با خانم شهلا لطیفی آشنا شدم
امان معاشر امان معاشر

 

 

 

       

                 

شهلا لطیفی شاعری است با قدرت سخن ،با دید وسیع ذوق و شعور عالی که ادبیات و نویشته هایش مبیین این ادعایند . از صحبت های انترنیتی او دانستم که خانم با ادب شرین بیان  و سخنانش لطیف اند. اشعارش ادم را به خیالات زندگی بهتر رهنمون میشوند. جملات رنگین آن ذایقه و طعم دیگر دارند. من با کمک و یاری رخنامه با موصوفه آشنا  شدم. از راه دور تبادله نظر نمودیم. وی را زن مهربان خوش برخورد و صمیمی یافتم. وی  در صف نخستین اندیشه های پیشرو قرار دارد که از جهان نو اندیشه اش را تکامل می بخشد؛ دریچه های روشن دیگری به رویش باز می کند.

شهلا دلکلماتور خوش صداست و کلیب های دلنشین و سفته های زیبا را چون دانه های مروارید به تار کشیده؛ زیور صندوق معجره ساخته است. اشعارش  سلیس، ساده و روان بر دلها جای میگیرد.                                                                                                                

        بانو شهلا  از شیوه نگارش خود حرف میزدند که میتواند زرگر خوب صنعت خیالش باشد.  من اظهار می نمودم که بی حراس بلتیس یونانی دوران خود شود؛ قلب "رابعه" را بدل بندد؛ در صف بهاره سعید، بانو شبرنگ  و ... بی پروا زنجیر و بند های مرد سالاری  و دین سالاری را با زنانه ترین شیوه بی حراس بدرد و "فروغ" عصر ما شود.

.خانم شهلا سال گذشته کتاب اشعارش نشر کرد. این کتاب  را ادیب و عارف وارسته کشور ما،  حیدری وجودی با معرفی اجمالی کردند. با نقد و بررسی  قلم و قدمزن میدان ادبیات عصر ما  دکتور بیژن باران ارزش معنوی این مجموعه آشکارتر شد.

شخصآ آرزو می کنم خانم شهلا راهی پی گرفته را ادامه دهد. جاده را که میرود هموار سازد تا روزی شود که کتابهایش زمزمه بیافرینند؛ درس والا برای جوانان و مکتب زندگی گردند. من به ویژه گی های  شعری نمی دانم تا راجع بر وزن واصول شعری اش بگویم ولی منحیث یک خواننده اشعارش به دلم جا گرفت و کیف کردم. چند قطعه از سرودهای شانرا خدمت خوانندگان قرار میدهم. برای بانو شهلا پرواز بلند بر قله های عشق و روشنی آرزو میبرم. .                                                                            

امان معاشر، خبرنگار  نشریۀ زن - کانادا                  

 

 

 

 

 

 

 

      

.   کفش خسته

 

دخترک کفش نداشت

کفش ی سالم

آنهم که بود رنگش گرفته چون آسمان غمزده ی زمستان

میانش سرد

چو قطعات یخ عقب پنجره ی تنها بروی جاده کرخت پُر شلوغ بازار

پوست خسته اش شبگون از سردیهای گردش دوران

که از یک پا به پای دیگر

سالها به رقص بودند و نالان

پس کفش چون دخترک

خسته بود

خسته

از محتاجی

از کدورت

و از همهه دُرشتی ها و بی رحمی های بخت

در لای قلب زمان

 

شهلا لطیفی

 

 

 

 

۱‫:شب یلدا

شهلا لطیفی

 

شب یلدا را میان دست پرمهر تو من خواهانم

بی تملق، بی ریا

تا که طولانی ترین بوسه عشق و صفا را من بتو

هدیه کنم

و هم با شوق و جنون

بوسه های دیگری

تا همه

پر گشایند یک یک

ز برای نازچشم و آن لبان مست تو

دانه دانه

حس مخمور تن تو بیدار

دستانت حلقه در کمانه ام

بوی جسمت ز دلم

هوس پخته ی را خوشه کند

در ردیف بوسه ها با میل دل

شوق هندوانه ی عشق کنی

ز برای یک زمستان بس سالم و خوش

گرمی و طبع شیرین کامجویی

در سرت لانه کند

من و تو نور ببینم

در آن مرز، پیوسته با هم

اما

دیده ز شوق ببندیم

تا که ان مرغ سحر

صرف در گوش صباح

 نغمه ی بیداریش حلقه کند

پس

من و تو شاد بخندیم در میان پَر باز

تا همه نور شفق با سخاوتمندی عشق

با یک رشحه در این دل-آن دل

نهیر

با حس ماندگاری رخنه کند

 

 

موسیقی

شهلا لطیفی

 

خسته گی ذهنم را

با قطعه ی موسیقی جلا بخشیدم

نوای شکوهمندش

تزلزل احساسم را در دست گرفت

انعکاسش

چون اشعه ی مهتاب

ملایمانه نور برافروخت در آن ظلمات خفته گی های غرور

و نورش در بناگوش دل

چنین نغمه نواخت که:

هر پاشیده را پیوندیست

چون نظم این موسیقی

در هیاهوی پارچه های نهفته ی خیال

چون طنین این صدا

در لای سکوت واژه های خفته ی قلب

و چون موج برومند این نوا

در سراپای مشوش یک روح خسته

با آرزومندیی صادقانه

که چنین پیام میدهد

ای عزیز، غصه مخور

بشنو، جذب کن و حظ

تاشبنم خنک زده ی احساست بتراود

با زیبایی

 

 

دوست دارم

شهلا لطیفی

 

رنگ و بویت را میان باغچه ی دل دوست دارم

چرخش مغز و بیانت

لحظه های شاد و پیچان حیات را دوست دارم

خنده هایت با ترانه، گامهایت استوار

دانه دانه عطر رز تن و آن بوی صفایت دوست دارم

من به تمکین نگاهت آشنا

عزم تلقین رسایت را میان آب و آتش دوست دارم

تو بغلتی با کمانه و دو دستت بندی یار

در سکوت مهر و آزرم آن نگاهت دوست دارم

نرمی لب را به اعماق و جدار و روی قلب

قطره قطره ز مباهات کمالت دوست دارم

برمم گوشه ی قَور و درآن حریری تنت

باز چیدن بهار را بآن شوق دو لبانت دوست دارم

سرد و بی حس، روبرو

دست بدستت چه نیکو

همه این راز و خیال ی چون بهار را دوست دارم

 

 

‫Sweet love

شعر و ترجمه: شهلا لطیفی

 

‫Your sweet love

‫That melts

‫In my dreams with the color of needs

‫It flows into my veins of desire

‫For the creation of a magic

‫Between your heart and mine

‫And into my soul and yours

For planting the seed

Of togetherness

One by one

 

 

مهر شیرین تو

که در خیالم رنگی از نیاز میریزد

در رگه های شوق من

سِحر را جریان میدهد

تا

در میان قلب من و تو

و هم در بین روح تو و من

دانه ی از پیوند را بکارد

 دانه دانه

 

قلب فراخ من و تو

شهلا لطیفی

 

امروز در تو خوابیدم

در رعشه ی وجود تنومندت

که تزیین است با کوهپایه های متانت و ترحم

رنگین با طراوت روح

و خودمانی

چون آغوش گرم یک رفیق

تو

دلبسته به هوش من

من وابسته ی ذهن تو

تو وابسته بگوش من

من دلبسته به مهر تو

و تو

آغشته در پوست من

من سرشته در مغز تو

هر دو

با پندار نیک و قلب فراخ

تا من

در تنت بخواب رفتم

خواب ی سکوت در رویأهای شیرین پیچیده

که بآن بالهای شاهین بخت بلند

راهی آن کلبه ی شادی میشویم

مرغکان را تماشا کرده

که از سری راه مان ز برای بخت بلند ایشان

دانه چیدند

و در فضای آزاده گی بدون چون و چرا

با یک نجوا

که ای عشق

با آزادی ات جاودانه بمان

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

‫Sweet love

شعر و ترجمه: شهلا لطیفی

 

‫Your sweet love

‫That melts

‫In my dreams with the color of needs

‫It flows into my veins of desire

‫For the creation of a magic

‫Between your heart and mine

‫And into my soul and yours

For planting the seed

Of togetherness

One by one

 

 

مهر شیرین تو

که در خیالم رنگی از نیاز میریزد

در رگه های شوق من

سِحر را جریان میدهد

تا

در میان قلب من و تو

و هم در بین روح تو و من

دانه ی از پیوند را

بکارد دانه دانه

 

 زندگی نامۀ خانم شهلا به قلم خودش

 

 

                     



من در چهاردهی کابل زاده شدم. در زمانیکه صفایی طبیعت هنوز هم جوان بود‫.   

                             آرامش در ساده گیهای محیط نهفته و راستین و همت پیشه ی هر که بود و آنهم بی انتها‫.

                     مادرم "لیلا عظیمی" فقط هفده سال داشت که با فامیلش ساکن چهاردهی شدند. اما پدرم "رحمان لطیفی", زاده ی آنجا بود و اولین جوانیکه خود به دانشگاه رفت آنهم با شوق تا ادبیات بیآموزد و رسم و راهی بهتر زیستن را با عقاید باز انسانی فرا گیرد. ازدواج هر دو بشکل عنعنوی صورت گرفت اما حاصل پیوندنش زیبا بود و جاودانه.

                      یکسال بعد از آن پیوند ثمره اش من بودم، خیلی کوچکتر از دیگر نوزادان با چشمان براق سیاه که مرا نامیدند، شهلا. از نهایت کوچکی علاقه مند به کتاب بودم. نخستین رهنمای ذهنی من به عالم شگفت انگیز ادبیات پدرم بود با آنهمه قصه خوانیش،نوازش روحی وهدایای عالی چون: کلکسیون مجله "سخن"، بعد تر "گلستان و بوستان حضرت سعدی"، گلچین ادبی بنام "گلزار ادب", و در امتدادش یک سلسله کتابها و دیوانهای بیشماری دیگر. گر چه مادرم، معلم من بود- منطقی با دسپلین مستحکم اما بیشتر گیرایش فطریم به پدرم بود با آنهمه شیرین زبانیش.

                     خوب، در محیط سالم اما ساده به سن شش رسیدم و روانه ی مکتب ابتدایی- متوسطه بی بی ایمنی. مکتبی که تا حال دوستش دارم. اگر چه کلأ شاگردی مؤفق بودم اما صرف شیفته ی کلاس لسان دری - ادبیات، که در سالهای متمادی در آنجا بوسیله ی معلم گرامیم "سعدیه جلالی" تشویق گردیده و بهتر با خواندن و نوشتن رشُد کردم.لیسه ی آریانا کاملأ جدید بود و بمنظور ارتقای سویه اش فقط شاگردان ممتاز را از هر مکتب متوسطه جذب میکرد تا استعداد و زحمات هریک شانرا شامل حال خود گرداند. در واقعیت مدرسه ی بود با سخا با برگزیده ترین معلمین. در لیسه هم نمراتم را در مضامین حفظ میکردم اما ذوق روح و دلم به اطراف کتابهای ادبیات فارسی و انگلیسی پیچیده بود و با آن آموزگار شیرین سخن مضمون ادبیات- بانو عزیزه.زمانیکه شامل دانشکده ی فارمسی شدم ،مأیوس بودم. چون خواندن و آموختن اجباری در یک ساحه ی کاملأ متغیر از احساسم دشوار بود و گاه گاهی هم زننده و خیلی دلگیر. گر چه میکوشیدم توازن را در بین ذوق ادبیم با خواندن پیگیر کتاب های داستانی و دیوانها و هم آن کتابهای ضخیم داروسازی با همه تخنیک و مزایای آموزشی اش که برایم صرف بجز نام های مغلق گیاهان و فورمول های رنگ رنگ چیزی دیگری نبود برقرار کنم اما باز هم بعضأ توازن برهم میخورد.چو نشر سروده هایم در مجله جوانان با اسم "شهلا دانشجو"  روز بروز رونق میگرفت اما نمرات دانشگاه ام به دیار تحیر و یأس نالان بودند و سرگردان.سال اول دانشگاه بود که شامل کار چند ساعته ی شدم در کلینیک شفا به حیث همکار یک دکتور لابراتور که خیلی علاقه مند کارم بودم اما باز هم در فرصت به تخیل پناه میبردم،به کتابهای رنگین از کتابخانه کابل، قدری نوشتار و هم دکلمه ی اشعار که با شوق, پروگرام خانگی تهیه کردم بنام سخن، حاوی مطالب برگزیده ی ادبی و اشعار به آواز خودم و ثبت و ترتیبش هم منظمأ بوسیله ی من که با عشق وافر و ظرافت احساس درش میزیستم و شادمانه دوستش داشتم  چون یک شهلای آزاد در دنیای ادبیات.از آنهمه خیالات معصومانه و صادقانه ی احساس، بیکبارگی جدا شدم و روانه ی منزل بخت که خیلی نا خوش بودم و تنها. زندگیم چرخ به شدت ی خورد از بیباکی های فطری و زآن آغوش محبت آمیز پدر و مادر در محیط کاملأ جدید  با یک مرد نا آشنا و سرد که زن را جز وسیله میدانست  و مسلک طبی اش را فقط همه چیز درگیر ماندم.من در اصل, همسرم یک دکتور فامیلی را بعد از مراسم ازدواج ، ماه ها بعدتر در هندوستان دیدم که نُه ماه بعدش روانه ی امریکا شده و مصروف تطابق و آموختن وظایف همسر داری و خانه داری- دو رُکن ی که من درش خیلی ضعیف بودم و بی علاقه. اما خود آموختم که چگونه باید رُشد کنم وبا نابسامانیها، پنجه نرم. با سردی های احساس همسرم خیالات را بکار میبردم از برای گرمیی این قلب خود و با زشتی و کدورتش، به کتاب پناه بُردم و در لای آن شگفتی های اوراق رنگ رنگش تا بتوانم خود را  سالم حفظ کرده باشم، حسم را و قلبم را با آن همت صادقانه از دیار چهاردهی. همچنان کوشیدم تا  لسان دوم" انگلیسی" را بیآموزم البته با حفاظت از اصالت لسان اولی در پهلو.به زودی مادر شدم "عبدالله فرهاد" کوچک تبسم را دوباره بزندگیم آورد. سه سال اول زندگیش  پیوسته با من بود بعدش روانه ی کودکستان شد و منهم شامل کار در کلینیک همسرم بحیث سکرتر که یگانه راهی خروج از چهارچوب خانه برایم بود برای آموختن بهتر محیط ناآشنا. با علاقه مندی و پشتکار بهمه کارها دسترسی پیدا کرده و بقیه سالها را منحیث منیجری کلینیک، ایفای وظیفه کردم اما دوست داشتم با صله ی رحم و لطف کلام هم مریضان مهاجر مان را که در این شهر حدود صد فامیل اند بمنظور نیروی روانی شان تسلی ببخشم و قوت دل. و هم اصولی را پایه ریزی کردم که مریضان افغان مان و دیگر مهاجرین باید مجانی دیده شوند که در مدت ۱۴ سال کوشیدم به همآنگونه خدمت کوچکی به همدیارانم انجام دهم که از برایش مفتخرم و هم دوست داری هر خورد و بزرگ شان از دل و جان.

                     پسر دومم، ‪"روح الله بکتاش"، دوازده سال قبل زندگیم را روشنتر ساخت و آغوش صمیمی فرهاد هشت ساله را با مهر برادرانه اش شادابتر . در طول آنهمه سالها پیگیرانه بهمه ممسؤلیتها رسیدگی کرده، در ضمن بقدم زنی شروع کردم از برای منفعت صحی و روحی و هم بخوانش کتاب های فارسی و انگلیسی دیرین و گاه گاهی هم جدید.

                                           تا اینکه سه سال قبل به عشق دیرینم رو آوردم- نوشتار و دکلمه. اشعارم از سادگی های قلبم منشأ میگیرند که صداقت روح را بهمراه دارند چون دوست دارم خودم باشم ،روش و گونه ام هم صرف چون من- شهلا.

                                           نخستین بار سروده ی "احساس" از طریق سایت ۲۴ ساعت نشر گردید و هم استقبال که به تعقیبش بوسیله ی دیگر سایتهای انترنیتی و فعال چون کابل نات، جام غور، وطندار و آریایی، نشر گردیدند که با تشکرات از همه ی شان هنوز هم نشر سروده هایم از طریق چهار سایت پیگیرانه جریان دارد بشمول همکاری جدیدم با سایت ارزشمند تصویر افغانستان.همچنان اشعارم را با همان سادگی احساس، بعضأ خود دکلمه کرده که هم برایم لذتبخش است و هم خوانندگان را با روش نوشتار و گویایشم  آشنا میسازد که چندی هم  دکلمه هایم از طریق رادیو پگاه نشر میگردید که ازهمکاری شان متشکرم. و باید اضافه کرد که به سرودن اشعار بزبان انگلیسی هم    در این اواخر پرداخته ام که البته خود به فارسی ادبی ترجمه اش میکنم صرف بمنظور استفاده ی بهتر از احساس و قلمم  بوسیله خوانندگان عزیز و مختلف در شوق.

                         در اخیر مخلصانه مهر و تشکراتم را به نثار جناب معاشر گرانمایه- دوست و فرهنگی ارزنده و همه دست اندرکاران  نشریه ی عالی و مردمی  زن به سر دبیری خانم شفیقه نورزی نموده برای ایشان پیروزی و حوصله مندی فراخ و طولانی آرزومندم.

                        همچنان ممنون و سپاسگزار هر یک شما خوانندگان گرامی.

                         
با درود و احترام،شهلا لطیفیاز فلاریدا امریکا

 






December 24th, 2013


  برداشت و بازنویسی درونمایه این تارنما در جاهای دیگر آزاد است. خواهشمندم، خاستگاه را یادآوری نمایید.
 
بیانات، پیامها و گزارشها