درد وطن
محمد اسحاق ثنا محمد اسحاق ثنا

 

وطن فراق تو امروز جسم و جانم سوخت

حدیث درد چو بردم به لب زبانم سوخت

بجاست آتش اگر سرزند ز تربت من

چرا که از غم هجر تو استخوانم سوخت

چنان ز درد وطن خسته شد تن بیمار

ز اه شعله ای من در گلو فغانم سوخت

زبان شکوه چی لازم ز سوختن ای شمع ؟

مرا ببین که فراق وطن چسانم سوخت

به سرزمین دلم کاشتم نهال امید

ولی ندیده بهاری و در خزانم سوخت

سرم به زانوی غم ماندم و شدم مشغول

که رفته رفته تنم ز آتش نهانم سوخت

فغان ز گردش ایام و فتنه ای صیاد

"ثنا" نماند مرا خانه ، آشیانم سوخت

 

ونکوور کانادا

چهارشنبه 17-7-2013






July 27th, 2013


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
شعر،ادب و عرفان