آشتی بافلسفه معترض مسیحی قرون وسطایی
روشن روشن

 

Anselm von Canterbury 1033- 1109

Wilhelm von Ockham    1285- 1347

هزارسال فلسفه مسیحی بدون مبارزه نبود .

 

  اگر فلسفه غرب درآغاز سدههای میانه ، خواهر الاهیات بحساب می آمد، درپایان این دوره ، نوکر آن نامیده شد. آنسلم ، نویسنده،فیلسوف و روحانی ایتالیایی، پدر ویکی از شخصیت های مهم آغاز مکتب اسکولاستیک (فلسفه مدرسین ) کوشید تا الاهیات مسیحی را علمی نماید،گرچه او ازخانواده ای مرفه برخاسته بود. مکتب اسکولاستیک،جریان اصلی فلسفه و الاهیات مسیحی درنیمه دوم سدههای میانه (10-16)میلادی بود. اودرزمانی زیست که مبارزه میان قدرت آسمانی کلیسایی و قدرت سیاسی این جهانی، به اوج خودرسیده بود. اوگرچه مقیم انگلیس شد بارها ولی از تعقیب نیروهای درباری به خارج فرار نمود. امروزه گفته میشود که انسان برای اینکه بافلسفه قرون وسطایی غرب آشناگردد باید آنسلم یعنی پدر اسکولاستیک رامطالعه کند. درزمان او علوم عقلی ازطریق اسلام و یهودیت وارد مدارس مسیحی غرب شده بودند. فلسفه مدرسین یا اسکولاستیک، فلسفه ای بود که آنزمان در صومعه های غرب میان طلاب تدریس میشد. درزمان اورقابت ومبارزه شدیدی میان ادیان: اسلام ، مسیحیت ، و یهود به راه افتاده بود. اوچون خدای مسیحی را منطقی تراز خدای اسلام میدانست،یکی از مبلغان جنگهای صلیبی علیه اسلام  ! گردید.

  ازطریق آنسلم پایه های فلسفه و الاهیات قرون وسطایی ریخته شد. اومدعی بود که تضادی میان عقل و ایمان وجود ندارد، و میخواست تاعقیده ودانش راباهم آشتی دهد . اوحتا میگفت که باکمک عقل میتوان وجود خدارا اثبات نمود. وی مینویسد که ادعاهای کلیسا ودین راباید بتوان ازطریق عقل ثابت کرد تا آته ایستها نیز به "صراط مستقیم"! هدایت شوند. آنسلم باطرح جدایی و استقلال دولت ازکلیسا،خواهان اصلاحاتی در کلیساهای انگلیس شد.

 او میگفت که شناخت خدا موجب علاقه به شناخت انسان میشود و چون عاشق همیشه میخواهد تامعشوق رابشناسد،انسان نیزمیخواهد تاخدا را بشناسد. آنسلم مدعی بود که درتمام حقایق یک حقیقت وجود دارد، ودرآن حقیقت، هستی و خدا وجود دارند. بعدها دلایل اثبات خدای او شدیدا مورد انتقاد کانت قرارگرفت. آنسلم مینویسد که هرتصوری ازچیزی نشان ازوجود آن چیزاست ؛ یعنی اگرما مفهومی ازچیزی داشته باشیم،حتما آن چیز نیزوجود دارد ، به این دلیل اسم عام مانند اسم خاص وجودی واقعی دارد. آنسلم میخواست باکمک مفاهیم، وجودخدارا ازطریق هستی شناسی ثابت کند. اوکوشید تحت تعثیر این سینا و باکمک اثبات خدا ازطریق هستی شناسی،برای مذهب کاتولیک ازطریق علم منطق تبلیغ نماید. نوشته های آنسلم پیرامون باکره بودن "حضرت مریم" موجب الهام شعر قرون وسطایی  شد.

  او بعنوان نماینده فلسفه نوافلاتونی و آگوستینی با اثبات خداازطریق هستی شناسی،موجب فعال شدن بحث مفاهیم عام گرا شد و میگفت که هرچه مفاهیم بکاربرده شده مادرفلسفه و الاهیات،عام تر باشند،آنان سهم بیشتری دراثبات واقعیت و هستی دارند. بحث مفاهیم عام وخاص،قرنها پیش ،افلاتون و ارسطو را نیز بخودمشغول کرده بود، آنها آنزمان سوال میکردند که اسامی عام یا اسامی خاص واقعیت دارند؟ افلاتون به وجود اسامی عام باورداشت . اسکولاستیک های هوادار این جریان را "اونیورسالیست" یعنی عام گرا می نامیدند که امروزه بخشی از ایده آلیستها به حساب می آیند. آنهایی که اسامی خاص راواقعی میدانستند،هوادار ارسطو بودند که "نومینالیست" نام گرفتند. امروزه میتوان آنان را "رئالیست" نام داد. درنظر او مفاهیم عام واقعی هستند و قبل ازاشیاء وجود داشته اند. نومینالیستها میگفتند که مفاهیم عام فقط واژههایی هستند که ازطریق انسان ساخته شده اند. او بعنوان "رئالیست" آنزمان به مبارزه با نومینالیست ها پرداخت .

  آنسلم میگفت که انسان برای اینکه به شناخت برسد باید ابتدا ایمان داشته باشد چون ایمان موجب میشود که انسان به دانش علاقمند گردد. در نظر  او مقدمه شناخت،ایمان است وایمان باید شناخت گردد. به عقیده او گرچه  ایمان بدون دانش و دانش بدون ایمان غیرممکن است،بااینوجود آنان دوراه مختلف برای رسیدن به یک هدف هستند. اومدعی بودکه بدون ایمان هیچ شناخت واقعی وجود نخواهدداشت. وی مبخواست تاایمان را بدون اتوریته انجیل و کلیسا قابل فهم نماید. هدف اسکولاستیکها این بود که نشان دهند عقیده میخواهد عقل و شعورگردد. بعدها دکارت،اسپینوزا، لایپزیک، و هگل تحت تعثیر دلایل وجود خدای او قرارگرفتند. درپایان، با همه دشمنی ها میان او و پاپ،سرانجام کلیساازاو اعاده حیثیت نمود واورا درلیست مقدسین مسیحیت قرارداد.

  ازجمله آثار او : صحبت هایی باخود ، و چرا خدا انسان شده است؟ ، میباشند. درکتاب (صحبت هایی باخود)، او کوشید تا به طرح اثبات خدا از طریق هستی شناسی بپردازد .

                                                  

  اوکام ، فیلسوف ، اصلاحگر،روحانی،خداشناس، و نوگرای انگلیسی، خالق آثاری ضد پاپ و نقش کلیسا،خواهان قدرت سیاسی این جهانی و نه آسمانی بود. به زیر سوال بردن دگم های کلیسا برای او عواقب ناگواری ببارآورد،چون پدران مقدس اورادشمن کلیسا اعلان نمودند. او با انتقاد شدید ازپاپ ها و کلیسا،میخواست که عقیده راازدانش، و کلیسا رااز دولت جدا نماید. اودرسال 1326 میلادی برای ممانعت از بازداشت و محاکمه سازمان تفتیش عقاید کلیسا فرارنمود،گرچه او قبلا چهارسال رادرزندان گذرانده بود. وی بعد ازفرار،درآلمان نزد شاهی جای امنی یافت و نوشت :" تا زمانیکه جوهر وکاغذ کافی دراختیاردارم به مبارزه با پاپ و کلیسا خواهم پرداخت" . به این دلیل به او لقب "فیلسوف شکست نا پذیر"  داده اند. وی به شاه آلمان گفته بود : " اگرتوباشمشیرازمن دفاع کنی،من باقلم ازتو درمقابل قدرت پاپ وکلیسا حمایت خواهم کرد" .

   درفلسفه مسیحی زمان او،بحث مفاهیم عام و اسامی خاص نیز ادامه داشت. او نومینالیست بود که به رد واقعی بودن مفاهیم عام پرداخت و میگفت که آنان چیزی  غیراز خیالپردازی خاص نیستند و چون فقط اشیاء منفرد و خاص وجود دارند،مفاهیم عام چیزی غیراز آبزورد زبانی نمی باشند.  او مینویسد که اسامی خاص کاملترازمفاهیم عام ، و هدف واقعی هستی هستند. نومینالیستها، فردگرا و اراده گرا نیز بودند. برای آنان واقعیات از اشیاء و موجوداتی منفرد و حقیقی تشکیل شده اند. اوکام مهمترین نماینده نومینالیست گرایی در سدههای میانه بود . از طریق او جریان نومینالیسم،جنبش فکری حاکم آنزمان شد. گرچه نظرات اودرپاریس آنزمان ممنوع شدند،نومینالیسم او ولی جریان فکری حاکم گردید. اوکام از متافیزیک به نومینالیسم رسیده بود که وجود مفاهیم عام را رد می نمود. او بر این باور بود که نومینالها(اسامی خاص) موجب لرزش دگمهای مسیحی شده اند. از طریق نومینالیسم او وحدت اسکولاستیک میان الاهیات و فلسفه ، و ایمان و دانش، پاره گردید. نظرات ابن رشدی و ابن سینایی او که متکی بردوگونه حقیقت: الاهی و فلسفی بودند،درقرن 13 محکوم شدند. تاکید او روی فرد و تجربه شخصی موجب رشد تجربه گرایان درقرن 17 نیز شد.

  درنظر اوکام،خارج از روح هیچ مفهوم عامی وجودندارد چون فقط خاص ها و واحد ها وجود دارند و مفاهیم عام واقعیت ندارند. خلاف خاص گرایان ، "واقعگرایان" به رد عام ها نمی پرداختند. اسکولاستیک ها باعام گرایی شروع کردند و کوشیدند تاخاص وفرد را از آن نتیجه بگیرند. او خلاف این متد،خاص و فرد را واقعیت میدانست . واقعگرایان، قطب مخالف خاص گرایان،وجود عام در کنار خاص را قبول داشتند؛ یعنی مثلا صفت" انسانیت" میتواند درکنار انسانی مانند ناپلئون وجود داشته باشد. اومدعی بود که اسامی عام نقش مهمی دراثبات علوم تجربی داشته و علوم بدون اسامی عام غیرممکن میباشند. اسامی عام را گاهی علامت زبانی اشیاء نیز نامیده اند.

  اوکام می نویسد که غیرممکن است بدون شناخت منطق به تحقیق در علمی پرداخت. کوشش اسکولاستیکها برای وحدت دانش و عقیده باهم، سرانجام باشکست روبرو شد گرچه آثار اوکام بعدها موجب "فلسفه اجتماعی مسیحی" گردید. گروهی ازشاگردان اوکام در قرون 14 و 15 میلادی درسهای اورا در دانشگاههای غرب ادامه دادند. نظرات او موجب تعثیراتی در فیزیک، علوم سیاسی و الاهیات شد و باعث تغیرات آگاهی علمی،فلسفی گردید. ادامه نظرات او موجب آزادی علوم از سنت های پیشین و شکفتن آموزشهای عصر جدید شدند. وی مینویسد که درمقابل دانش خیالی،ایمان غیرقابل اثبات، قراردارد. اوراگاهی بجای نومینالیست، "ترمینالیست" میدانند،چون درنظر او یک جمله ازکلمات تخصصی تشکیل شده است و نه از واقعیات . تئوری شناخت منطق و نقد زبان او کمک به پیشگامان تجربه گرایی کلاسیک مانند جان لاک و هیوم نمود. به این دلیل اورااز پیشگامان فکری جهانبینی تجربی عصر نو نیز بحساب می آورند. نتیجه دیگر تئوری های او،جدایی علم ازایمان بود. او میگفت که بجای حاکمیت سیاسی دین،حکومت دنیایی و این جهانی باید بقدرت برسد و تنها وظیفه دین اینست که به کارهای خیریه بپردازد و نه درتقسیم قدرت سیاسی شرکت کند.

  وی درزمان پناهندگی در دربار شاه جنوب آلمان میگفت که او نباید به حرفها و دستورات پاپ اهمیت دهد. اوکام با کمک آثارسیاسی اش از دولت درمقابل کلیسا حمایت کرد . وی میگفت که قدرت دولتی تنها سازمانی است که باید توسعه قدرت پاپ رادرزمینه قدرت سیاسی محدود کند. اودرپایان عمر درحالیکه به فعالیتهای ادبی-فلسفی مشغول بود،قدرت کلیسا را نیز به زیر سوال برد.

  از جمله آثار اوکام : مطالبی پیرامون تئوری سیاسی، آثاری درباره تئوری شناخت و علم، مجموعه ای درباره علم منطق، اثری نود روره ، و درباره قدرت پاپ و پادشاه، هستند.

  اوکام می نویسد که ازطریق عقل نمی توان وجود خدارا اثبات نمود . برای او اراده برعقل تقدم دارد و خدا باید تنها موضوع بحث ایمان باشد و الاهیات عقلگرا یعنی الاهیات بعنوان علم نمی تواند وجود داشته باشد،چون دستیابی به دانش پیرامون خدا غیرممکن است ، و چون خدا جهان را براساس خودسری مطلق آفریده،اعمال اراده برای او بالاترین اصل و قانون است . براثر عقیده او به دوگونه : حقیقت الاهی و حقیقت فلسفی، فلسفه ازالاهیات، و دولت از کلیسا جدا شد و فلسفه و دانش- الاهیات و دین، راههای جداگونه ای رفتند. اوموجب آزادی کلیسا ازحلقه تنگ فلسفه  شد و میگفت :" ایمان دارم گرچه دلیلی ندارم".آثاراو بخشی انتقادی از ارسطو،توماس، و پاپ گرایی هستند. بعدها هابس،برکلی،دکارت، و اراده گرایان، بخشی ازنظرات اورا گرفته و ادامه دادند. او مدعی بود که هیچ واقعیتی غیراز ما انسانها وجود ندارد، و آن واقعیات فقط از طرف خدا در تصور ما تولید شده اند!.


May 4th, 2008


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان