این که لک لک ها نگهبانی و پاسداری می کنند که گاه به گاه با نول های خود چهو می زنند. باشندگان خیوه به شوخی می گویند که چهو چهو زدن لک لک ها برای بخاری ها مانند آواز بلبلان  خوش خوان خوشایند است.

 

یکی از قشلاق های این سرزمین پربار به نام اوروس (روسی) شهرت دارد- به یاد بود آدم های گریزی مسکویی که به این جا دو صد یا سه صد سال پیش مسکن گزین گردیده بودند. بخاراییان همه این مهاجران نگونبخت را به ظن نیایش به آیین پیشین شان (که با این کار گویا به زمین نو خود،  نگبتی و شومی به همراه می آورند)، مُثله کردند.

 

باشندگان منطقه حصار (نام عمومی بخش های جنوبی بخارا) : ازبیک و تاجیک اند، بیشتر ازبیک. این گونه، منطقه حصار را در بخارا، ازبیکستان[114] (سرزمین ازبیک ها) می خوانند. درست مانند آن که در وادی های رودخانه سیر و زرافشان، ازبیک ها، تاجیک ها- باشندگان اصیل را به کوهساران رانده اند، در حصار هم تاجیک ها به شکل ناب تنها در دیهه های کوهستانی دیده می شوند.

 

در دربند تنها تاجیک ها بود و باش دارند که برخی از آن ها حتا یک کلمه هم به زبان ازبیکی نمی دانند. مانند باشندگان روستاهای پیرامون دربند: سیراب و یالگزباغ و دیگر جاها.[115]

 

منطقه حصار در جریان سفلی رود وخش واقع است- در مسیر کافر نهان، سرخان [دریا] و جنوب رشته کوه حصار. طرفه این که در حالی که بخش شمالی آن به نام حصار یاد می شود، بخش جنوبی آن - قبادیان و بخش خاوری آن- کولاب نامیده می شود.

 

موقعیت نسبتا نه چندان مرتفع سرزمین (تا 3000 فت بالاتر از تراز دریا)، اقلیم گوارا و گرم و فراوانی آب، آن را به یکی از مهم ترین بخش های بخارا مبدل گردانیده است.

 

منطقه حصار گندم بسیار دارد. همه میوه های پیداوار آسیای میانه را دارد. چارپایان زیاد دارد. نمک و دیگر محصولات هم تولید می کند. مرکز اداری بیک نشین حصار- شهر «حصار شادمان»[116]است که در بلندی 2210 فت واقع است در چهار ورستی رودخانه کافرنهان، در جایی که تب لرزه بسیار بدخیم آن پرآوازه است.

 

باشندگان شهرهای بزرگ واقع در وادی های رودخانه های سرخان دریا و کافرنهان مخلوط اند. درست مانند دیگر شهرهای بزرگ آسیای میانه. در این جا ازبیک ها با تاجیک ها درهم آمیخته اند. به گونه یی که کشیدن خط فاصل میان شان ناممکن است. با این هم، می توان نشاندهی کرد که از دوشنبه به سوی خاور، عنصر تاجیک رفته، رفته وزن بیشتری می گیرد. در قشلاق های کوهی یی که در دره ها واقع اند، در ورزاب تاگ و رامیت– تاگ و در شهرهای واقع در کافرنهان و فیض آباد با روستاهای پیرامون آن ها تاجیک ها زندگی می کنند.

 

باشندگان سرزمین حصار تقریبا بیخی در وادی های جریان علیای رودخانه سرخان و کافرنهان اسکان دارند. در این جا شهرهای: دناو و یورچی، رگار، سر آسیا، قره تاگ، حصار، دوشنبه، کافرنهان و فیض آباد واقع اند. از دناو تا حصار راه مستقیمی از طریق کوهسار بابا-توگ است.  شهرهای شمالی حلقه وصل میان باشندگان ازبیک با تاجیک های قشلاق های کوهی اند.[117]

 

بخش جنوب خاوری خان نشین بخارا را سرزمین کوهستانی قره تگین تشکیل می دهد که در جریان میانی رودخانه وخش (سرخاب) شاخه راست رود آمو واقع است. قره تگین سرزمین زیبای کوه های بلند و آراسته، یخچال ها و آبشارهای سیمین است که در شمال با رشته کوه های حصار و آلای و مناطق سمرقند و بخارا، در خاور (با خط فرضی که به سوی جنوب خاوری از کتل های بوک باش در رشته کوه های آلای کشیده می شود)، با فرغانه، در جنوب (با– رشته کوه پتر کبیر) با بیک نشین درواز و در غرب با بیک نشین حصار؛ محدود می شود.

 

وادی رودخانه بیش از یک پنجم گستره سرزمین را نمی گیرد. چهار پنجم آن را کوهسار در بر گرفته است. در کل، قره تگین سرزمین کوهی یی است بریده شده در میانه از سوی شمال خاوری به سوی جنوب باختری با رودخانه سرخاب که در چهارچوب خود شیب جنوبی رشته کوه های حصار و آلای و انجام باختری رشته کوه های زالای، وادی سرخاب وشیب شمالی رشته کوه های پتر کبیر را در بر می گیرد.

 

شیب هایی در رشته کوه نخست که بس بلند اند، صخره یی، دشوارگذار و تنها در دره های آن و در کرانه های کوچک شاخه های راست رودخانه سرخاب مردم بود و باش دارند.

 

قره تگین، از طریق رشته کوه حصار (کتل پاک شیف در ارتفاع دوازده هزار فتی) با راه های بسته با مناطق جریان علیای زرافشان و از طریق رشته کوه های آلای (کتل تَرَک) از همین راه با فرغانه متصل می گردد. بخش بزرگ این راه در زمستان ها قابل آمد و شد نیست و تنها می توان با پای پیاده از آن گذشت. وادی سرخاب که در قره تگین به درازی 165 ورست واقع است، پرنفوس ترین و مهم ترین بخش سرزمین می باشد. بخش خاوری آن در ارتفاع 6.5 هزار فتی و بخش باختری آن (شهر گرام) در ارتفاع 4520 فتی سرخاب در بخش شرقی قره تگین از سوی چپ شاخه سیر، آب رود موک- سو را می گیرد که سرچشمه های آن در بخش شمال باختری پامیر واقع است.

 

به سوی جنوب وادی سرخاب، رشته کوه بزرگ پتر کبیر واقع است که بلندی میانگین آن پایین تر از 14 هزار فت پایین تر نمی باشد و برخی از چکادها به 20-22 هزار فت می رسد.

 

برخی از کتل ها که این جا را به درواز وصل می نمایند، بسیار دشوار گذر اند و زمستان ها بند می شوند. اقلیم آن بری (قاره یی) است و گوارا، زمستان ها دراز است و تا جایی هم بسیار سرد. برفباری بسیار سنگین است. تابستان گرم بیش از دو ماه به درازا نمی کشد.

 

باشندگان- تاجیک های روستانشین اند (نزدیک به پنجاه هزار تن) که در غرب سرزمین بود و باش دارند و هم قره قرغز های چادرنشین کوچرو (نزدیک به دو هزار تن) در خاور.

 

تاجیک های گلچه قره تگین با آن که رسما آیین محمدی را پذیرفته اند، بسیاری از رسم و رواج های دیرین  خود را نگهداشته اند که عهد زرتشتی را به یاد می آورد و در میان قرغزهای ترک زبان به سخن گفتن به زبان پارسی ادامه می دهند.[118]

 

این توده های کوهنشین بسیار صنعت کار اند. آن ها می توانند پارچه ببافند، آهن را بگدازند، با ریگشویی از رودخانه ها زریابی کنند، از کوه های خود سنگ نمک استخراج کنند و تابستان ها با خان نشین خوقند به پیمانه گسترده به بازرگانی و داد و ستد بپردازند. به بخارا و کاشغر- روشن است چرم و پوست، قالین وگلیم جوال های پشمین و... می فرستند. مگر همه این صنایع برای نان دادن باشندگان بسنده نیستند.

 

این مردم که بیشتر زمیندار هستند، نمی خواهند زمین های خود را به گونه بی پایان میان فرزندان خود تقسیم نمایند و از  همین رو، پسران جوان دسته دسته برای به دست آوردن پول به جاهای دیگر به ویژه شهرهای مناطق هموار می شتابند. این جوانان در جاهایی که به ویژه به نیروی بزرگ فیزیکی نیاز دارند، به شکل کارگران، به کارهای سخت رو می آورند.

 

در جنوب، قره تگین با رشته کوه های بلند پتر کبیر از درواز که استان جنوب خاوری اقصی خان نشین بخارا است، جدا می گردد. در هر دو شیب رشته کوه های پتر کبیر، تاجیک ها بود و باش دارند. درواز در دو سوی رودخانه پنج (بخش علیای آمو) واقع است و 386 میل مربع جغرافیایی پهنا دارد و 35000 نفر باشنده دارد. در شمال، درواز از قره تگین با رشته کوه بلند پتر کبیر جدا می شود. در خاور هم مرز است با انجام باختری پامیر، در جنوب با متصرفات افغانی (بدخشان) و از سوی غرب با بیک نشین های وابسته به بخارای بلجوان و کولاب.

 

درواز با رشته کوه های بلند و دره های ژرف (که در این دره ها رودخانه های تند، دشوارگذر روان اند) بریده شده است و غیر از جاهای بسیار خراب که در برخی از جاها تنها برای پیاده گردان بسیار مجرب گذرا است، دیگر راه های اتصالی و نردبان ندارد.

 

درواز، به ترتیب از شمال به سوی جنوب بخش های زیرین را دارا است: دره رود آب خینگاب (خینگاو) (هولس) – شاخه چپ سرخاب؛

 

رشته کوه پربرف و دشوار گذر درواز، جداکننده وادی رودخانه خینگاو از دره یی می باشد که در آن رودخانه پنج روان است و از وادی وانچ (شاخه راست پنج)، وادی پنج و وانچ و سرانجام سرزمین بس کوهستانی دارای شیب تند به سوی پنج در سوی چپ اخیرالذکر. کوه ها بلند اند، صخره یی اند پوشیده از برف همیشگی و یخچال ها.

 

این سرزمین چوب و بته و گیاهان بته یی کم دارد و برعکس، سبزه زارها بسیار و چراگاه های خوب دارد. اقلیم آن تا جایی سرد است، با وزش برفبادهای سنگین و کولاک، رگبارهای باران، سرما، یخبندان و تگرگ.  تابستان ها نسبتا گرم است و در جاهای بیشتر پست تر آن پنبه می کارند. باشندگان به زمینداری و دامداری می پردازند. طبیعت خشن این سرزمین برای باشندگان چیزهای بسیار کمی می دهد که در نتیجه تلخان[119] در زمستان ها عادی ترین خوراک آن ها را می سازد.

 

پیشه رایج مردم این سرزمین عبارت است از شکار روباه، خرس، بزهای وحشی و.....

 

تا سال 1878 درواز (که از توابع متصرفات بخارا شمرده می شد)، در سیمای بیک نشین درواز از سوی فرمانروایان دودمانی که به نام شاه خوانده می شدند، رهبری می شد. بیک درواز در قلعه خم در کرانه راست رود پنج زندگی می کرد.

 

 باشندگان آن به زبان پارسی سخن می گویند. دروازیان به رغم آن که کنون پیرو اسلام اند، روایات مزدایسم را نیک حفظ نموده اند. مردم این جا بینوا و نادار اند. باورها، جهان بینی و زیستار شان مانند جوامع ابتدایی بشری است که دلیل آن دشوارگذری و بسته بودن این سرزمین می باشد.

 

در جریان رودخانه خینگاو (آب خاکستری یا آبی)[120] سرزمین کوچک کوهی واخیو قرار دارد.

 

از دید مدیریتی واخیو (واخیا) تابع درواز است و خود از خود رهبر دارد که در «ته دره؟- طوی دره؟» زندگی می کند و از بیک درواز فرمان می برد. واخیا به دو بخش تقسیم می گردد- واخیای بالا و واخیای پایین. باشندگان واخیا – تاجیک اند و دارای دو گویش گوناگون می باشند که بسیار از یک دیگر متفاوت اند. گویش بخش علیای واخیا نزدیک به قره تگین است مگر اندکی از آن تفاوت دارد. باشندگان واخیا خود را واخیاچی می خوانند. تاجیک ها و ترک های باشنده حومه واخیا هم آن ها را به همین نام می شناسند.

 

بر پایه قرار داد امضاء شده میان روسیه و انگلیس تاریخی 2 فبروری 1895 بخشی از درواز که در کرانه چپ رود پنج واقع بود، در عوض شغنان به افغانستان واگذار گردید که به یمن این کار، کنون حتا نزدیک ترین خویشاوندان قشلاق ها باشنده کرانه های پنج تابعیت دو کشور جداگانه را داراند (بخارا و افغانستان). [121]

 

در جنوب بخش خاوری درواز، روشان واقع است. مرزهای روشان تعیین نشده است. قشلاق های  روشانی روی نوار باریکی از بردره به پایین به سوی بارتنگ (شاخه راست پنج) تا ریختن آن به رود پنج پهن اند.

 

در بارتنگ قشلاق های زیر قرار داند: باردره (بر دره)، چاه دوت، بالیت، اخریخ، پیشرفت (رازدوج)، دریانوش، دواسپنج، رامیت، ریت، بگو، اویمس و سوجان.

 

اقلیم روشان گوارا است. در گستره یی به بزرگی 768.9 میل مربع تاجیک ها بود و باش دارند که کار شان زمینداری است. شمار باشندگان را به سال 1838 وود صد خانوار نوشته بود. کنون با پایان یافتن خرید و فروش بردگان، نزدیک به پنج بار افزایش یافته است. شهر اصلی روشان- قلعه وامارا است در نزدیکی ریزشگاه بارتنگ یعنی جریان پایینی مرغاب به پنج. روی هم رفته در باره روشان کمتر پژوهش شده است. در اوایل 1870 روشان همراه با شغنان زیر فرمان یک امیر بود.

 

در جنوب روشان، بیک نشین بخارایی شغنان واقع است که همین گونه باشندگان آن تاجیک اند. شُغنان در حوضه رودخانه گونت و شاخه چپ آن، رود شاه (شخ یا شاخ؟) دره واقع است. در باره این استان بخارایی بیشتر پژوهش شده است. برای بار نخست در باره شغنان، سویان- تسزیان جهانگرد پرآوازه چینی- کاهن بودایی که در سده دوم میلادی گذارش به سرزمین های واقع در سرچشمه آمو افتاده بود، یادآوری می کند. او خود به شغنان پا نگذاشته بود و تنها اطلاعات کوتاهی را که از پرسش های خود در باره این سرزمین به دست آوررده بود، می آورد که دلچسپی بسیاری را بر می انگیزد. مطلقا از این خاطر که این اطلاعات برای بار نخست از دیدگاه زمانی ارائه می گردد و از طریق آن ما در باره حضور زندگانی تاریخی خان نشین آگاهی می یابیم.

 

سپس تا 1836 یعنی در روند دوازده سده آزگار، هیچ یک از جهانگردانی که از مناطق علیای آمو بازدید نموده بودند، از شغنان چیزی یاد نمی کنند که در نتیجه آن اطلاعات سیوان تسزیان در باره شغنان اهمیت ویژه یی را به خود می گیرد. چون از برکت او دوازده سده آزگار به زندگی تاریخی خان نشین افزوده می شود.

 

همانند سیوان- تسزیان، وود به سال 1836 و سپس تروتر به سال 1874 اطلاعات پرسشی یی را در باره شغنان از زبان بومیان می آورد. یکی از نخستین اروپاییان که خود از شغنان بازدید کرده بود، پزشک روسی ریگیل است که به سال 1883 بخشی از گستره خان نشین را پیمود مگر دردمندانه هیچ چیزی در باره جهانپیمایی و گردشگری خود ننوشت.

 

تعیین مرزهای شغنان به گونه دقیق بسیار دشوار است. چون باشندگان شغنان با باشندگان روشان و واخان درهم می آمیزند. خود باشندگان نمی توانند در این باره چیزهایی مشخصی را باز گویند. به گونه تقریبی، مگر می توان گفت که مرزهای شغنان در شمال- رشته کوه روشان، در خاور خطی که از طریق دریاچه یا شیل کل می رود وکتل کوه- تیزک و ماس، در جنوب- کوهسار آب بخش رود واخان و سرانجام در باختر- پنج است.

 

در این حدود، شغنان شکل یک بیضی فشرده را دارد که محور بزرگ آن از غرب به سوی خاور و محور کوچک آن از شمال به سوی جنوب می رود. نیمه راست- آب بخش رودخانه گوند و شاه دره – کتل کوک– بای و نیمه چپ- پیوندگاه این دو رودخانه است. محور بزرگ دارای نزدیک به 100 ورست و محور کوچک نزدیک به 90 ورست درازی است. مساحت شغنان 8000 ورست یا 160 میل مربع است.

 

شغنان سرزمین رشته کوه ها است و همو در میانه آن رشته کوه شغنان قرار دارد و در شمال- شیب شمالی رشته کوه واخان. همه این رشته کوه ها دارای منظره باعظمتی هستند. پشته پهناور بریده شده در امتداد و در سراسر دره های ژرف و باریک با رود بارهای جوشان و خروشان و مست و در میان آن ها کوه هایی که همیشه پربرف سر به آسمان می کشند- گاه به شکل برج ها و گاه به شکل پیک ها که به ویژه با ابعاد و قشنگی خود برجسته می باشد. دو پیک در رشته کوه واخان، سپیده دم و غروب خورشید- هنگامی که پرنیان یخی آن ها می درخشد، منظره دلکشی دارد. در این وقت آن ها از دور دست ها بسیار دیدنی اند. آن ها یک نام عمومی دارند- «لازر»؟ یعنی یخ. ارتفاعات آن ها- یکی 23000 و دیگری 20000 فت است.

 

 شغنان با دو رودخانه بزرگ کوهی آبیاری می شود- گونت و شاه دره (شاخ دره) و با شمار فراوان رودبار و جویبار های دیگر. درازی گونت- از کتل خاکریز کوک-بای (شاخه توگوز- بولک) تا پیوستگاه دیگر شاخه هایی که از یاشیل- کول جریان می یابند، 43 ورست است. از این جا تا پیوستگاه رود شاه دره- 105 ورست می باشد و تا ریزشگاه به رود پنج دیگر هفت ورست. سرهم 155 ورست. درازی شاه دره از کتل کوک-بای تا پیوستگاه با رود ماس- 15 ورست است. از این جا تا پیوستگاه با رود گونت 130 ورست یعنی سرهم 145 ورست است.

 

بیشترین فاصله میان این رودخانه ها از شمال به سوی جنوب 60 ورست است. شمار شاخه های گونت از راست- 20 و از چپ24 رودخانه است. شمار شاخه های شاه دره از راست-14 و از چپ-20 است.

 

کرانه های هر دو رود شیب دار و پرتگاهی اند. تیزی راندمان آب بسیار بالا است. تراز آب در رودخانه ها بسته به آب شدن زمستانی و تابستانی و نیز روزانه و شبانه یخ ها است و از همین رو، ژرفای آن ها متغیر است. مگر نه کمتر از یک قد. پیمودن راه «گدارها» (گذرگاه های میان رودخانه)[122] تنها در جریان علیای شاه دره و در میانه های گونت ممکن است – جایی که رودخانه به چند شاخ و برگ (پنجه) تقسیم می شود. باشندگان از روی تراس ها آمد و شد می کنند – چیزی که برای آدم های نابلد با ریسک بالایی به همراه است. مزه آب هر دو رودخانه به رغم خت بودن که ناشی از گِل آلود شدن به دلیل شستوروب شدن کرانه ها است، بسیار گوارا است.

 

هر چه پایین تر در مسیر راندمان آب برویم، آب بیشتر خت می شود. برای مثال، در گونت در نزدیکی روستای سردوین آب روشن است مگر در ریزشگاه به رود پنج بیخی خت و گل آلود می شود. ماهیان در جریان علیای گونت و شاه دره فراوان اند. دریاچه ها در شغنان بسیار اند- دو دریاچه بزرگ و چند دریاچه کوچک.

 

توروماتای کول گستره یی برابر با پانزده ورست دارد. این دریاچه از جویبارهای پیرامون و کاریز های زیرزمینی سرشار می گردد. آب این دریاچه ها شیرین است. کرانه های آن پوشیده از سبزه ها، شاداب و خرم است. توروماتای کول با آبگیری از رودخانه کم آب آق- جلگه، خود از طریق رودخانه آق- سای به رود توگوز-بولک (که به نوبه خود  به رود گونت می ریزد)، آب می دهد.

 

دریاچه بزرگ دیگر دروم کول است. سطح آن تا دو ورست مربع است. کرانه  شمالی آن-هموار و کرانه جنوبی آن– برجسته است و کرانه های خاوری و باختری آن،- صخره های بلند بالا شده برهنه شده شیب دار است. آب آن شیرین است. به دریاچه دروم، رودخانه کوچک که همین گونه دروم نام دارد، می ریزد. رودخانه دروم با گذشتن از دریاچه، سنج نام می گیرد و در نزدیکی روستای دروم به رود شاه دره می پیوندد. هر دو دریاچه ماهی خیز اند.[123]

 

باشندگان همواری ها شُغنان و روشان را ذوجان (سرزمین دارای دو زندگی) می خوانند. به این معنا که هرکسی به این سرزمین های خوشبخت پا بگذارد، هرکسی که هوای پاک و ستره آن را بکشد و آب گوارای آن را بیاشامد، می تواند امیدوار باشد که می تواند دو سده بزیید. با این هم، شمار بسیار اندکی از آدم ها از این آب و هوای خوشگوار بهره مند اند. شمار حویلی ها به 512 ، شمار مردان به 2885 و شمار زنان به 2563 نفر می رسد. خرید و فروش بردگان مانند واخان علت کمشمار بودن این سرزمین بود و چندی پیش به رغم لغو برده داری که رسما در کابل و دیگر خاک های افغانی (که چندی پیش کرانه های رودخانه پنج شامل قلمرو آن می شد)، اعلام گردید، آدمفروشی مانند کالا در سرزمین «ذوجان» رواج داشت.

 

به سال 1869 حاکم بومی، اتباع خود را برای پر کردن خزانه خود خرید و فروش می کرد. در آن جاها بهای مردان و زنان برابر با ده یا پانزده گاو یا از پنج تا هشت گاومیش بود.

 

استان آخری متصرفات بخارا در بخش باختری پامیر که باشندگان آن تاجیک ها اند، واخان است- سرزمینی که در حوضه رودخانه واخان میان هندوکش و رشته کوه های واخان قرار دارد و شمار باشندگان آن نزدیک به 3000 زن و مرد می رسد.

 

واخان سرزمین ناداری است. بخشی از باشندگان آن به زمینداری می پردازند و بیشتر به دامداری که در نتیجه آن به شیوه نیمه چادرنشین زندگانی به سر می برند. درجاهای پست تر در جریان سفلای رود واخان، گندم، جو، لوبیا و دیگر حبوبات می کارند. کشت در ماه اپریل انجام می شود و برداشت در ماه جون.

 

عمده ترین دارایی واخانیان، پاده ها و رمه های شان- چارپایان شاخدار، گوسفندان، بزها و گاومیش ها اسپ است. اسپان شان ریز ریخت مگر دارای اندمگان نیرومند اند و در کوه ها تند می تازند. پشم بزهای واخانی بسیار مرغوب است که همراه با پشم گوسفندان برای پشم ریسی و بافتن پارچه ریسده می شود هم برای خود باشندگان و هم برای خود باشندگان و هم برای بازرگانی خز که در سرزمین های همسایه صورت می گیرد.

 

قلعه پنج، روستای اصلی واخان است که در کرانه چپ رود واخان در ده ورستی پایین تر از ریزشگاه آن به رود پامیر قرار دارد. این روستا متشکل از یک گروه خانه ها است واقع در دامنه پنج تپه که در ستیغ های آن ها دژهای کوچکی قرار دارد که در مهم ترین آن فرمانروای واخان– میر زندگی می کند. شمار باشندگان بیشتر از 150 نفر از هر دو جنس زن و مرد نیست.

 

این منطقه چنان مرتفع است، چنان سرد است، چنان کم گیاه است که باشندگان اندکشمار آن نمی توانند در هیچ جایی به جز از چند دخمه خوب مقاوم در برابر بادهای تند، در کرانه رودخانه، بود و باش نمایند.

 

پست ترین دیهه واخان در ارتفاع 2700 متر بر فراز تراز دریا واقع است و بلند ترین دیهه به نام سرده در ارتفاع 3600 متری بالای تراز دریا قرار دارد. یعنی بالاتر از چکادهای پیک های بلند کوه های پیرنه [در اروپای باختری- میان فرانسه و اسپانیا].

 

آن سوی سرده بالاتر از آن خانه های تابستانی این جا و آن جا دیده می شود. بید و دیگر  درختچه ها و بته زارها یگانه روییدنی های این سرزمین اند. عمده ترین سرگرمی باشندگان – شکار بزهای کوهی، قوچقار (avis Poli) در تابستان ها است و نیز کبک های دری به کمک بازها و شاهین های دست آموخته شکاری.

 

دورافتادگی خان نشین های پامیر از مراکز تاریخی آسیای میانه و بسته بودن این سرزمین ها (که از یک سو با پامیر تهی از باشنده و بیابانی هم مرز و از سوی دیگر با رشته کوه های بس دشوار گذار احاطه شده اند و آن ها را از سرزمین های پیرامون جدا می سازند)، بی تردید به آن مساعدت کرده است که تاجیک های شغنان، روشان و واخان کمتر از دیگر تیره های آریایی با مردمان دارای خون ترکی– مغولی آمیزش داشته باشند و از همین رو آن اعضای خانواده آریایی اند که پاکیزگی تیپ خود را بیشتر از دیگران حفظ نموده اند.

 

به این امر، همچنین این نکته مساعدت کرده است که تاجیک های کوهی پیرو شاخه  شیعی[124] آیین محمدی اند و چونان گمراهان از سوی مسلمانان سنی که آنان را بدتر از سگ می شمارند، مورد پیگرد بوده اند.

 

در چنین اوضاعی، برای آن که آیین نیاکان را نگه  داشت، و مورد ستم قرار نگرفت، برای این تاجیک ها تنها یک راه مانده بود- هرچه دور تر بر فراز کوه های دشوار گذار پناه ببرند و تا جای امکان از مراوده و آمیزش با توده های همسایه پرهیز نمایند.

 

خاستگاه آریایی اکثریت بومیان موجب بالندگی و سرفرازی آن ها است. بازماندگان دودمان های بومی در واخان، شغنان و درواز به رخ دیگران می کَشند که حتا از بازماندگان اسکندر مَقِدونی[125]و در واقع هم، از نوشته های تاریخ نویسان می دانیم که بلخ- مادر شهرها (ام البلاد) در بخش علیای آمو[126] پایتخت دولتی بوده است که مقدونی آن را پی افگنده بود و 136 سال آزگار دوام آورد.

 

در افغانستان، تاجیک ها چونانِ بازماندگان باشندگان نخستین ایرانی که دوست دارند به زمینداری بپردازند و از دیدگاه شمار از دیگر قبایل بیشتر اند و نفوس شان به یک میلیون نفر می رسد در سراسر کشور پراکنده اند. در افغانستان استان هایی که دارای بیشترین باشندگان تاجیک اند، در شمال اند که در کرانه های آمو و شاخه های آن بود و باش دارند- بلخ، خلم، کندز و بدخشان.[127]

 

بدخشان- سرزمینی است کوهستانی که در حوضه رود کوکچه قرار دارد و به گونه طبیعی به دو بخش تقسیم می شود- بدخشان خاوری که با واخان هم مرز است و از سر آن رود پنج جریان می یابد (در آغاز، به سوی شمال و سپس به سوی غرب) و بدخشان باختری [کنون استان تخار که مرکز آن تالقان است-گ.] که آن را رود کوکچه (سبزرود) – یکی از شاخه های آمو، آبیاری می کند.

 

در جنوب بدخشان- «تاج» بلند هندوکش می درخشد– جایی که دو گسستگی باز می شود: نوسکان (5100 متر) که بر فراز یخچال ها قرار دارد و دُره (4000 متر) که برای آمد و شد کمتر دشوار گذار است. بدخشان با یکی از شاخه بسیار بلند هندوکش (که در شمال حتا با کوه های هموار برجسته یی که با بخش های علیای آمو خم می گردند، هم مرز می شود)، به دو نیمه پارچه شده است.

 

شهرهای پرآوازه این سرزمین عبارت اند از فیض آباد، جرم و اشکاشم. اشکاشم مهم ترین گرهگاه ترانزیتی به شمار می رود. گاهی سراسر بخش خاوری بدخشان را اشکاشم می خوانند: این خطه در کرانه جنوبی رود پنج واقع است. در همان جایی که این رود به سوی راست به شغنان و روشان می چرخد برای آن که به دیگر رودخانه ها، که آمو را می سازند، بپیوندد.

 

این گونه، اشکاشم در گرهگاه راه های طبیعی کشیده شده به چهار سوی سرزمین بدخشان جا گرفته است. این روستا  همچنین به دلیل همسایگی با کان یاقوت[128] اهمیت بسیار گرفته است که در سراسر جهان از گذشته های بسیار دور پر آوازه است.

 

کان لعل در 32 کیلومتری پایین تر از اشکاشم واقع است که بخش بالایی صخره های شیب دار 360 متر بالای کرانه راست پنج برجسته می باشد.

 

بدخشان جنوبی نیز سرشار از کان هایی است که در سراسر خاور زمین شهرت دارد- کان های فیروزه[129] و لاژورد که در شیب شمالی هندوکش قرار دارد، در نزدیکی سرچشمه آبگیر کوکچه در ناحیه لاجورد یا لاژورد. نام سنگ تزیینی (Lapis lazuri) از همین جا گرفته شده است. سنگ های گرانبهای بدخشان نزد بازرگانان بخاری، کابلی و کاشغری معروف است.

 

حوضه رودخانه کوکچه، یکی از دیدنی ترین جاها در سراسر آسیا از دیدگاه غنای منرالی خود است که به نام «همه کان» شهرت دارد. زیرا افزون بر لاژرود، سرشار از کانی های مهم مس؟،[130] قلع، کوارتس، گوگرد و سنگ آهن؟ است که از زمانه های کهن بدین سو بهره برداری می شود. 

 

بدخشانِ پر از گنجینه های کانی، از آن سرزمین های آسیای مرکزی است که دارای اقلیم بسیار گوارا و طبیعی، آب پاک، زیبایی، درختان سایه دار، باغ ها و درختزارها و دره های پربار می باشد.

 

تربوز (هندوانه) و خربزه، سیب، شفتالو و انگور بدخشان در همه سرزمین های همسایه بنام است. اسپ های بسیار تنومند، بادپا و کوهپیما دارد. امیر کابل به همین دلیل  این اسپ ها را چونان باج اصلی این سرزمین بر می گزیند. گوسفندان بدخشی بخشی از پشمی را که برای ریسیدن پارچه هایی که برای بافتن شال های پرآوازه کشمیری به کار می روند، می دهند. همین گونه، رمه هایی از خوک های وحشی در همه جاهایی کم نفوس بدخشان می چرند. با این همه، باشندگان این سرزمین که این همه سرشار از منابع طبیعی گونه گون است، نادار و بینوا و تهی دست اند.

 

نظم فئودالی، جنگ های پیهمی که ازبیک های باشنده کندز در مسیر وادی کوکچه به راه می اندازند، و همراه با تاراجگری ها و کُشت و بست باشندگان می باشد، و سر انجام باج و خراج سنگینی که به امیر کابل پرداخت می شود، و پیوسته افزایش هم می یابد، ستم سهمگینی بر این سرزمین نهاده است و کار را به جایی کشیده است که تقریبا همه بدخشی ها بینوا و بیچاره شوند.

 

افزون بر این، فرمانروایان کشور تنها چندی پیش برده فروشی را منع کردند. هیچ گردشگری در این سرزمین نمی تواند به امنیت خود تا زمانی که به خیابان های شهرها پا نگذاشته است، مطمئن باشد.

 

بر پایه باورهای مذهبی، تنها کافران را می توان به عنوان برده نگه داشت. مگر دشواری در آن بود که  [نزد اسماعیلیان-گ.] سنی ها هم کافر  شمرده می شدند. این گونه، شمار بسیاری از سنیان زیر ستم، به ناچار خود را پیروان آقای خان [رهبر اسماعیلیان جهان-گ.] جا می زدند. چه بسا که بازرگانان هندی و یهودی یی را که برای خرید و فروش به این سرزمین می آمدند، به اسارت می بردند و به عنوان برده در جاهای دیگر می فروختند.[131]

 

در غرب بدخشان، استان های کندز، خلم و بلخ قرار دارند و با آن که بخش بیشتر باشندگان این استان ها ازبیک تبار[132] اند، با این هم در شهرها شمار بسیار باشندگان قدیمی این استان ها- تاجیک ها به سر می برند.

 

کندز در وادی پست رود کندز یا آق سرای واقع است و از دیدگاه بهزیستی و صحی از بیماری خیزترین جا های آسیای مرکزی به شمار است. یک مَثَل بدخشی[133] است که می گوید: «اگر مرگ می خواهی کندز برو!»

 

خود شهر کندز چونان پایتخت استان، حتا در دوره فرمانروایی قدرتمند ترین [خان]- مرادبیک[134] چند گذر [محله]، نشیمنی بی ریخت داشت که دارای پنج صد یا شش صد خانه گلین، کلبه های سنگی و چادرهای ازبیکی بود که در میان باغ هایی که پیرامون آن کشتزارها، گندمزارها، و مرداب ها پراکنده بودند.

 

تالقان که در بخش خاوری تر- در کف زنجیره کوهستانی یی که کندز را از بدخشان جدا می سازد، واقع است، چنین بر می آید که دارای اهمیت بیشتری می باشد. زمانی مارکوپولو در باره این شهر  که او آن را به نام «تهء کان» می خواند، چونان یک منطقه نشیمنی بسیار پرنفوس و دارای بازار بزرگ که در آن نان و گندم، میوه و نمک خرید و فروش می شود، می نویسد.

 

کوه های همسایه در جنوب خاوری و در خاور شهری که به نام آق-بولاک یاد می شود، در بدخشان واقع است. جهانگردان با رفتن بدین صوب، به گذرگاه کوهی کتل لته بند از راه عادی کاروانرو که از کندز به سوی بدخشان و پامیر می رود، بالا می شوند. از فراز این کتل منظره بس چشمنواز و خوشنما و پهناور دیده می شود. به ویژه چشم انداز از جانب غربی دیده ها را خیره می گرداند. از این جا مخروط بزرگ پیکر کوه امبری دیده می شود که تنها 800 متر بالای سطح همواری های پیرامون برجسته است و ریخت بسیار برازنده دارد.

 

چراگاه های این کوه ها با گوناگونی خود و آبدار بودن علف های خود بنام اند و باشندگان کندز، تالقان و حضرت امام- شهرهایی که به سوی غرب، شرق و شمال کوه امبری واقع اند، رمه ها و پاده های خود را به این چراگاه ها به قرق می برند. در همواری هایی که به سوی شمال این کوه ها پهن می شوند، شیر دیده می شود.[135]

 

منطقه خلم جای پهناوری نیست. با این هم، باشندگان بسیار دارد که شمار آن با کندز همسری می کند. هر چند آب فراوان ندارد.[136]

 

رودخانه کندز  یا آق سرای که از برف های هندوکش و کوه بابا سیراب می گردد، نسبتا پر آب است. به اندازه یی که تا آمو می رسد و به آن می پیوندد. این در حالی است که رود خلم که از دامنه های قره کوه سرچشمه می گیرد، کم آب است و از همین رو به رودخانه اصلی- آمو نمی رسد. آب این رود در میان کشتزارها تقسیم می شود و سرانجام در ریگزارهای دشت گم می شود.

 

به هر رو، وضعیت جغرافیایی منطقه خلم به دلیل مرکزیت باکتریانای کهن در آن، بسیار مهم است. از این منطقه راهی به سوی پارس [به سوی غرب از طریق مزار، فاریاب، بادغیس و هرات-گ.] و راهی هم به سوی هند [به سوی جنوب-گ.] از طریق آستانه بامیان [و راهی هم به سوی ترمز-گ.] می رود.

 

در این جا مرکز طبیعی امفی تئاتر عظیم رشته کوه های بلند و برجستگی های همواری است که از مشهد پارس تا بخارا و قفقاز آسیایی [هندوکش] پامیر و کوه های سمرقند پهن است.

 

بالاتر از خلم [به سوی خاور]، رودخانه های بزرگی به آمو می ریزند. مانند آق سرای (رود کندز)  که از کندز و سرخاب که از کولای و پامیر شمالی پایین می شوند. در نتیجه، در این گوشه آسیا راه های طبیعی مانند یک نیم دایره کشیده شده است که نزدیک به 1500 کیلومتر درازی دارد.

 

زمانی بلخ (مادر شهرها یا ام البلاد) گرهگاه همه راه های بازرگانی این سرزمین بود. پس از آن که چنگیز خان به سال 1220 این شهر بزرگ را ویران  کرد و حوضه آمو را تهی از باشنده گردانید، مرکز بازرگانی دیگر به شدت کمرنگ شد و می بایستی به جای دیگری جا به جا می شد. مگر با این هم در همین جا ماند.

 

تا نیمه های سده نزدهم، خلم مهم ترین شهر باکتریانای کهن بود که ده هزار باشنده داشت که بیشتر شان  تاجیک بودند. در این جا، بازار فروش انواع پشم باب بود- از پشم گوسفند گرفته تا گرگ، روباه، سگ و گربه و....

 

باغ های بزرگ با درختان سایه دار و میوه زارها و تاکزارها پیرامون شهر را چونان کمربند سبزی فرا گرفته اند. در بسیاری از جاها، بخش هایی از بستر رودخانه که همیشه آب ندارد، به بوستان مبدل گردیده است. شهر خلم- شهر نوی است که در آغاز یک نام معمول در ترکستان را روی آن گذاشته بودند- تاشقرغان («دژ سنگی») [تاش به معنای سنگ و قرغان به معنای دژ، پشته، تپه-گ.]

 

خلم قدیم به فاصله هشت کیلومتری خلم نو واقع است که ویرانه های آن برجا است. بلخ که در قدیم چونان پایتخت شاهنشاهی کهن [اایران-گ.] و شهر مقدس [آیین زرتشت] بر خود می بالید- جایی که زرتشت [پیامبر] در آن به پخش آیین خود می پرداخت، جایی که تمدن هلنی در آن در دوره اسکندر مقدونی و بازماندگانش [یا سِلوکی ها-گ.] زمانی شگوفا بود و پسان ها یکی از مهم ترین کانون های آیین بودایی گردید، کنون به یک ویرانه بزرگ مبدل گردیده است.

 

با این همه، هنوز هم به نام مادر شهرها یاد می شود. در شمال شهر دژ ویران شده یی برجا مانده است که در آن پارچه های مرمر سفید این جا و آن جا به چشم می خورد که شاید از تخت کوروش مانده باشد.  همچنین در این شهر سه مدرسه کوچک مانده است. زمین های هموار نزدیک و پیرامون شهر بس پهناور اند که پیمودن آن ها 6-7 ساعت  وقت را در بر می گیرند. در این زمین ها ویرانه های زوریاتی؟ یا باکتریانا که زمانی کشوری شگوفا بود، این جا و آن جا دیده می شود- میهن زرتشت و کوروش.[137]کنون این شهر نزدیک به 1500 باشنده دارد که بخشی از آنان کابلی ها اند [شاید کارمندان دولتی-گ] پیشه اصلی شهریان ریسندگی و بافندگی است. بیشتر ابریشم ریسی و ابریشمبافی.

 

در میان ویرانه ها- جایی که کاروانسرا هنوز هم قرار دارد، بازار بزرگی با مسجد [مسجد خواجه پارسا-گ.] واقع است. در بلخ نزدیک به 2000 افغان [پشتون] هم بود وباش دارند که بهارها به مزار- شهر مهم ترکستان افغانی در خاور بلخ که جای بلندتری است و شمار باشندگان آن به 25000 نفر می رسد، می کوچند.

 

مرکز سیاسی ترکستان افغانی از سال 1858 بدین سو در شختی پل [تخته پل-گ.] قرار دارد که به فاصله 20 کیلومتری خاور بلخ قدیم واقع است.[138]شمار باشندگان شهر که به گفته گرویدکف به سال 1878 به 25000 نفر می رسید، کنون بیشتر پیرامون آرامگاه مقدس- مزارشریف جاگزین گردیده اند. این نیایشگاه حتا در آن سوی هندوکش چونان یک مکان مقدس پنداشته می شود. باورمندان بر آن اند که پیامبر علی[139] از درون سردابی که در آن آرمیده است، به نمایش کرامات و معجزات شفابخش خود ادامه می دهد.

 

چهار مینار آبی رنگ فیروزه یی بلند آرامگاه مزار شریف از دور دست ها نمایان است. این شهر هم در حوضه آبیاری رود بلخ [(دیگاس)؟][140] قرار دارد که از کوه بابا و سفیدکوه سرچشمه می گیرد. در بخش های پایینی[141] این رود با بندها از دو کران فرا گرفته شده است و روندگاه تندی را می سازد که بند «بربری» یاد می شود. و در شمال بلخ پس از بیش از 300 کیلومتر راندمان در باغستان های سیاهگرد پایان می یابد. در این جا هم ویرانه ها در گستره پهناوری پراگنده اند. روشن نیست که در گذشته ها سیاهگرد گذری (محله یی) از بلخ بوده است یا کدام شهر جداگانه.

 

در غرب بلخ، شمار تاجیک ها رو به کاهش می گذارد و شمار ترکمن ها و بیشتر ازبیک ها رفته رفته افزایش می یابد. شهرهای آقچه، سرپل، شبرغان و اندخوی در ترکستان افغانی شهرهایی اند که در آن تاجیک ها اندکشمار اند.[142]

 

باشندگان آریایی در افغانستان در شیب های جنوبی هندوکش و کافرستان[143] هم دیده می شوند. کافرستان هم مرز است با: در شمال با رشته کوه های هندوکش و بدخشان، در خاور با چترال و وادی رود کنر- شاخه چپ رودخانه کابل (شاخه راست رود سند) در جنوب و غرب با افغانستان.[144]

 

کافرستان سرزمینی است کوهستانی متشکل از سامانه کوه های باریک و گاهی هم وادی ها و دره های شگاف نمای جداشده با رشته کوه های بلند و گاهی هم پر برف که عبارت اند از شاخه های جنوبی هندوکش که گاهی 17 هزار ورست ارتفاع دارند.  در شمال کافرستان در هندوکش، چکاد های جداگانه بلند می شوند تا ارتفاع 24 هزار فُتی و کتل هایی که به بدخشان می رسند (نوکسان، دُره) به 15-16 هزار فُت می رسند و در بخش های بزرگی از سال راهبندان دارند.

 

طبیعت کافرستان وحشی و به گونه ابهت آوری رنگین، تماشایی و دلکش است: صخره های سترگ، کوه های برفی، یخچال ها، تندآب های خروشان و جوشان، دره های ژرف و تیره، لندشافت عادی این سرزمین است. در بخش های پایینی وادی ها و دره ها درختان میوه دار می رویند مانند انگور در تاکزارها و نیز درختان چوبده مانند شاه بلوط و....

 

شیب های کوه ها پوشیده از گیاهان خودرو و بته زارها اند و همیشه شاداب و خرم و پوشیده از شاه بلوط های سبز و دیگر روییدنی ها. بالاتر از 5-6 هزار فت درختزارها و کاجستان ها پهن اند (با درختان کاج و صنوبر) که دامنه آن ها تا مرز 13 هزار فتی دیده می شود.

 

یگانه راهی که به سوی نورستان می رود، تراپ های کناره های کوه ها و تپه است که برای آمد و شد بسا خطرناک اند و بر فراز بالکن ها و پرتگاه ها و در کرانه های بلند رودخانه ها و جویبارها واقع اند. میهن و خاستگاه باشندگان کافرستان کشمیر پنداشته می شود.[145]در همین جا چند زبان با هم آمیخته اند. در پهلوی دامداری و رمه داری، کافرستانی ها به زمینداری هم می پردازند و گندم ویژه یی را می کارند و گاهی هم به بازرگانی و داد و ستد مبادله یی کالایی یا پایاپای با همسایگان می پردازند. برخی هم رهزنی و رهگیری می کنند.

 

سرانجام، در قوسی که هندوکش و موستاگ به جانب شمال خم می شوند و شکل کمانی به خود می گیرند، در برخی از جاها قبایلی دیده می شوند که با تاجیک های پامیر غربی خویشاوند اند. برای مثال، بالاتر از فرورفتگی رودخانه دره کانره- گورباد در حوضه رود سند سرزمین کوهستان آغاز می گردد. شایان یادآوری است که افغان ها وادی های نزدیک کابل را که باشندگان آن از تیره دیرین بومی هستند [تاجیک ها-گ.]، کوهستان می نامند. افغان ها (پشتون ها) این باشندگان را [از همواری ها-گ.] به کوهستان رانده اند.

 

کوهستان وادی رود سند در برخی از جاها از سوی باشندگان به نام «شین کری» یعنی سرزمین شین ها یاد می شود. در این سرزمین بقایای قبایل گوناگون همنژاد بود و باش دارند که نیاکان ایشان در وادی های پیرامون پنجاب و شاید هم در همواری های پایین تر به سر می برند. آن ها و قبایل باشنده شمال و شمال باختری را تا همین اکنون هم بیشتر با نام عمومی دردها یاد می کنند که در واقع معنایی ندارد.[146]باشندگان وادی های بونیر، پوتون، سیو و کاندیا اهالی کرانه چپ سند را که در آن سوی وادی های شان زندگی می کنند به این نام یاد می کنند. این یگانه مورد کاربرد این نام در میان توده هایی است که  از سوی پژوهشگران به این نام خوانده شده اند.[147]باشندگان چترال بسیار باهم آمیخته اند و به طبقه ها تقسیم می شوند. طبقه های ممتاز- شانگال ها یا زمیندارها که از پرداخت مالیات بیخی معاف اند. طبقه خراجگزار عبارت است از اشیمادیک ها یعنی «دهندگان گندم» که به دوازده شاخه تقسیم می شوند.

 

اشیمادیکی ها ملزم اند به حکومت و کارگزاران آن هنگام عبور آن ها از طریق روستا، باجی را به میزان هشت راس گوسفند و هشت خروار گندم (هَشتکی) بیاورند. این یگانه باجی است که آن ها می پردازند. این گونه، باشندگان باشنده روستاهای دور دست اکثرا چند سال پی در پی هیچ چیزی نمی پردازند. (اشیمادیکی- گلچه یعنی تاجیک هایی کوهی). از اشیمادییکی ها، شیگنی های جداگانه و کاشی ها خود را از بازماندگان کسانی می پندارند که زمانی از کاش- روستاییی در نزدیکی جرم و بدخشان، به این  جا آمده بودند.

 

نام های بسیاری از قبایل دیگر و آدم های سرشناس و خاستگاه آن ها این مناطق نشانده آن اند که به گمان قوی از بازماندگان تاجیک های بدخشی بوده اند که هنگام روی کار آمدن و کاخ نشینی دودمان کنونی در اوایل سده دوازدهم از بنیاد گذار آن شاید پشتیبانی نموده بودند، به چترال آمده و بدان جا مسکن گزین گردیده بودند.

 

وضعیت ممتاز کنونی، آن ها را نه فاتحان چنانی که در ظاهر بر می آید، به آن ها بخشوده بودند، بل که آن ها به تدریج به شکل یک طبقه ممتاز در آمده اند. روایتی هست که وادی چترال از سوی کافرستانی ها تصرف گردیده بود. مگر روشن نیست که در این روایت آیا منظور از سیاهپوشان است یا نه؟ سیاهپوشان کنون در کافرستان (نورستان) بود و باش دارند. یا این که روایت به توده غیر مسلمان دیگری نشاندهی می کند.

 

در مالاگلوشت کولونی کوچک بدخشی ها زندگی می کنند که به زبان پارسی سخن می گویند.[148]

 

بسیار دورتر از این جا در شمال خاوری رسکوم در ساحات مختلف یارکند دره یا یارکند دریا دو جماعت نه چندان  بزرگ بود و باش دارند، به نام پاکپا (یا پاکپو) و شِیخپا (یا شِیخپو). در پاکپو نزدیک به پنج هزار نفر و در شیخپو نزدیک به پنج هزار نفر بود و باش دارند. پاکپو در ارتفاع 10000 فتی و شیخپو در ارتفاع 9000 فتی بالای تراز دریا افتاده است.

 

هر دو روستا باج را به فرمانروای خونزی (کندجوت) می دهند. این توده جالب و ناشناخته آریایی تبار است. روایاتی هست که آن ها از بازمانندگان سپیدسیمایان و رومی ها هستند. آن ها به گویش ترکی جغَتایی سخن می گویند. مگر مانند گلچه ها (تاجیک های کوهی) در سیر کول و سرزمین های شمال هندوکش بسیاری از آنان همچنین به زبان پارسی سخن می گویند.

 

داکتر بیلیو که دیداری با تنی چند از افراد این قبیله داشت، آن ها را چونان آدم های بلند، سپید اندام، و زیبا پرداز می کند که ظاهر بیخی آریایی دارند. آن ها جامه های بسیار ژنده و کهنه بر تن دارند و با جنگ افزارهای چخماقی مسلح اند.

 

 در مراودات بسیار شرمگین و فروتن برخورد می کنند و در دادن اطلاعات در باره خود بسیار محتاط اند. بیلیو می گوید که آن ها با دیگران به زبان ترکی سخن می گویند مگر بین هم به یک زبان بیخی دیگر متفاوت از ترکی گپ می زنند. مذهب آن ها شیعی است مانند بدخشی ها و واخانی ها یعنی موالی؟[149]

 

در پامیر روسی، در رشته کوه آلای و وادی رود آلای، قبیله یی دارای خاستگاه ترکی و یا هم آمیخته زندگی می کنند.

 

سارت ها در همواری ها در شیب شمالی رشته کوه بود و باش دارند. و قرغزهای چادرنشین کوچرو هر دو شیب وادی آلای را در تصرف دارند.

 

در وادی آلای در مسیر رود قزل سو تاجیک در روستاهای آچیک سلمه دیده می شوند. در آن سوی دوراوت- قرغان باشندگان بیشتر تاجیک تبار اند. از این جا در مسیر رود قزل سو تاجیک ها در سراسر وادی زندگانی می کنند. و همین گونه، در ادامه در مسیر رود سرخاب و زرافشان که در این باره در گذشته یادآوری نموده بودیم.

 

در فلات پامیر باشندگان قرغز بسیار اندکشمار اند. در کاشغر- تاجیک ها، سرکولی ها که از واخان به آن کوچیده اند، و باشندگان سه بیک نشین کوهی شیخو، پاختو و چیپان در بخش جنوب باختری روستای قره قل آریایی تبار اند.

 

تاجیک های سرِکول یا سرِکولی ها به گونه یی که آن ها خود را به این نام می خوانند، به گونه مسکونی بود و باش دارند در وادی های تاشقرغان، تاگرمی، واچی ماریون و در مسیر یارکند دره از ماریون تا کوس اربه.

 

واخانی ها که در روستاهای کوچک در وادی های رودخانه لیلینگ سو (کلنگ  سو) و تیزناب علیا در نزدیکی اروشچ  زندگی می کنند.

 

توخته خم (تخته خم) ها به کاشغر از واخان در اواخر سده گذشته کوچیدند. افزون بر آن، 6-7 سال پیش به فاصله 50 ورستی در جنوب تاشقرغان در سرِکول کسانی که خاستگاه شان واخان افغانی بود،  دهکده دیودر (یا دیودار) را پی افکندند که در آن کنون تا چهل خانه بود و باش دارند.[150]

 

باشندگان حوزه سرِکول از زمانه های بسیار دور شناخته شده اند. راه بزرگ پامیر که از اشکاشم در بدخشان از طریق واخان و سپس هم از طریق پامیرهای بزرگ و یا کوچک کشیده شده بود، یکی از کتل های بود که از طریق رشته کوه سرکول  به سوی تاشقرغان می رفت. تاشقرغان پرآوازه با برج سنگی (لیتنوس پیرگوس) پوتولومی اش، آخرین بازار تجاری سرزمین ابریشم در غرب است.

 

داکتر اشتاین در کتاب «اکتشافات باستانشناسی در ترکستان چینی»،[151] 1901، ص. ص. 12-13 نیز به همین نتیجه می رسد که تاشقرغان جایی بوده است به قدمت بسیار زیاد تاریخی و این که همان برج سنگی یونانیان قدیم است. اشتاین به این باور است که از تاشقرغان راه به سوی غرب از طریق پامیر- تاگدوش باش و شاخه های آمو (یعنی پامیر کوچک) از طریق پامیر بزرگ و از آن جا به سوی شُغنان می رود.

 

پروفیسور برتلد بر آن است که راه به گفته جغرافی دانان عرب از طریق واخان کشیده شده است. امکان حرکت از طریق شغنان هست مگر تنها گاه به گاه و نه همیشه. این یک راه محلی برای مناسبات بازرگانی فرغانه با سرزمین های دامنه پامیر بوده است. از فرغانه گندم، به آن جا برده می شود. از کشورهای دامنه پامیر بردگان به دیگر جاها مرده می شود. به هر رو، راه اصلی، راه میان اشکاشم و تاشقرغان باقی می ماند.

 

باشندگان ترکستان خاوری [چینی-گ.] دارای تیپی ناب نیستند. در رگ های آنان خون نژاد آریایی نیرومندتر از دیگر خون ها است. اختلاط ترک ها با تاجیک ها در شهرهایی چون کاشغر و یارکند به ویژه آشکار است. مگر توده اصلی باشندگان تاجیک در کوه های نادسترس پیرامون کاشغر از سوی غرب و جنوب غربی حفظ گردیده اند.[152]

 

اختلاط خون آریایی در میان باشندگان کاشغر را می توان در دور دست ها در جنوب خاوری این سرزمین یافت. در باره آن ها یادآوری هایی را در نوشته های ن. م. پرژیوالسکی می یابیم. آن بخش نمایان کوئن- لون غربی که در میان رود های کیریسکی و یورون- کاش (کوئن لون در محل یاد شده عبارت است از سامانه دوگانه کوه های بلند پربرف، رشته کوه قدامی که نرده بلند تبت و فرورفتگی تاریم را می سازد، و دیگری در خود فلات تبت ایستاده است) واقع است، در نزد بومیان نام عمومی ندارد و پرژیوالسکی آن را «کیریسکی» نام داده است. باشندگان کوه های کیریسکی یکسره به قبایل ماچین یا مالچی متعلق اند. به گونه یی که آن ها گاهی در این جا یاد می شوند.

 

این قبیله خود را باشندگان قدیمی ترین ترکستان خاوری می شمارد و در بخش جنوب خاوری آن هم در واحه ها و هم در کوه ها زندگی می کنند.

 

ماچین های کوهی از «نژاد مغولیی آمیخته با آریایی» اند. مگر چنین بر می آید که خون آریایی بیشتر در رگ های آنان جاری باشد.[153]

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نفوس تاجیک ها

 

رقم دقیق باشندگان تاجیک را کنون ممکن نیست تعیین کرد. مواد و مدارک گردآوری شده از سوی دفتر سرشماری سراسری نفوس به سال 1897 تا کنون تدوین نگردیده است. این کار ما را از امکان داوری در باره تعداد تاجیک ها در متصرفات روسی محروم می سازد.

 

از این هم دشوارتر است در باره شمار تاجیک های سرزمین های همسایه با ترکستان [(افغانستان و کاشغر)-گ.] داوری کرد. از این رو، در اطلاعات آورده شده در پایین در باره ترکیب کمی باشندگان تاجیک، بایسته است تنها چونان ارقام و مدارک تخمینی و گمانی نگریست.